{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 143
دم در عمارت پیاده شد و دو تا اسلحه رو از کمرش بیرون کشید و با چشمایی به خون کشیده وارد عمارت شد و هر کی که سر راهش بود رو سلاخی میکرد.
وسط سالن اصلی عمارت ایستاد و داد زد
_ مدیر بیا بیرون!! بازی تمومه!!
مردی از بالا به دازای نگاه کردو لبخند کجی انداخت
" تو خونه ی من انقدر سرو صدا چرا راه انداختی؟ "
دازای سمتش شلیک کرد که مرد به راحتی جای خالی داد
_ چویا کجاست؟
" اوه پس معشوقه عروس من تویی...دازای اوسامو؟ "
_ اون کجاست؟
" حتی اگرم بدونی کجاست نمیتونی ببریش...عروس من بارداره و وجود تو براش سمه "
دازای خنده ای کرد
_ موحنایی من کجاست؟
چویا سریع از اتاق بیرون زد و از پله ها خواست بره پایین که اون مرد...کریس از پشت گرفتش
" هی هی کجا؟ "
+ دازای...باور کن داره دروغ میگه من حامله نیستم حتی دستشم بهم نخورده خواهش میکنم باور کن
دازای خیلی بیخیال روی صندلی نشست و اسلحه هاشو روی زمین انداخت و پاشو روی اون یکی پاش گذاشت
_ بابای عوضیتو صدا کن...باید با اون تکلیفم مشخص شه
" بابای من؟ من پدری ندارم "
چویا داد زد
+ دروغ میگه! حرفاشو باور نکن
کریس دستشو روی دهن چویا گذاشت و دم گوشش زمزمه کرد
" خیلی داری حرف میزنی "
دازای با تلفن به یکی زنگ زد اما به محض اینکه اون یارو گوشی رو برداشت بدون هیچ حرفی تلفن رو قطع کرد و پوزخند زد و با دستش شکل اسلحه گرفت و سمت کریس جوری اجرا کرد که انگار داره شلیک میکنه و همون لحظه به کتفش تیری برخورد کرد و چویا تونست ازش فرار کنه و از پله ها با سرعت پایین اومد و دازای بلند شدو چویا رو در آغوشش کشید
+ خوشحالم که اومدی دنبالم!!
دستشو وارد موهاش کرد و نفس عمیقی کشید اما همچنان تنش میلرزید و بعد از مدت کوتاهی تو بغلش از حال رفت.
کریس تچی زیر لب گفت و دازای چویا رو برآید استایل بغل کرد و چشمکی به کریس زد
" دوباره همو ملاقات میکنیم...داداش کوچولو! "
.........................................................
روی مبل نشسته بود و داشت کتاب میخوند و از اون طرف چویا روی تخت بیمارستان به خواب عمیقی فرو رفته بود.
در به آرومی باز شد و قامت لوکا بین چهارچوب در قرار گرفت و دازای نگاه زیر چشمی ای بهش انداخت و با سرد ترین لحن ممکن گفت
_ تو اینجا چه غلطی میکنی؟
" ا...اومدم که شما رو... "
_ برگرد
" ولی دازای... "
_ نمیخوام بالا سر چویا باشی...گورتو گم کن
لوکا سمت دازای رفت و کنارش نشست
_ واضح بهت گفتم
" من رئیس رو نکشتم "
_ دیگه مهم نیست...فقط گمشو
" نمیتونی به این راحتی منو بیرون کنی...باید بهم گوش بدی "
دازای کتابش رو بست و نگاهشو به چویا داد
" اون کسی که رئیس رو کشت من نبودم...یکی از آدمای مدیر بوده "
دازای در سکوت به لوکا گوش می‌داد
" اون بهترین آدم تو زندگی منه نمیتونم بهت اسمشو بگم اما قسم میخورم کار من نبوده...انقدر ازم دوری نکن...ما رفیق های صمیمی همدیگه بودیم "
_ بودیم! دیگه نیستیم من به نبود تو عادت کردم تو واسه من فقط یه مرده ای.
" بیا بازم بهترین هم بشیم "
صدای خنده دازای به گوش رسید...اون خنده از صد تا گریه بدتر بود اونقدری که لوکا واضح تونست سیاهی درونش رو ببینه
_ من بهترینی ندارم که بزارمش پای تو...من تموم شدم دنبال چی میگردی؟
" من اون دازای رو زنده میکنم "
_ حرفای خنده دار میزنی لوکا...من هیچ امیدی به هیچی ندارم...حتی چویا!
" دوستش داری؟ "
_ عاشقشم! مثل دیوونه ها
" اون چی؟ "
_ نمیدونم...بار ها ازم فاصله گرفته...آه بیخیال لوکا نمیخوام درباره گذشته ای که پشت سرش گذاشتم صحبت کنم
لوکا با کمی ترس سرشو رو شونه ی دازای گذاشت اما در کمال تعجب دازای هم سرشو روی سر لوکا گذاشت و چشماشو بستو نفسشو تخلیه کرد.
لوکا تلخی رو از تن دازای حس می‌کرد...
" تو سیگار میکشی؟ "
جوابی نشنید و چشماش پر شد
" تو...از کی... "
_ خیلی وقته!
حالا آروم شده بود...صداش تنش و حتی ریتم حرفاش آروم گرفته بود...دازای اینبار آروم تر از همیشه بود.
" تو از سیگار متنفر بودی...چرا؟ "
بازم سکوت...و سؤالش بی جواب موند
مدتی گذشت و دازای سرشو از روی سر لوکا برداشت و لوکا هم سرشو از رو شونه ی دازای بلند کرد و به چشماش خیره شد...برق میزدن!
لوکا بلند شد و اشکی رو گونه اش غلتید...محکم دازای رو بغل کرد و آروم اشک ریخت و دازای فقط لبخند زد.
___________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

ابلیس

بهار بدون تو

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط