پارت 2
پارت 2
تا خواست حرف بزنه نظرش عوض شد برای همین رفت و به مادرش که داخل پاریس بود زنگ زد
بعد چند بوق مادرش جواب داد
*بوق
*بوق
*بوق
_الو مامان
-الو سلام
_سلام مامان، میگم میشه پرواز امشب منو کنسل کنی؟
-چی؟ چرا؟!!!
_مامان قرار امشب سر آشپز معروف و ببینم و دیگه از این فرصت ها برام پیش نمیاد............ تو رو خدا
یه شب دیگه میام، قول...............
-باشه... ولی امیلی یادت باشه که بیای مراسم عروسی خواهرت هفته بعد اگر نیای دیگه نه من نه تو
_باشه مامانی قول میدم بیام.... بای بای (با صدای بچگونه)
-خدا حافظ
.. تلفن قطع کردن..
امیلی بر گشت پیش مدیر عامل و رئیس کیم
این سه نفر باهم حرف می زند و می خندیدن تا این که خانم کیم نه امیلی میگه
"امیلی باید برای امشب لباس بخریم یادت رفته؟!....
امیلی با شنیدن حرف رئیس کیم چشم هاش 8 تا شد
_ آها! راست میگی رئیس باید هرچه سریع تر بریم............
|~~~چند ساعت بعد ~~~|
امیلی با یه لباس خیلی مجلسی میاد
ولی رئیس کیم با یه لباس ساده ولی برازنده میاد ((((((عکس لباسا رو تو پست بعد میزارم... یادم رفت الان با این پست کنم😅😅😅😅))))))
خلاصه که وقتی وارد عمارت مدیر عامل شدن از تعجب دهنشون باز موند
رفتن پیش مدیر عامل و نامجون
$سلام خانم ها
نامجون خیلی ناراحت و انگار که داره به اجبار برای این مهمونی میاد گفت
+سلام.. (خسته)
رئیس کیم و امیلی هم زمان سلام کردن توری که خودشون هم تعجب کردن
_ " سلام
مدیر عامل آنها رو به سمت میز هدایت کرد
$خب همین اول کاریه درخواستی از امیلی دارم...
_چه درخواستی؟
$من قرار نامجون رو فردا بفرصتم پاریس تو هم میتونی باهاش بری؟
امیلی از این فرصت استفاده کرد تا بره پیش خانوادش... و گفت
_حتماً چرا که نه.(با لبخند پیروزمندانه)
نامجون تعجب کرد و پرسید
+چرا انقدر ذوق داری؟!
_چون قرار بود امشب برم پاریس ولی نشد و پروازم رو کنسل کردم
+آها!
مدیر عامل که داشت از گشنگی می مرد گفت
$ دیگه بریم سر غذا تا سرد نشده....
|~~~ 45 دقیقه بعد~~~|
$ راستی امیلی یه درخواست دیگه هم دارم... (با شرمندگی)
_ بفرمایید!
$ لطفا با نامجون داخل یه خونه باشی چون میدونی....... آخه نامجون اشناییتی با پاریس نداره و اگر تو پیشش باشی میتونه از تو کمک بگیره
اگر مشکلی داری میتونی قبول نکنی.... چون گفتی که پاریس چند بار رفته بودی گفتم.......
_خب......... باشه مشکلی نیست
+ ولی من مشکل دارم چرا باید بایه دختر که حتی تو مسابقات محله خودنشون هم نبوده هم خونه بشم؟
مدیر عامل که از حرف نامجون عصبانی شده بود نفس عمیق کشید و گفت
$ از تو که نپرسیدم..... از امیلی بود.....
نامجون با اینکه از امیلی زیاد خوشش نمیومد ولی دیگه هیچی نگفت
|~~~ویو فردا صبح به وقت پارس ~~~|
خيلی وقت بود رسیدن خونه ولی بازم خیلی خسته بود هر کدوم داخل اتاق خودش خواب بود..................
___________________
اینم از این
تا خواست حرف بزنه نظرش عوض شد برای همین رفت و به مادرش که داخل پاریس بود زنگ زد
بعد چند بوق مادرش جواب داد
*بوق
*بوق
*بوق
_الو مامان
-الو سلام
_سلام مامان، میگم میشه پرواز امشب منو کنسل کنی؟
-چی؟ چرا؟!!!
_مامان قرار امشب سر آشپز معروف و ببینم و دیگه از این فرصت ها برام پیش نمیاد............ تو رو خدا
یه شب دیگه میام، قول...............
-باشه... ولی امیلی یادت باشه که بیای مراسم عروسی خواهرت هفته بعد اگر نیای دیگه نه من نه تو
_باشه مامانی قول میدم بیام.... بای بای (با صدای بچگونه)
-خدا حافظ
.. تلفن قطع کردن..
امیلی بر گشت پیش مدیر عامل و رئیس کیم
این سه نفر باهم حرف می زند و می خندیدن تا این که خانم کیم نه امیلی میگه
"امیلی باید برای امشب لباس بخریم یادت رفته؟!....
امیلی با شنیدن حرف رئیس کیم چشم هاش 8 تا شد
_ آها! راست میگی رئیس باید هرچه سریع تر بریم............
|~~~چند ساعت بعد ~~~|
امیلی با یه لباس خیلی مجلسی میاد
ولی رئیس کیم با یه لباس ساده ولی برازنده میاد ((((((عکس لباسا رو تو پست بعد میزارم... یادم رفت الان با این پست کنم😅😅😅😅))))))
خلاصه که وقتی وارد عمارت مدیر عامل شدن از تعجب دهنشون باز موند
رفتن پیش مدیر عامل و نامجون
$سلام خانم ها
نامجون خیلی ناراحت و انگار که داره به اجبار برای این مهمونی میاد گفت
+سلام.. (خسته)
رئیس کیم و امیلی هم زمان سلام کردن توری که خودشون هم تعجب کردن
_ " سلام
مدیر عامل آنها رو به سمت میز هدایت کرد
$خب همین اول کاریه درخواستی از امیلی دارم...
_چه درخواستی؟
$من قرار نامجون رو فردا بفرصتم پاریس تو هم میتونی باهاش بری؟
امیلی از این فرصت استفاده کرد تا بره پیش خانوادش... و گفت
_حتماً چرا که نه.(با لبخند پیروزمندانه)
نامجون تعجب کرد و پرسید
+چرا انقدر ذوق داری؟!
_چون قرار بود امشب برم پاریس ولی نشد و پروازم رو کنسل کردم
+آها!
مدیر عامل که داشت از گشنگی می مرد گفت
$ دیگه بریم سر غذا تا سرد نشده....
|~~~ 45 دقیقه بعد~~~|
$ راستی امیلی یه درخواست دیگه هم دارم... (با شرمندگی)
_ بفرمایید!
$ لطفا با نامجون داخل یه خونه باشی چون میدونی....... آخه نامجون اشناییتی با پاریس نداره و اگر تو پیشش باشی میتونه از تو کمک بگیره
اگر مشکلی داری میتونی قبول نکنی.... چون گفتی که پاریس چند بار رفته بودی گفتم.......
_خب......... باشه مشکلی نیست
+ ولی من مشکل دارم چرا باید بایه دختر که حتی تو مسابقات محله خودنشون هم نبوده هم خونه بشم؟
مدیر عامل که از حرف نامجون عصبانی شده بود نفس عمیق کشید و گفت
$ از تو که نپرسیدم..... از امیلی بود.....
نامجون با اینکه از امیلی زیاد خوشش نمیومد ولی دیگه هیچی نگفت
|~~~ویو فردا صبح به وقت پارس ~~~|
خيلی وقت بود رسیدن خونه ولی بازم خیلی خسته بود هر کدوم داخل اتاق خودش خواب بود..................
___________________
اینم از این
- ۲۲۴
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط