چند پارتی
پارت ۳
سکوتِ بینمون سنگین بود. اون سوالش مثل یه تله بود؛ اگه اعتراف میکردم که دلم براش ضعف میره، احتمالاً مسخرهم میکرد یا بدتر… بهم بیمحلی میکرد. اگه هم دروغ میگفتم، اون خیلی باهوشتر از این حرفها بود که باور نکنه.
نفسم رو حبس کردم و سعی کردم نگاهش رو تحمل کنم. لرزشِ دستم رو زیرِ میز قایم کردم.
«فرار نمیکنم…» صدام آروم بود، اما سعی کردم محکم باشه. «فقط فکر میکردم سرت شلوغتر از این حرفهاست که بخوای به همکلاسیهایِ دورت توجه کنی.»
جونگکوک ابروش رو بالا انداخت. اون پیرسینگِ ابروش توی نورِ سالن میدرخشد. یهو نیشخندِ کجی زد و از جاش بلند شد. حس کردم ضربانِ قلبم برگشت به حالتِ عادی، اما این حسِ امنیت خیلی کوتاه بود.
اون خم شد روی میز، طوری که صورتش فاصله کمی با صورتم داشت. بویِ عطرش انقدر نزدیک بود که حس کردم دارم گیج میشم. زمزمه کرد:
«شاید هم شلوغ بودنِ سرم فقط یه بهونهست برای اینکه ببینم کی واقعاً جرأت داره بهم نزدیک بشه.»
قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، از کنارم رد شد. اما موقع رفتن، دستش رو کشید روی لبهی صندلیم و یه کاغذِ کوچک انداخت روی کتابم.وقتی بالاخره تونستم نفس بکشم، کاغذ رو باز کردم. با دستخطِ کج و کولهای روش نوشته شده بود:
«امروز بعد از مدرسه، پشتِ ساختمونِ قدیمی. تنها بیا.»
تمامِ بدنم سرد شد. پشتِ ساختمونِ قدیمی… همونجایی که همیشه میگفتن محلِ دعواهایِ خیابونیه. چرا باید میخواست من رو اونجا ببینه؟ ترس و هیجان با هم ترکیب شده بودن. آیا این یه شوخیِ بیرحمانه بود؟ یا… چیزی فراتر از اون؟
وقتی زنگِ آخر خورد، بقیه دانشآموزها با هیاهو مدرسه رو ترک کردن. من موندم و ترسی که داشت تمامِ وجودم رو میگرفت. کولهپشتیم رو برداشتم و آروم به سمتِ پشتِ ساختمونِ قدیمی راه افتادم.
وقتی به اونجا رسیدم، دیدمش. داشت با یه سیگارِ خاموش توی دستش، به دیوار تکیه میداد. همین که من رو دید، سیگار رو انداخت زمین و با پاش لهش کرد. نگاهش این بار سرد نبود… انگار دنبالِ چیزی توی صورتِ من میگشت.
«اومدی…» با صدایی که حالا خشدارتر از همیشه بود، گفت. «فکر نمیکردم انقدر احمق باشی که واقعاً بیای»
سکوتِ بینمون سنگین بود. اون سوالش مثل یه تله بود؛ اگه اعتراف میکردم که دلم براش ضعف میره، احتمالاً مسخرهم میکرد یا بدتر… بهم بیمحلی میکرد. اگه هم دروغ میگفتم، اون خیلی باهوشتر از این حرفها بود که باور نکنه.
نفسم رو حبس کردم و سعی کردم نگاهش رو تحمل کنم. لرزشِ دستم رو زیرِ میز قایم کردم.
«فرار نمیکنم…» صدام آروم بود، اما سعی کردم محکم باشه. «فقط فکر میکردم سرت شلوغتر از این حرفهاست که بخوای به همکلاسیهایِ دورت توجه کنی.»
جونگکوک ابروش رو بالا انداخت. اون پیرسینگِ ابروش توی نورِ سالن میدرخشد. یهو نیشخندِ کجی زد و از جاش بلند شد. حس کردم ضربانِ قلبم برگشت به حالتِ عادی، اما این حسِ امنیت خیلی کوتاه بود.
اون خم شد روی میز، طوری که صورتش فاصله کمی با صورتم داشت. بویِ عطرش انقدر نزدیک بود که حس کردم دارم گیج میشم. زمزمه کرد:
«شاید هم شلوغ بودنِ سرم فقط یه بهونهست برای اینکه ببینم کی واقعاً جرأت داره بهم نزدیک بشه.»
قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، از کنارم رد شد. اما موقع رفتن، دستش رو کشید روی لبهی صندلیم و یه کاغذِ کوچک انداخت روی کتابم.وقتی بالاخره تونستم نفس بکشم، کاغذ رو باز کردم. با دستخطِ کج و کولهای روش نوشته شده بود:
«امروز بعد از مدرسه، پشتِ ساختمونِ قدیمی. تنها بیا.»
تمامِ بدنم سرد شد. پشتِ ساختمونِ قدیمی… همونجایی که همیشه میگفتن محلِ دعواهایِ خیابونیه. چرا باید میخواست من رو اونجا ببینه؟ ترس و هیجان با هم ترکیب شده بودن. آیا این یه شوخیِ بیرحمانه بود؟ یا… چیزی فراتر از اون؟
وقتی زنگِ آخر خورد، بقیه دانشآموزها با هیاهو مدرسه رو ترک کردن. من موندم و ترسی که داشت تمامِ وجودم رو میگرفت. کولهپشتیم رو برداشتم و آروم به سمتِ پشتِ ساختمونِ قدیمی راه افتادم.
وقتی به اونجا رسیدم، دیدمش. داشت با یه سیگارِ خاموش توی دستش، به دیوار تکیه میداد. همین که من رو دید، سیگار رو انداخت زمین و با پاش لهش کرد. نگاهش این بار سرد نبود… انگار دنبالِ چیزی توی صورتِ من میگشت.
«اومدی…» با صدایی که حالا خشدارتر از همیشه بود، گفت. «فکر نمیکردم انقدر احمق باشی که واقعاً بیای»
- ۱۰.۴k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط