### پارت ۱۰: گلولهیِ سوم
### پارت ۱۰: گلولهیِ سوم
«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»
فریادِ جونگکوک با رعدِ بیرون یکی شد. انبار برای لحظهای ساکت شد؛ حتی بارون هم انگار نفسمش رو حبس کرده بود.
جونگکوک آروم جلو رفت. چاقو رو از دستهایِ لرزونِ لینا گرفت و دستهاش رو به دورِ صورتِ دختر برد. زیرِ لبیش زمزمه کرد: «چشاتو ببند. نترس. من اینجام.»
بعد رو به تهیونگ کرد. چاقو رو بالا آورد. تهیونگ لبخندِ سردی زد؛ لبخندِ کسی که فکر میکنه برنده شده.
«این کارت رو کرد کوکی... پس مافیا واقعاً چیزی از درونت نذاشته.»
«نه تهیونگ.» جونگکوک صداش میلرزید، ولی چشماش ثابت بود. «من هرگز به *تو* شلیک نمیکنم، چون *تو* برادرمی. و هرگز به *اون* شلیک نمیکنم، چون... چون دلیلمی. پس انتخابِ تو دو تا گزینه داشت؟ من گزینهیِ سوم رو ساختم.»
و در یک لحظه، با تمامِ سرعتش، چاقو رو به سمتِ *خودش* چرخوند...
«نه!!» لینا جیغ کشید و خودش رو جلویِ دستِ جونگکوک انداخت. چاقو از کنارِ بازوش رد شد و روی زمین افتاد. خونِ کمی جاری شد، ولی چیزی که همه رو زمینگیر کرد، صدای تهیونگ بود.
«چی... چی کار کردی؟!»
صدا تهیونگ مثل یه بچهیِ گمشده بود. جونگکوک خونینبال، به زانو درآمد و آروم گفت: «گزینهیِ سوم این بود تهیونگ. من نه اون رو میکشم، نه خودم رو رها میکنم... فقط میمیرم براش. مثلِ کاری که همیشه میکردم. من *همیشه* به جایِ تو زخم خوردم، یادته؟ اون تیر که برایِ تو بود و من گرفتمش؟ اون شبِ بارونی که به جایِ تو از پشتبوم پرت شدم؟ هر بار گفتم "برادرمه". حالا فقط دارم همین کارو میکنم... برایِ اون.»
تهیونگ داغون شد. اسلحهای که تویِ دستش بود لرزید و افتاد روی زمین. به جونگکوک که تویِ خونِ خودش آرام میلرزید و به لینا که با دستهایِ بسته سعی میکرد زخمِ اون رو فشار بده نگاه کرد... و بعد، برایِ اولین بار تویِ این چند سال، تهیونگ گریه کرد.
«تموم شد... بسه دیگه...» تهیونگ زانو زد و طنابهایِ لینا رو برید. «من فقط... فقط نمیخواستم تنها بمونم... من نمیخواستم اینطوری شه...»
لینا با دستهایِ آزادشده، اولین کارش این بود که ریسمانِ کتشلوار تهیونگ رو برید و پارچهای رو برایِ زخمِ جونگکوک بست. بعد رو به تهیونگ کرد و آروم گفت: «تو تنها نیستی. تو هیچوقت تنها نبودی. فقط چشات رو بستی که نبینی.»
و درست در همون لحظه، صدایِ شکستنِ در انبار، فضا رو ترکوند. نورافکنهایِ ماشینهایِ پلیس از پنجرههاشون به داخل انبار میتابید و صدایِ بلندگو پیچید:
«پلیسِ مبارزه با مواد مخدر! تسلیم شوید!»
آخرین فکری که به ذهنِ جونگکوک رسید قبل از اینکه هوشش رو از دست بده، این بود که: *از اول قرار بود یکی از ما سهتا دیوارِ براتون رو به کل دنیا ببینه... اما من فکر کنم امشب هر سهتامون میریزیم.*
***
«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»
فریادِ جونگکوک با رعدِ بیرون یکی شد. انبار برای لحظهای ساکت شد؛ حتی بارون هم انگار نفسمش رو حبس کرده بود.
جونگکوک آروم جلو رفت. چاقو رو از دستهایِ لرزونِ لینا گرفت و دستهاش رو به دورِ صورتِ دختر برد. زیرِ لبیش زمزمه کرد: «چشاتو ببند. نترس. من اینجام.»
بعد رو به تهیونگ کرد. چاقو رو بالا آورد. تهیونگ لبخندِ سردی زد؛ لبخندِ کسی که فکر میکنه برنده شده.
«این کارت رو کرد کوکی... پس مافیا واقعاً چیزی از درونت نذاشته.»
«نه تهیونگ.» جونگکوک صداش میلرزید، ولی چشماش ثابت بود. «من هرگز به *تو* شلیک نمیکنم، چون *تو* برادرمی. و هرگز به *اون* شلیک نمیکنم، چون... چون دلیلمی. پس انتخابِ تو دو تا گزینه داشت؟ من گزینهیِ سوم رو ساختم.»
و در یک لحظه، با تمامِ سرعتش، چاقو رو به سمتِ *خودش* چرخوند...
«نه!!» لینا جیغ کشید و خودش رو جلویِ دستِ جونگکوک انداخت. چاقو از کنارِ بازوش رد شد و روی زمین افتاد. خونِ کمی جاری شد، ولی چیزی که همه رو زمینگیر کرد، صدای تهیونگ بود.
«چی... چی کار کردی؟!»
صدا تهیونگ مثل یه بچهیِ گمشده بود. جونگکوک خونینبال، به زانو درآمد و آروم گفت: «گزینهیِ سوم این بود تهیونگ. من نه اون رو میکشم، نه خودم رو رها میکنم... فقط میمیرم براش. مثلِ کاری که همیشه میکردم. من *همیشه* به جایِ تو زخم خوردم، یادته؟ اون تیر که برایِ تو بود و من گرفتمش؟ اون شبِ بارونی که به جایِ تو از پشتبوم پرت شدم؟ هر بار گفتم "برادرمه". حالا فقط دارم همین کارو میکنم... برایِ اون.»
تهیونگ داغون شد. اسلحهای که تویِ دستش بود لرزید و افتاد روی زمین. به جونگکوک که تویِ خونِ خودش آرام میلرزید و به لینا که با دستهایِ بسته سعی میکرد زخمِ اون رو فشار بده نگاه کرد... و بعد، برایِ اولین بار تویِ این چند سال، تهیونگ گریه کرد.
«تموم شد... بسه دیگه...» تهیونگ زانو زد و طنابهایِ لینا رو برید. «من فقط... فقط نمیخواستم تنها بمونم... من نمیخواستم اینطوری شه...»
لینا با دستهایِ آزادشده، اولین کارش این بود که ریسمانِ کتشلوار تهیونگ رو برید و پارچهای رو برایِ زخمِ جونگکوک بست. بعد رو به تهیونگ کرد و آروم گفت: «تو تنها نیستی. تو هیچوقت تنها نبودی. فقط چشات رو بستی که نبینی.»
و درست در همون لحظه، صدایِ شکستنِ در انبار، فضا رو ترکوند. نورافکنهایِ ماشینهایِ پلیس از پنجرههاشون به داخل انبار میتابید و صدایِ بلندگو پیچید:
«پلیسِ مبارزه با مواد مخدر! تسلیم شوید!»
آخرین فکری که به ذهنِ جونگکوک رسید قبل از اینکه هوشش رو از دست بده، این بود که: *از اول قرار بود یکی از ما سهتا دیوارِ براتون رو به کل دنیا ببینه... اما من فکر کنم امشب هر سهتامون میریزیم.*
***
- ۱۴۴
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط