اتاقی که وجود نداشت (part5)

اتاقی که وجود نداشت (part5)

باران از نیمه‌شب شدت گرفته بود

ا/ت روی زمین نشسته بود نقشه قدیمی خانه را داشت بررسی می‌کرد، چشمش دوباره به آن اتاق نه راهرو افتاد


+ هیونجین، اینجا قبلا یه اتاق بوده؟

هیونجین از کنار پنجره برگشت نگاهش روی نقشه ثابت ماند، چند لحظه سکوت کرد

_ نمی‌دونم... ولی حس می‌کنم قبلاً اینجا رو دیدم

+ فکر کنم پشت این دیوار یه چیزیه

هیونجین نزدیک شد دستش را به سمت دیوار برد، اما انگشتانش بی‌هیچ مقاومتی از آن گذشتند

ناگهان حالت چهره‌اش تغییر کرد

_ این بو...

+ چه بویی؟

_ دود... بوی سوختگی

چشم‌هایش را بست، نفس‌هایش نامنظم شد

_ یه صدایی می‌شنوم... انگار یکی داره گریه می‌کنه

ا/ت قدمی به او نزدیک شد

+ هیونجین، آروم باش، من اینجام

چند لحظه بعد دختر، تخته‌ی لق کنار دیوار را کنار زد پشت آن دریچه‌ی کوچکی پنهان شده بود، وقتی بازش کرد هوای سرد و بوی ماندگی بیرون زد؛ بویی شبیه خاطره‌ای که سال‌ها زیر خاکستر دفن شده باشد

اتاق کوچکی پشت دیوار بود

دیوارهای سیاه‌شده، پرده‌های سوخته و وسایلی که زمان روی آن‌ها گرد فراموشی پاشیده بود همه‌چیز طوری به نظر می‌رسید که انگار آتش درست در میانه‌ی یک لحظهزندگی این اتاق را متوقف کرده باشد

در گوشه‌ای عروسک کوچکی با لباس آبی افتاده بود

هیونجین با دیدنش چند قدم عقب رفت

_ نه... اینجا...

تصویرهایی مبهم در ذهنش یکی یکی جان گرفتند؛ دود غلیظ، شعله‌هایی که سقف را می‌بلعیدند و صدای کودکی که میان آن همه هیاهو نام او را صدا می‌زد

ا/ت زیر تکه‌ای چوب سوخته، دفترچه‌ی کوچکی پیدا کرد گردوغبارش را کنار زد و صفحه‌های آسیب‌دیده را با احتیاط ورق زد


(اگر کسی روزی این نوشته را پیدا کرد، بداند که من فرار نکردم.

می‌توانستم بیرون بروم، اما صدای گریه‌اش را می‌شنیدم.

او خواهر کوچک من بود.

نمی‌توانستم تنها رهایش کنم.)

دفترچه در دست ا/ت ثابت ماند

هیونجین به نوشته خیره شده بود، نگاهش مثل کسی بود که از پشت شیشه، صحنه‌ای از زندگی ازدست‌رفته‌اش را تماشا می‌کند

_ خواهرم...

صدایش به زحمت شنیده می‌شد

_ من نجاتش دادم... مگه نه؟

ا/ت چیزی نگفت فقط آرام سر تکان داد

هیونجین روی زمین نشست؛ کنار همان عروسک کوچک آبی‌رنگ

_ من حتی یادم نمیاد آخرین بار بهش چی گفتم...

ا/ت کنارش نشست

+ شاید یه روز دوباره ببینیش

هیونجین لبخند کم‌رنگی زد لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا خوشحالی

_ کاش یادم بیاد چقدر دوستش داشتم.

ا/ت به او نگاه کرد. برای اولین بار، هیونجین را نه به شکل روحی گرفتار در خانه، بلکه پسری دید که تمام سال‌های زندگی‌اش را در چند ثانیه از دست داده بود، پسری که حتی فرصت نکرده بود با عزیزترین آدم زندگی‌اش خداحافظی کند

آن شب هیچ‌کدام تا صبح حرفی نزدند

گاهی سکوت، تنها زبانی است که برای بعضی دردها باقی می‌ماند
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت 2

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_38فصل شانزدهم |...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط