فیک خدمتکار قصر (پارت ۷)

پرش زمانی به بعد جنگ


کوک ویو

تو کل جنگ به ا/ت فکر میکردم

جنگ تموم شد

و ما برنده


ا/ت ویو


همش داشتم به ته یعنی امپراطور فکر

میکردم اخه چطور ممکنه اون به یه آدم

خشن تبدیل شده باشع

همینطور داشتم فکر میکردم که گفتن

امپراطور دستور دادن همه به جا هاشون برگردن

البته گفتن بانو ا/ت برن پیش ایشون

_ چی من؟ (اروم)

همه رفتن بیرون منم رفتم پیش امپراطور


کوک ویو


بی صبرانه منتظر اومدنش بودم

× امپراطور بانو ا/ت وارد میشند


ا/ت ویو


رفتم اونجا اول احترام نزاشتم ناخودآگاه

از چشمام اشک میومد

_ حا حالتون خوبه

+ سو

دیگه نتونستم تحمل کنم خودمو انداختم تو

بغلش

_ دلم برات تنگ شده بود هق هق

_ چرا هق نگفتی هق کی هستی؟هق

+ سو معذرت میخوام
دیدگاه ها (۰)

Forbidden love⑦فرداساعت ۶ بعدازظهر بود.... ا/ت: رینا باز امر...

چند پارتـیــــــــــــــــ🖤ـــــــــــــوقتی باهات بد حرف می...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

مافیای من

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

{ازدواج پر حاشیه من}☆پارت ۹☆{اسلاید ۲ لباس خونگی ا/ت}ویو ا/ت...

True Love③③صبحوسایلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون تهیونگ:...

پارت ۴۹

عاشق part¹ویوات :  از خواب بیدار شدم کوک نبود الان دیگه ظهر ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط