Part "72"
Part "72"
☆ویو تهیونگ☆
یک ماه از به دنیا آمدن آرا میگذشت. توی این یک ماه، ماریا حتی یک بار هم دخترش رو توی آغوش نگرفته بود. عمارت رسماً به دو جبهه تبدیل شده بود: از یک طرف مادرم آنا، الکس، سارینا و میا که مدام پشت سر هانا پچپچ میکردن، و از طرف دیگه من و هانا که تمام شب و روزمون شده بود مواظبت از آرا کوچولو.
دیدن هانا که با اون چشمهای خسته اما پر از عشق، آرا رو آروم میکرد و توی بغلش میخوابوند، هربار قلبم رو به لرزه میانداخت. حس نفرت شدیدی که به ماریا داشتم، توی تضاد کامل با عشقی بود که روزبهروز نسبت به هانا توی وجودم ریشه میدواند.
اما سکوت این عمارت آرامش قبل از طوفان بود.
نزدیکهای نیمهشب بود که با صدای شلوغی و داد و فریاد از خواب بیدار شدم. سریع از اتاق زدم بیرون. صدای گریهی شدید آرا از اتاق هانا میآمد و صدای تند و زنندهی ماریا و سارینا کل راهرو رو پر کرده بود!
پلهها رو دوتا یکی طی کردم و خودم رو رسوندم.
☆ویو هانا☆
داشتم آرا رو توی بغلم تکون میدادم تا بخوابه که ناگهان درِ اتاق با شدت باز شد و ماریا همراه سارینا و میا پریدن تو!
ماریا چهرهاش از خشم سرخ شده بود. با قدمهای تند اومد سمت من و بدون هیچ حرفی، آرا رو به زور از توی بغلم کشید بیرون! آرا از ترس شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن.
هانا (با ترس و التماس): خانم ماریا! چکار میکنید؟ آرا میترسه... تو رو خدا آرومتر!
ماریا با نفرت بهم زل زد و پوزخند زهرآگینی زد:
ماریا: خفه شو دخترهٔ خدمتکار بیارزش! فکر کردی کی هستی که توی این عمارت ادای مادرها رو درمیاری؟ هان؟ فکر کردی با چسبوندن خودت به این بچه میتونی تهیونگ رو مال خودت کنی؟
سارینا جلو آمد و با لحنی پر از کینه گفت:
سارینا: ماریا راست میگه! تو فقط یک خدمتکاری! حق نداری دست کثیفت رو به وارث خانواده بزنی! ما امشب این بچه رو سپردیم به یک پرستار جدی، تو هم از فردا برمیگردی به همون کارهای کثیفکاری آشپزخونه!
میا هم اون پشت ایستاده بود و با نگاهی سرد و بیتفاوت فقط تماشا میکرد. قلبم از این همه بیرحمی و خیانت میا به درد اومد.
هانا (با اشکی که جاری شد): اون یک نوزاد یکماههست! شما حتی بهش شیر هم ندادید! چطور دلتون میاد...
ماریا دستش رو برد بالا تا محکم بزنه توی صورت من:
ماریا: به تو ربطی نداره بیسروپا!
چشمهام رو بستم و منتظر ضربه بودم، اما ضربه هرگز فرود نیامد.
مچ دست ماریا توی هوا معلق ماند. یک دستِ سنگین و محکم، مچ ماریا رو طوری فشار داد که صدای نالهاش بلند شد.
چشمهام رو باز کردم... تهیونگ بود!
رگهای پیشونی و گردن تهیونگ بیرون زده بود و چشمهاش از شدت خشم مثل دو تکه آتش میسوخت. با چنان فشاری دست ماریا رو پس زد که ماریا چند قدم به عقب پرت شد.
ته (با صدایی بم و غران که در و دیوار اتاق رو لرزوند): دستت رو بکش ماریا! اگه یک بار دیگه... فقط یک بار دیگه دستت رو روی هانا بلند کنی، کاری میکنم که آرزو کنی کاش هیچوقت پات رو توی این عمارت نمیذاشتی!
سارینا با ترس عقب کشید. ماریا دستش رو گرفت و با خشم فریاد زد:
ماریا: تهیونگ! تو دیوونه شدی؟ داری به خاطر یک دختر خدمتکار سر زن قانونیت داد میزنی؟ اون داره جای من رو توی این خونه میگیره!
تهیونگ با نگاهی پر از نفرت خالص به ماریا زل زد. خط فکش انقدر منقبض شده بود که انگار میخواست استخوان خرد کنه.
ته: زن قانونی؟ تو خودت رو مادر این بچه میدونی؟ تویی که حالم از دیدنت بهم میخوره؟ تو فقط یک موجود بیرحمی که به بچهی خودت هم رحم نمیکنی!
تهیونگ به سرعت آرا رو که از ترس میلرزید از دست ماریا گرفت. آرا به محض اینکه وارد بغل تهیونگ شد، کمی آرامتر شد. تهیونگ چرخید و آرا رو با نهایت احتیاط دوباره داد به بغل من.
وقتی دست تهیونگ به دستم خورد، گرمای وجودش و حس امنیتی که بهم داد، تمام ترسم رو شست و برد.
تهیونگ رو کرد به ماریا، سارینا و میا و با لحنی قاطع و صریح گفت:
ته: از اتاق هانا گمشید بیرون! همین الان! از این به بعد، هانا تنها کسیه که حق داره از آرا مراقبت کنه. اگه کسی بخواد به هانا یا دخترم نزدیک بشه، خودم با دستهای خودم روزگارش رو سیاه میکنم!
ماریا با خشم و خشمی کنترلنشده، پاش رو به زمین کوبید و همراه سارینا از اتاق بیرون رفت. میا هم قبل از رفتن، نگاه پر از کینهای به من و تهیونگ انداخت و رفت.
☆ویو تهیونگ☆
در رو محکم بستم و قفل کردم. هانا روی تخت نشست و آرا رو محکم به سینهاش فشرد. هنوز بدنش میلرزید و اشک از چشمهای قشنگش میریخت.
دلم طاقت نیاورد. رفتم جلو و کنارش روی تخت نشستم.
☆ویو تهیونگ☆
یک ماه از به دنیا آمدن آرا میگذشت. توی این یک ماه، ماریا حتی یک بار هم دخترش رو توی آغوش نگرفته بود. عمارت رسماً به دو جبهه تبدیل شده بود: از یک طرف مادرم آنا، الکس، سارینا و میا که مدام پشت سر هانا پچپچ میکردن، و از طرف دیگه من و هانا که تمام شب و روزمون شده بود مواظبت از آرا کوچولو.
دیدن هانا که با اون چشمهای خسته اما پر از عشق، آرا رو آروم میکرد و توی بغلش میخوابوند، هربار قلبم رو به لرزه میانداخت. حس نفرت شدیدی که به ماریا داشتم، توی تضاد کامل با عشقی بود که روزبهروز نسبت به هانا توی وجودم ریشه میدواند.
اما سکوت این عمارت آرامش قبل از طوفان بود.
نزدیکهای نیمهشب بود که با صدای شلوغی و داد و فریاد از خواب بیدار شدم. سریع از اتاق زدم بیرون. صدای گریهی شدید آرا از اتاق هانا میآمد و صدای تند و زنندهی ماریا و سارینا کل راهرو رو پر کرده بود!
پلهها رو دوتا یکی طی کردم و خودم رو رسوندم.
☆ویو هانا☆
داشتم آرا رو توی بغلم تکون میدادم تا بخوابه که ناگهان درِ اتاق با شدت باز شد و ماریا همراه سارینا و میا پریدن تو!
ماریا چهرهاش از خشم سرخ شده بود. با قدمهای تند اومد سمت من و بدون هیچ حرفی، آرا رو به زور از توی بغلم کشید بیرون! آرا از ترس شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن.
هانا (با ترس و التماس): خانم ماریا! چکار میکنید؟ آرا میترسه... تو رو خدا آرومتر!
ماریا با نفرت بهم زل زد و پوزخند زهرآگینی زد:
ماریا: خفه شو دخترهٔ خدمتکار بیارزش! فکر کردی کی هستی که توی این عمارت ادای مادرها رو درمیاری؟ هان؟ فکر کردی با چسبوندن خودت به این بچه میتونی تهیونگ رو مال خودت کنی؟
سارینا جلو آمد و با لحنی پر از کینه گفت:
سارینا: ماریا راست میگه! تو فقط یک خدمتکاری! حق نداری دست کثیفت رو به وارث خانواده بزنی! ما امشب این بچه رو سپردیم به یک پرستار جدی، تو هم از فردا برمیگردی به همون کارهای کثیفکاری آشپزخونه!
میا هم اون پشت ایستاده بود و با نگاهی سرد و بیتفاوت فقط تماشا میکرد. قلبم از این همه بیرحمی و خیانت میا به درد اومد.
هانا (با اشکی که جاری شد): اون یک نوزاد یکماههست! شما حتی بهش شیر هم ندادید! چطور دلتون میاد...
ماریا دستش رو برد بالا تا محکم بزنه توی صورت من:
ماریا: به تو ربطی نداره بیسروپا!
چشمهام رو بستم و منتظر ضربه بودم، اما ضربه هرگز فرود نیامد.
مچ دست ماریا توی هوا معلق ماند. یک دستِ سنگین و محکم، مچ ماریا رو طوری فشار داد که صدای نالهاش بلند شد.
چشمهام رو باز کردم... تهیونگ بود!
رگهای پیشونی و گردن تهیونگ بیرون زده بود و چشمهاش از شدت خشم مثل دو تکه آتش میسوخت. با چنان فشاری دست ماریا رو پس زد که ماریا چند قدم به عقب پرت شد.
ته (با صدایی بم و غران که در و دیوار اتاق رو لرزوند): دستت رو بکش ماریا! اگه یک بار دیگه... فقط یک بار دیگه دستت رو روی هانا بلند کنی، کاری میکنم که آرزو کنی کاش هیچوقت پات رو توی این عمارت نمیذاشتی!
سارینا با ترس عقب کشید. ماریا دستش رو گرفت و با خشم فریاد زد:
ماریا: تهیونگ! تو دیوونه شدی؟ داری به خاطر یک دختر خدمتکار سر زن قانونیت داد میزنی؟ اون داره جای من رو توی این خونه میگیره!
تهیونگ با نگاهی پر از نفرت خالص به ماریا زل زد. خط فکش انقدر منقبض شده بود که انگار میخواست استخوان خرد کنه.
ته: زن قانونی؟ تو خودت رو مادر این بچه میدونی؟ تویی که حالم از دیدنت بهم میخوره؟ تو فقط یک موجود بیرحمی که به بچهی خودت هم رحم نمیکنی!
تهیونگ به سرعت آرا رو که از ترس میلرزید از دست ماریا گرفت. آرا به محض اینکه وارد بغل تهیونگ شد، کمی آرامتر شد. تهیونگ چرخید و آرا رو با نهایت احتیاط دوباره داد به بغل من.
وقتی دست تهیونگ به دستم خورد، گرمای وجودش و حس امنیتی که بهم داد، تمام ترسم رو شست و برد.
تهیونگ رو کرد به ماریا، سارینا و میا و با لحنی قاطع و صریح گفت:
ته: از اتاق هانا گمشید بیرون! همین الان! از این به بعد، هانا تنها کسیه که حق داره از آرا مراقبت کنه. اگه کسی بخواد به هانا یا دخترم نزدیک بشه، خودم با دستهای خودم روزگارش رو سیاه میکنم!
ماریا با خشم و خشمی کنترلنشده، پاش رو به زمین کوبید و همراه سارینا از اتاق بیرون رفت. میا هم قبل از رفتن، نگاه پر از کینهای به من و تهیونگ انداخت و رفت.
☆ویو تهیونگ☆
در رو محکم بستم و قفل کردم. هانا روی تخت نشست و آرا رو محکم به سینهاش فشرد. هنوز بدنش میلرزید و اشک از چشمهای قشنگش میریخت.
دلم طاقت نیاورد. رفتم جلو و کنارش روی تخت نشستم.
- ۱۴۴
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط