My bloody love پارت ۲۵

پارت جدید

میا
از بغل یکدیگر اومدیم بیرون سمت مبل رفتیم و نشستیم
میا :خب الان باید چیکار کنیم اون معجون جوری بدست بیاریم و اسب سفید پیدا بکنیم
جنا: معجون باید جمع اوری کنیم گیاهاشو و درستش کنیم. من میدونم اون اسب کجا هست خیلی وقته زخمی هستش ک باید زودتر درمان بشه تا بتونیم روح اون دخترارو آزاد کنیم
کوک:من یکم تخصص دارم تو گیاها و طبق این گفته ها ما ب گل شب بو . نیلوفر آبی . و قطره خونی از آهو سفید
جیمین : امشب میریم جنگل و همشو جمع اوری میکنیم

حاضر شدیم من و کوکمین رفتیم سمت جنگل کمی گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم
چادر زدیم و اتیش روشن کردیم
کنار اتیش نشسته بودم که جیمین اومد بغلم کرد از پشت
جیمین:ب چی فکر می‌کنی
میا :واقعا میتونیم موفق بشیم ؟
جیمین : میا ما باید اماده هر اتفاقی باشیم ممکنه طبق سرنوشت پیش نره
میا :اما این سرنوشت از قبل نوشته شده
جیمین:هر سرنوشتی که نوشته میشه ممکنه بعد ها تغییراتی توش ایجاد بشه
میا:نمیدونم چیکار کنم میترسم ...
جیمین:چرا میترسی .. میا چیزی هست که باید به ما بگی ؟
کوک: درمورد پدرته درسته؟
برگشتم سمت کوک و نگاهش کردم سرم انداختم پایین و گفتم
میا.آ...آره
جیمین. چی شده میا تو یبار هم بهمون گفتی از مرگ کسی میترسی
میا. من ..من
کوک. بهتره خودت بگی بهمون قبل اینکه برم دربارش بفهمم

میا. تو جنگل زندگی. میکردیمم ....
فلش بک
میا
۱۸ سالم بود با پدرم داشتیم میرفتیم جنگل بگردیم
میا:بابا اون ته جنگل چیه؟
لوییس: اونجا.... هرچی که باشه خیلی خطرناکه نباید بری اونجا
میا. من دیگه ۱۸ سالم شده اما مثل بچه ها باهام رفتار میکنی .
لوییس . میا دخترم هرچیزی به وقتش
میا . اما پدر ..
لوییس . لطفا وقتش ک بشه خودت میفهمی دنیا چجوریه .. اما قول بده هر اتفاقی افتاد خسته نشی و تسلیم هیچکس نشی
میا.منظورت ... خواستم حرفم بگم که هوا طوفانی شد چ تعداد زیادی تیر پرتاب میشد
لوییس. میااا برو تو خونههه
میا . اما پدر من نمیتونم تنهات بزارم
لوییس. میا من میرم تو جنگل جایی ک هیچکس اونجا نمیتونه بره دنبالم نیا جای من امنه برو فقط برو
محکم بغلش کردم و دویدم سمت خونه صدای سم اسب ها و هوای طوفانی خیلی وحشتناک بود
پشت درختی قایم شدم تا کسی منو نبینه گریه کردم نزدیک شب بود برگشتم سمت جایی که پدرم ول کردم و تنها یک پیراهن خونی ازش پیدا کردم تا صبح گریه کردم کل جنگل گشتم نبود برگشتم و هیچی درباره پدر بهش نگفتم فقط پیراهن خونس نشونش دادم
پایان فلش بک

اشک چشامو پاک کردم و گفتم
میا.من مطمئنم زنده اس همه میگن مرده اما اون گفت میره ته جنگل که کسی پیداش نکنه . شب هایی ک میخوابیدم حس میکردم میاد بهم سر میزنه اما وقتی بیدار میشدم کنارم نبود یعنی اون
جیمین. زنده اس و یعنی ممکنه که
کوک. لوییس تو همین جنگل باشه و بخشی از این ماجرای سرنوشت ما...
...
دیدگاه ها (۳)

وقتی میرین مهمونی ولی...درخواستی ادکلن هم زدم که صدای هول زد...

پارت هفتم‌ ویو تهیونگ: چند ساعته دارم دنبالشون میرم بلکه شای...

the first lie

وقتی دوست صمیمیشی دوست دختر داشت ولی یه روز .. . اون کوک بود...

کوچولوی من

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁶ویو میکا_____جیمین گوش...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٣ میخواستم جواب اون هفتا پسره رو بدم ...

Iove and the moonPart33ویو فردا صبح کوک: یونا عشقم  بیدارشو ...

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط