{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کلی ازش خون رفته بود، داشت جون می داد...

کلی ازش خون رفته بود، داشت جون می داد...
فقط گفت:
"آقا جان نوکرتم ...!"
و سرش افتاد...
بچه ها ساکش رو وارسی کردن، یک دفترچه خاطرات بود که روش با خط خودش نوشته بود:
"تقدیم به همسر عزیزم"‌
‌اومدن دفتر رو تو ساک بزارن که از لاش یه پاکت نامه افتاد زمین
پاکت سنگین بود...
بازش کردن، یک حلقه توش بود و یک نامه...
خوندش ، فقط نوشته بود :
" #نوکرت_تو_بهشت_منتظرته...! "
.
.
.
شادی روح شهدا #صلوات + و عجل فرجهم
.
.
.
#martyrs #martyr #شهید #ایثار #فداکاری #شهدا #تا_شهدا #شهادت #شهیدان #صلوات
دیدگاه ها (۲)

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

P : 14

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

سناریو:مرگ پنهان/پارت آخر**نویسنده**سه ماه از مرگ ایزوکو می‌...

#تکپارتیموضوع:(وقتی میخایم بهش خیانت کنیم)اگه روزی تصمیم گرف...

آریانا هنوز به پرونده خیره شده بود.روی صفحه‌ی اول، فقط یک اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط