{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-می دونی چی باعث میشه ازت دست بکشم؟

-می دونی چی باعث میشه ازت دست بکشم؟
لبخندم کمرنگ و کمرنگ تر میشه و دست هام یخ می زنه ؛ درست بر عکس هیراد که دست هاش رو توی جیبش می گذاره و پشت به من می ایسته .

-دروغت ، دروغت باعث میشه که ازت دست بکشم ، بی اعتمادی و ترسو بودنت باعث میشه ازت دست بکشم ، این که به حرفام اهمیت ندادی باعث میشه ازت دست بکشم ، اینا چیزایی که مهمه ، تو نگاه اول پیش پا افتادست ، ولی بعد یه مدت زندگی ، این چیزاست که مشکل ساز میشه ، این که زنم بدونه من از چی متنفرم ولی ... .

-من که دلیلش رو بهت گفتم هیراد ، این حرفات یعنی چی؟؟ دست بکشی؟؟

-باید با خودم خلوت کنم ، باید فکر کنم ، نمی دونم ماریا ، شاید بتونیم ادامه بدیم ، شاید هم نه .

کنارش می ایستم .

-نمی دونی؟ پس شک داری ، شک داری که بتونی بمونی ، شک کردی به همه چیز ، شک بده هیراد .

-خودت باعث شدی ماریا ، خودت کارایی کردی که شک کنم .

با جدیت حرف می زد ، سرد حرف می زد ، سردم شده بود ، تو شب سی و یک شهریور سردم شده بود ، اشک گرمم روی گونه سردم می چکه .
جای خالی هیراد رو کنار خودم حس می کنم ، چشم می دوزم به آسمون مشکی شب .

دو تا چمدون مشکی هیراد کنار در ورودی بود و هیراد مشغول بستن کراواتش ، با صدایی که به زور از گلوم در می اومد ، به سختی اسمش رو صدا می کنم :

-هیراد ، می خوای بری ؟؟

گره کراواتش رو سفت می کنه و دسته های چمدونش رو بالا می کشه .

-میرم ولی نمی دونم بر می گردم یا نه ، باید فکر کنم ماریا ، زندگی مشترک شوخی بردار نیست .

-داری خیلی سخت می گیری هیراد .


انگار که حرفم رو نشنیده باشه ، ادامه میده :

-تو همون حسابت پول مهریت ، پول همون صد تا سکه رو واریز کردم ، اگه تا فرداشب برگشتم که هیچی اما اگه برنگشتم ، مهریت رو باهات حساب کردم و خونه هم که برای خودته .

-داری شوخی می کنی دیگه نه؟؟

با کف دستم اشک های روونم رو پاک می کنم .

-این شب نحس وقت شوخی کردن نیست ماریا.

همین یک بار باید می شکستم ، غرورم رو ، باید گریه می کردم ، باید جلوی کسی که دوستش داشتم رو می گرفتم ، تا نره ، نره حتی فکر کنه .

-نرو هیراد لطفا ، من زندگیم بی تو سخت می گذره ، اون از تارا که فرار کرده ، اون از برادر زندانیم ، اگه تو بری من می میرم ، می فهمی .

-بهت قول میدم هرجوری که هست تارا رو پیدا کنم و برش گردونم ، چون تقصیر خودم بود که از ترس دیر شدن پرواز مادربزرگم اینا ،  تا دم مدرسه نرسوندمش ، برادرت تا دو ماه دیگه آزاد میشه ، به خاطر همکاری خوبش عفو خورده .

-اونا برام مهم نیستن .

کانال این رمان زیبا👇 👇
https://telegram.me/mozhgan_roman
دیدگاه ها (۱)

کوک شوهر کینه ای Part82

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰: خب، اینطوری روزهام رو می‌گذرونم... به لطف شما دار...

سناریو موضوع : وقتی توی دعوا بهش میگی ازت بدم میاد نامجون : ...

‏🦙[۱۷:۱۲ ~ ۱۷:۱۳ به وقت کره]چرا این روزا گوشی اینقدر زود شار...

عاشقانه های شبنم

بچه ها این الان واقعا یعنی چی؟!باید پیج رو خصوصی کنم؟!کی گزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط