{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتـیـــ

چند پارتـیـــ

ـــــــــــــ🖤ـــــــــــــ
وقتی باهات بد حرف میزنه
ــــــــــــ🖤ــــــــــــ
پارتــ¹

ویو ا/ت :
نشسته بودم و به تلویزیون خیره شده بودم داشتم فیلمیو میدیدم که باعث شد با جونگکوک ازدواج کنم؛
همینجوری داشتم به این موضوع که چطوری ممکنه یه فیلم دو تا آدم رو جوری عاشق هم کنه که هرشب بدون هیچ بی احترامی به همدیگه به زندگیه مشترکمون ادامه بدیم.

همینجوری داشتم فکر میکردم که صدای باز شدن در عمارت ریشه ی افکارم رو پاره کرد سرم رو به سمت در برگشتوندم با چهره ی خسته و کلافه جونگکوک مواجه شدم لبخندی محو زدم و به سمتش رفتم.

+سلام کوکیییی

ــ سلام «خسته و سرد»

خیلی سرد جوابمو داد اما خستگی هم تو صداش موج میزد پس توجهی نکردم و با لبخند گفتم
+کوکی غذای موردعلاقتو درست کردم بیا بریم شام بخوریم

ــ حوصله ندارم خستم ولم کن ا/ت

+وا کوکی بیا دیگهههه

ــ ولم کن ا/ت

کلافه شدم و بلند گفتم:
+ از صبح تا شب میری شرکت بعد شب که میایی خونه با من اینجوری حرف میزنیییی«بلند»

ــ خفه شو ا/ت خفه شوووو ولم کن اهههه «عربده»

+ باشه ، باشه من خفه میشم«بغض بلند»


ا/ت تو ذهنش:
(واقعا باورم نمیشد جونگکوک کسی که عاشقشم باهام اینجوری حرف بزنه ؛ شاید اشتباه فکر میکردم شاید همیشه اون به من احترام نمیزاره ولی من همیشه به اون احترام میزارم شاید اصلا براش ارزش ندارم)

ویو جونگکوک :
امروز کلا روز بدیو داشتم و خسته بودم تو ماشین داشتم دیوونه میشدم با سرعت حرکت میکردم وقتی رسیدم به عمارت و وارد شدم ا/ت با ذوغ بهم گفت که غذای موردعلاقمو درست کرده ولی مگفتم نمیخوام و بحثمون شد و سرش داد زدم مواجه بغضش شدم ولی خیلی خسته بودم پس رفتم سمت اتاق
دیدگاه ها (۳)

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

پارت پایانی

رمان : آیدل من پارت :«اخر»ویو «جونگکوک»کنسرت تموم شد .... می...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

سیلام 🎀 بریم برای پارت گذاری؟فایتینگ (تابع قوانین ویسگون)رما...

سناریو کازتورا پارت اخر

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط