ترس
ترس
تاریکی… رعب و وحشت… سکوت…
اینسو… آنسو… همه جا در خاموشی فرو رفته بود!!!
فقط یک صدا می آمد که گویی به سان نوای قدم های دیوی پلید بود که دم به دم به روح من نزدیک و نزدیک تر می شد…
آه…
در زیر آن چهارچوب کذایی فقط توان تنفس داشتم! آری,صدای قلبم بود که فریاد می زد:
بمان… بمان… بمان…
پای بر خاک نهادم… ناگاه فریادی به من نهیب زد؟!
جسم من به جرم تحرک روی زمین خشمگین و لرزان آغشته به خون شد… این مجازات چیست؟!!
نگاهی به اطراف خود کردم و از قفس جسم خود رهایی یافتم… هر کس به سویی می دوید؟!
همه در حال فریاد و شیون بودند…
ولی من… من فقط صدای جیغ سکوت را می شنیدم که گویی پرده ی گوشم را با موج مهیب خود تکه تکه می کرد.
چرا؟!!… چرا جبر لرزش زمین باید تکاپوی معنوی ما را بیدار کند؟
چرا من و تو به فکر مرگ نیستیم در حالی که او خود به فکر ماست؟!!…
و در آن لحظات بود که دور از عشق والدین خدا را لمس کردم… حس کردم… بوییدم…
آری,همان عطر همیشگی که در آغوش مادر حس می کردم!
همان عطری که در کربلای وجودم عاشقانه برآن سجده می زدم و فریاد بر می آوردم که:
لبیک… لبیک… انا الحق…!
نمی دانم… نمیتوانم وصف کنم…
فقط در توان انگشتانی که اندام نحیف قلم را در دست گرفته می بینم که اشک قلم را بر کاغذ جاری سازم و بنویسم: شاعر مترسانم دگر
دوزخ ندارد آتشی
آنها که می میرند خود
آتش ز دنیا میبرند…
تاریکی… رعب و وحشت… سکوت…
اینسو… آنسو… همه جا در خاموشی فرو رفته بود!!!
فقط یک صدا می آمد که گویی به سان نوای قدم های دیوی پلید بود که دم به دم به روح من نزدیک و نزدیک تر می شد…
آه…
در زیر آن چهارچوب کذایی فقط توان تنفس داشتم! آری,صدای قلبم بود که فریاد می زد:
بمان… بمان… بمان…
پای بر خاک نهادم… ناگاه فریادی به من نهیب زد؟!
جسم من به جرم تحرک روی زمین خشمگین و لرزان آغشته به خون شد… این مجازات چیست؟!!
نگاهی به اطراف خود کردم و از قفس جسم خود رهایی یافتم… هر کس به سویی می دوید؟!
همه در حال فریاد و شیون بودند…
ولی من… من فقط صدای جیغ سکوت را می شنیدم که گویی پرده ی گوشم را با موج مهیب خود تکه تکه می کرد.
چرا؟!!… چرا جبر لرزش زمین باید تکاپوی معنوی ما را بیدار کند؟
چرا من و تو به فکر مرگ نیستیم در حالی که او خود به فکر ماست؟!!…
و در آن لحظات بود که دور از عشق والدین خدا را لمس کردم… حس کردم… بوییدم…
آری,همان عطر همیشگی که در آغوش مادر حس می کردم!
همان عطری که در کربلای وجودم عاشقانه برآن سجده می زدم و فریاد بر می آوردم که:
لبیک… لبیک… انا الحق…!
نمی دانم… نمیتوانم وصف کنم…
فقط در توان انگشتانی که اندام نحیف قلم را در دست گرفته می بینم که اشک قلم را بر کاغذ جاری سازم و بنویسم: شاعر مترسانم دگر
دوزخ ندارد آتشی
آنها که می میرند خود
آتش ز دنیا میبرند…
- ۱.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط