part 5
ا/ت ویو
ا/ت : اون ..اون .. اینجا بود . اما اینجا چیکار می کرد ..منو دید لبخند ملیحی زد ولی مثل این آدمای ضایع پریدم تو آشپزخونه رفتم سمت مامانم و بهش گفتم ..
ا/ت: مامااااان ، مااااماااان
مادر ا/ت : زهر مار ... چته ترسیدم دختر نمیگی سکتم میدی آخر ...
تا خواست ادامه بده ا/ت گفت ..
ا/ت : این نره غول اینجا چکار میکنه ..؟؟ (ببخشید عاشقتم تهیونگ)
مادر ا/ت : این چه طرز صحبت درباره پسرعموته..برو برو مهمون اومده خونمون ...این خانمم اومده وَر دل من.. برو الان باباتم میاد..
تهیونگ ویو
اینجور نمیشه نمیتونستم یه جا بشینم از شرکت زدم بیرون رفتم سمت عمارت باز باید اون پیرمرد رو تحمل کنم ....ایششش عامل بدبختی (منظورش پدرشع)
وارد عمارت شدم ....
تهیونگ: سلام
مادر تهیونگ : سلام پسرم خوبی ... بیا ناهار حاضره
تهیونگ : نه ..ممنون باید برم ..پدر کجاست ؟؟ نیستش که بیاد منو عذاب بده ؟؟ (با حالت عصبی)
مادر تهیونگ : ولکن حالا اوقات خودتو تلخ نکن لباستو عوض هر جا دوست داری برو (با لبخند)
تصمیم گرفتم برم خونه عمو که شاید ا/ت اونجا مجبور شه تحملم کنه .. هعیی.ببین کارم به کجا کشیده ..
رفتم خونشون در رو به روم باز کردن رفتم داخل ولی فقط مامانش خونه که تقریبا نیم ساعت بعد ا/ت اومد.....
اومد بهش لبخند زدم ولی پرید تو آشپزخونه پیش مادرش و از این حرکتش خندم و گفتم :
تهیونگ : کیوت (با خنده)
ولی از صداهایی که میومد معلوم از حضور من در خونشون خوشحال امروز میدونستم عمو نمیاد برا همین اومدم .... ولی من و پدرم فقط اطلاع داشتیم ولی ا/ت و زنمو رو بعید میدونم...
ویو ات
ساعت ۷ بود واااااااااااای مونا گفت ساعت ۸ میاد دنبالم که .....
ادامه دارد......
ا/ت : اون ..اون .. اینجا بود . اما اینجا چیکار می کرد ..منو دید لبخند ملیحی زد ولی مثل این آدمای ضایع پریدم تو آشپزخونه رفتم سمت مامانم و بهش گفتم ..
ا/ت: مامااااان ، مااااماااان
مادر ا/ت : زهر مار ... چته ترسیدم دختر نمیگی سکتم میدی آخر ...
تا خواست ادامه بده ا/ت گفت ..
ا/ت : این نره غول اینجا چکار میکنه ..؟؟ (ببخشید عاشقتم تهیونگ)
مادر ا/ت : این چه طرز صحبت درباره پسرعموته..برو برو مهمون اومده خونمون ...این خانمم اومده وَر دل من.. برو الان باباتم میاد..
تهیونگ ویو
اینجور نمیشه نمیتونستم یه جا بشینم از شرکت زدم بیرون رفتم سمت عمارت باز باید اون پیرمرد رو تحمل کنم ....ایششش عامل بدبختی (منظورش پدرشع)
وارد عمارت شدم ....
تهیونگ: سلام
مادر تهیونگ : سلام پسرم خوبی ... بیا ناهار حاضره
تهیونگ : نه ..ممنون باید برم ..پدر کجاست ؟؟ نیستش که بیاد منو عذاب بده ؟؟ (با حالت عصبی)
مادر تهیونگ : ولکن حالا اوقات خودتو تلخ نکن لباستو عوض هر جا دوست داری برو (با لبخند)
تصمیم گرفتم برم خونه عمو که شاید ا/ت اونجا مجبور شه تحملم کنه .. هعیی.ببین کارم به کجا کشیده ..
رفتم خونشون در رو به روم باز کردن رفتم داخل ولی فقط مامانش خونه که تقریبا نیم ساعت بعد ا/ت اومد.....
اومد بهش لبخند زدم ولی پرید تو آشپزخونه پیش مادرش و از این حرکتش خندم و گفتم :
تهیونگ : کیوت (با خنده)
ولی از صداهایی که میومد معلوم از حضور من در خونشون خوشحال امروز میدونستم عمو نمیاد برا همین اومدم .... ولی من و پدرم فقط اطلاع داشتیم ولی ا/ت و زنمو رو بعید میدونم...
ویو ات
ساعت ۷ بود واااااااااااای مونا گفت ساعت ۸ میاد دنبالم که .....
ادامه دارد......
- ۱۷.۷k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط