{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم( شب دردناک )

فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۶۲

با قدم های آهسته و پر از درد میان پاهایش سمته آشپزخانه رفت در چهار چون در ایستادن با دیدن میجی و دال که گرم حرف زدن بودن و هرزگاهی میخندیدن دائه هم گوش به حرف های آن ها بود و گاهی جواب میجی یا دال را می‌داد دائه وفتی چرخید سمته در ات را دید و با حالت چهره نگرانی گفت
دائه: ات عزیزم خوبی رنگت پریده؟
میجی: ات
با یک لبخند پر از خوشحالی از رو صندلی جلو میز بلند شد و سمته ات قدم برداشت و با گرفتن در اغوشش حس بودن کسی را برایش فراهم کرد
میجی: دلم برات خیلی تنگ شده بود
دختره با گذاشت دست اش رو کمر میجی نشان دادن تایید حرف میجی شد
دائه: صبح صبحونه نخوردی میخواهی برات چیزی آماده کنم
_ نه
میجی: چرا مریض شدی ؟
_ نه
و باز هم با تکان دادن سرش حرف های آن ها را جواب داد و مشغول نوشتن شد ...
" دائه میشه یه مسکن بدی
دائه.: چی شده نکنه تو عادت ماهانه هستی
_ نه فقد شکمم درد میکنه
دائه سری تکون داد و بعد از داد مسکن به دست ات سمته با قدم هایش رفت دوباره قدم برداشت سمته در
دال: کجا میری ات
_ میرم اتاقم
بدون هیچ حرفی سمته در قدم برداشت در هر ثانیه دردش بیشتر می‌شد دردی داشت که قابل توصیف نبود حس میکرد شکمش هر دقیقه از شدت درد منفجر بشه دستش را گذاشت رو شکمش و راهی پله ها شد صدا آشنا ای باعث شد که سمتش به چرخه دختری با دامن کوتاه و چرمی نیم تنه سفید رنگ که کل بدنش را یه نما گذاشته بود
سوزی : جیمین کجاست
دال: ایشون تو اتاق خودشون هستن
سوزی : بهم گفته بود که بیام خوب خودش نمیاد استقبالم
دال: بیا اتاقش. رو نشونت بدم
دال قدم اول شد و سوزی همراهش راهی شد به دخترک نگاهی کرد. و با پوزخند گفت
سوزی: بلخره که ماشین خراب یه خریدار پیدا میکنه
دختره با دردی که تو شکم اش بود و از شدت همان دزد بغضش گرفته بودن جواب دادن به سوزی از پله ها بالا رفت و جیمین را دید که از بالا شیشه ها که دست هایش را گذاشته روش به ات و سوزی خیره بود
ات بدون هیچ نگاهی به جیمین از کنارش رد شد و سمته اتاق کوچیک خودش رفت حتی حس حسودی بهش دست داد و رو تختش نشست افکار های خودش باعث زیاد کردن حس حسادتش شد
( اگه ببره اتاق خودش چی یعنی بینه اونا چیزی هست یعنی من براش مهم نیستم ولی اون با من ازدواج کرده بود) با اخم و بغض بیشتر مواجه شد افکارش فقد او را سرزنش میکرد که چرا عاشق جیمین شده وقت های که جیمین را می‌دید فقد یک زندگی بهتر را همراهش تصور می‌کرد ولی جیمین یک گرگ بود در و ات خرگوش آن گرگ که در تله این گرگ افتاده بود آیا این خرگوش میتونه با این گرگ کنار بیاد ؟
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

ویو: ویکتورچشم‌هام رو باز کردم.دست‌هام بسته بود و توی یه اتا...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

contact 🍷#contract 𝑃𝑇11_ امروز تولدمه، و تو فراموش کردی قرمز...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

چندپارتی تهیونگ

وقتی داداشته....*تک پارتی*جیمین و ات چند وقتی بود که ناخداگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط