دوپارتی
درخشش سالن غذاخوری بیمارستان، بی رحمانه و سرد بود. ا/ت، با یک لیوان چای بابونه ی نیمه گرم، کنار پنجره نشسته بود و به برف هایی که روی پارکینگ کثیف می نشستند، نگاه می کرد.
جین، با ماسک سفید رنگی که بخش بزرگی از صورتش را پوشانده بود، وارد شد. او نه به عنوان ورلد واید هندسام بلکه به عنوان یک مرد معمولی و نگران، با چشمانی خسته ظاهر شده بود.
"تازه از استودیو اومدم. چیزی خوردی؟" لحن جین همیشه گرم و شوخ بود، اما حالا فقط تلاش خسته کننده ای برای عادی بودن در آن شنیده می شد.
ا/ت به سمت او چرخید و لبخندی زد که به زحمت روی صورتش نشست. "فکر کنم پرستارها یه کم سوپ سبزیجات بهم دادن."
جین به آرومی روی صندلی پلاستیکی مقابل ا/ت نشست. او دستکش های پلاستیکی را از جیبش بیرون آورد و آنها را پوشید.
"عزیزم، لازم نیست هر بار این کار رو بکنی." ا/ت به دستکش ها اشاره کرد. "من مسری نیستم."
"میدونم." جین با صدای گرفته پاسخ داد. او دست ا/ت را گرفت. لمسش زیر لایهی نازک پلاستیک، هنوز هم آشنا بود، اما حس دوری و احتیاط را اضافه می کرد.
"فقط... نمیخوام اتفاقی برات بیوفته."
این حقیقت تلخ، درست وسط قلب رابطه آن ها نشسته بود. ا/ت به بیماری نادری مبتلا بود که سیستم ایمنی اش را نابود می کرد. هر تماس ساده ای میتونست برای او حکم مرگ باشد. این بیماری در حال بلعیدن زندگی اش بود، درست مثل بمبی که ثانیه های آخرش را می شمرد.
"من به حرف دکتر گوش کردم. گفت تا دو ماه دیگه..." ا/ت نتوانست جمله را تمام کند. چشم هایش با اشک پر شد.
جین لبخند تلخی زد. "فقط دو ماه دیگه؟ خوبه که دقیقاً می دونیم چقدر وقت داریم." او دست ا/ت را به لبهایش نزدیک کرد و بوسید. "پس، بیا این دو ماه رو بهشت کنیم، باشه؟"
"چطور؟" ا/ت زمزمه کرد.
"من دیگه نمی رم استودیو. تور رو کنسل می کنم. آرمی می تونه صبر کنه. دنیا می تونه صبر کنه. اما تو نمی تونی."
ا/ت با وحشت سر تکان داد. "نه! جین، تو دیوونه شدی؟ تو داری به اوج می رسی!بعد میخوای این همه سال تلاش رو ول کنی؟"
"تلاش؟" جین با صدایی بلندتر گفت، اما فوراً صدایش را پایین آورد. "ا/ت، زندگی واقعی من تویی. این شهرت فقط یه ماسکه. یه نقش. من چطور می تونم شاد باشم و برای بقیه بخونم، وقتی میدونم خورشید زندگی خودم داره غروب میکنه؟"
ادامه دارد..........
جین، با ماسک سفید رنگی که بخش بزرگی از صورتش را پوشانده بود، وارد شد. او نه به عنوان ورلد واید هندسام بلکه به عنوان یک مرد معمولی و نگران، با چشمانی خسته ظاهر شده بود.
"تازه از استودیو اومدم. چیزی خوردی؟" لحن جین همیشه گرم و شوخ بود، اما حالا فقط تلاش خسته کننده ای برای عادی بودن در آن شنیده می شد.
ا/ت به سمت او چرخید و لبخندی زد که به زحمت روی صورتش نشست. "فکر کنم پرستارها یه کم سوپ سبزیجات بهم دادن."
جین به آرومی روی صندلی پلاستیکی مقابل ا/ت نشست. او دستکش های پلاستیکی را از جیبش بیرون آورد و آنها را پوشید.
"عزیزم، لازم نیست هر بار این کار رو بکنی." ا/ت به دستکش ها اشاره کرد. "من مسری نیستم."
"میدونم." جین با صدای گرفته پاسخ داد. او دست ا/ت را گرفت. لمسش زیر لایهی نازک پلاستیک، هنوز هم آشنا بود، اما حس دوری و احتیاط را اضافه می کرد.
"فقط... نمیخوام اتفاقی برات بیوفته."
این حقیقت تلخ، درست وسط قلب رابطه آن ها نشسته بود. ا/ت به بیماری نادری مبتلا بود که سیستم ایمنی اش را نابود می کرد. هر تماس ساده ای میتونست برای او حکم مرگ باشد. این بیماری در حال بلعیدن زندگی اش بود، درست مثل بمبی که ثانیه های آخرش را می شمرد.
"من به حرف دکتر گوش کردم. گفت تا دو ماه دیگه..." ا/ت نتوانست جمله را تمام کند. چشم هایش با اشک پر شد.
جین لبخند تلخی زد. "فقط دو ماه دیگه؟ خوبه که دقیقاً می دونیم چقدر وقت داریم." او دست ا/ت را به لبهایش نزدیک کرد و بوسید. "پس، بیا این دو ماه رو بهشت کنیم، باشه؟"
"چطور؟" ا/ت زمزمه کرد.
"من دیگه نمی رم استودیو. تور رو کنسل می کنم. آرمی می تونه صبر کنه. دنیا می تونه صبر کنه. اما تو نمی تونی."
ا/ت با وحشت سر تکان داد. "نه! جین، تو دیوونه شدی؟ تو داری به اوج می رسی!بعد میخوای این همه سال تلاش رو ول کنی؟"
"تلاش؟" جین با صدایی بلندتر گفت، اما فوراً صدایش را پایین آورد. "ا/ت، زندگی واقعی من تویی. این شهرت فقط یه ماسکه. یه نقش. من چطور می تونم شاد باشم و برای بقیه بخونم، وقتی میدونم خورشید زندگی خودم داره غروب میکنه؟"
ادامه دارد..........
- ۳۰.۸k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط