درد عشق
" درد عشق "
تک پارتی
دازای : چوچوووووو جونممممم
چویا :دازای منو چوچو صدا نکن
دازای : باشه باشه تسلیم چوچو جونم
چویا : ای خدا چیکار کنم از دست توی
دازای : هیچی چوچو جونم هیچ کاری نکن
چویا : ای خدا بکنتت پانداژ حرم کن
دازای : حالا بیخیال چوچو جونم
میگم چرا انقدر توی فکر فرو رفتی
تازه
میدونی خیلی خستی و خب اون نور امید و با اون حال همیشگیتو نداری
و اصلا حالم نداری که بخوای منو بزنی
چویا : میدونی چند وقت پیش وقتی از بار بر میگشتم یک کتاب نظرمو جلب کرد
دازای : کتاب ببینم درباره خودکشی
چویا : مگه من مثل تو احمقم که کتاب خودکشی بخرم
دازای : حالا داستانش چی بود
ژانش چی بود
چویا : ژانش عاشقانه غمگین بود
و خب داستانش خوب بود
دازای : بگو دیگه چوچو جون به لبم کردی بگو داستاتش چی
چویا : داستانش درباره دختری به نام کاترین که عاشق دلقک دربار یعنی جست میشه
عشق بین این دو واقعا زیبا بود
اون ها کنار هم بهترین لحظاتو داشتن
تا وقتی که
که ...
جست جونشو برای کاترین از دست میده و میمره
میدونی داستاتش خیلی اشنا بود
از زبان نامعلوم
چویا همنطوری تیکه داده بود و گفت
چویا : میدونی داستانش خیلی شبیه ما بود
ما عاشق هم بودم
کنار هم حالمون خوب بود
تا وقتی که
...
تو بخواطر من مردی دازای
چویا از سنگ قبر دازای بیک دور شد و
چویا : دازای نبودت باعث تغیر من شد
منو ببخشبد که هم نتونستم جونتو نجات بدم
و هم به ارزوت نرسندمت
ببخشبد که یک مرگ پر دردم داشتی
چویا از سنگ قبر دازای دور شد و همینطوری که از اون دورتر میشد گفت
چویا : کشته شد ، خون ربخت ، علیاحضرت ، مجنون شد
میدونی دازای این پیشگوی سه خواهر بود و جالب اینجاست
تو مردی من خون ریختم تو بخ یک درجه بالا رسیدی و من دیوانه شدم
همینمه بیشتر دور میشود با دازای حرف میزد با لبخندی تلخ گفت
چویا : سنگدل
کتابی که داستان مارو میگه
همینطوری که دورتر میشد زمزمه کنان گفت
چویا :درد عشق درد عاشق شدن بده
فکر کنم که دوچاره هاناهاکی شدم
منو ببخش
دازای ...اوسامو
(هعیییییی حرفی برای گفتن ندارن
ولی ... خدای من چه بدبختم یک چویا ندارم هعییییی)
تک پارتی
دازای : چوچوووووو جونممممم
چویا :دازای منو چوچو صدا نکن
دازای : باشه باشه تسلیم چوچو جونم
چویا : ای خدا چیکار کنم از دست توی
دازای : هیچی چوچو جونم هیچ کاری نکن
چویا : ای خدا بکنتت پانداژ حرم کن
دازای : حالا بیخیال چوچو جونم
میگم چرا انقدر توی فکر فرو رفتی
تازه
میدونی خیلی خستی و خب اون نور امید و با اون حال همیشگیتو نداری
و اصلا حالم نداری که بخوای منو بزنی
چویا : میدونی چند وقت پیش وقتی از بار بر میگشتم یک کتاب نظرمو جلب کرد
دازای : کتاب ببینم درباره خودکشی
چویا : مگه من مثل تو احمقم که کتاب خودکشی بخرم
دازای : حالا داستانش چی بود
ژانش چی بود
چویا : ژانش عاشقانه غمگین بود
و خب داستانش خوب بود
دازای : بگو دیگه چوچو جون به لبم کردی بگو داستاتش چی
چویا : داستانش درباره دختری به نام کاترین که عاشق دلقک دربار یعنی جست میشه
عشق بین این دو واقعا زیبا بود
اون ها کنار هم بهترین لحظاتو داشتن
تا وقتی که
که ...
جست جونشو برای کاترین از دست میده و میمره
میدونی داستاتش خیلی اشنا بود
از زبان نامعلوم
چویا همنطوری تیکه داده بود و گفت
چویا : میدونی داستانش خیلی شبیه ما بود
ما عاشق هم بودم
کنار هم حالمون خوب بود
تا وقتی که
...
تو بخواطر من مردی دازای
چویا از سنگ قبر دازای بیک دور شد و
چویا : دازای نبودت باعث تغیر من شد
منو ببخشبد که هم نتونستم جونتو نجات بدم
و هم به ارزوت نرسندمت
ببخشبد که یک مرگ پر دردم داشتی
چویا از سنگ قبر دازای دور شد و همینطوری که از اون دورتر میشد گفت
چویا : کشته شد ، خون ربخت ، علیاحضرت ، مجنون شد
میدونی دازای این پیشگوی سه خواهر بود و جالب اینجاست
تو مردی من خون ریختم تو بخ یک درجه بالا رسیدی و من دیوانه شدم
همینمه بیشتر دور میشود با دازای حرف میزد با لبخندی تلخ گفت
چویا : سنگدل
کتابی که داستان مارو میگه
همینطوری که دورتر میشد زمزمه کنان گفت
چویا :درد عشق درد عاشق شدن بده
فکر کنم که دوچاره هاناهاکی شدم
منو ببخش
دازای ...اوسامو
(هعیییییی حرفی برای گفتن ندارن
ولی ... خدای من چه بدبختم یک چویا ندارم هعییییی)
- ۱۴.۹k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط