𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
P⁴
یک هفته گذشت.
یک هفتهای که جونگکوک هر شب قبل از خواب به اون شب فکر میکرد.
به بوی قهوه.
به لحظه ی اول دیدارشون.
به بوی چرم ماشین .
به ....
سولین.
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، گوشی رو برداشت.
شمارهی دفتر سولین رو از سایت شرکت پیدا کرد.
"بفرمایید ؟"
صدای سولین نبود ، پس احتمالا منشیشه.
"سلام ، من با کیم سولین کار داشتم."
"وقت قبلی داشتید؟"
"نه."
"متاسفم . اسمتون رو بگید . باهاشون هماهنگ میکنم حتما تا شب باهاتون تماس بگیرن ."
ناامیدی سراسر ذهنش رو فرا گرفت .
"جئون . جئون جونگکوک ."
"اوه . آقای جئون شمایید؟ ببخشید که زودتر نفهمیدم . الان خط رو وصل میکنم."
جونگکوک جا خورد .
این یعنی...
سولین منتظر تماسش بوده؟
"بفرمایید؟"
صدای سولین ، اون رو از فکر درآورد.
"سولین؟"
"بله؟"
"جونگکوکم."
سکوت کوتاهی شد.
"میدونم. صدات رو میشناسم، یادت رفت؟"
پسر لبخند زد.
"راستش... میخواستم ازت تشکر کنم. برای اون شب. گفتم شاید... شام؟ خونهی من. اگه وقت داری."
سولین پشت خط مکث کرد.
"تو آشپزی بلدی؟"
"نه زیاد... ولی میتونم سفارش بدم."
سولین خندید. صدای خندهش از پشت گوشی گرم و صمیمی بود.
"باشه. جمعه شب. ساعت هشت."
"آدرس رو میفرستم."
"منتظرم."
تماس قطع شد.
جونگکوک گوشی رو روی سینهش گذاشت و به سقف خیره شد.
چرا قلبش اینقدر تند میزد؟
P⁴
یک هفته گذشت.
یک هفتهای که جونگکوک هر شب قبل از خواب به اون شب فکر میکرد.
به بوی قهوه.
به لحظه ی اول دیدارشون.
به بوی چرم ماشین .
به ....
سولین.
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، گوشی رو برداشت.
شمارهی دفتر سولین رو از سایت شرکت پیدا کرد.
"بفرمایید ؟"
صدای سولین نبود ، پس احتمالا منشیشه.
"سلام ، من با کیم سولین کار داشتم."
"وقت قبلی داشتید؟"
"نه."
"متاسفم . اسمتون رو بگید . باهاشون هماهنگ میکنم حتما تا شب باهاتون تماس بگیرن ."
ناامیدی سراسر ذهنش رو فرا گرفت .
"جئون . جئون جونگکوک ."
"اوه . آقای جئون شمایید؟ ببخشید که زودتر نفهمیدم . الان خط رو وصل میکنم."
جونگکوک جا خورد .
این یعنی...
سولین منتظر تماسش بوده؟
"بفرمایید؟"
صدای سولین ، اون رو از فکر درآورد.
"سولین؟"
"بله؟"
"جونگکوکم."
سکوت کوتاهی شد.
"میدونم. صدات رو میشناسم، یادت رفت؟"
پسر لبخند زد.
"راستش... میخواستم ازت تشکر کنم. برای اون شب. گفتم شاید... شام؟ خونهی من. اگه وقت داری."
سولین پشت خط مکث کرد.
"تو آشپزی بلدی؟"
"نه زیاد... ولی میتونم سفارش بدم."
سولین خندید. صدای خندهش از پشت گوشی گرم و صمیمی بود.
"باشه. جمعه شب. ساعت هشت."
"آدرس رو میفرستم."
"منتظرم."
تماس قطع شد.
جونگکوک گوشی رو روی سینهش گذاشت و به سقف خیره شد.
چرا قلبش اینقدر تند میزد؟
- ۲.۰k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط