{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشت نیمکت آخر

🖤 پشت نیمکت آخر

پارت ۸ : «پدری که برگشت...»

نیمه‌شب بود.

جونگوک هنوز به عکس مردی که تهیونگ برایش فرستاده بود خیره شده بود. انگشت‌هاش می‌لرزید و هزار تا سؤال توی ذهنش می‌چرخید.

جونگوک: «تهیونگ... چرا اون شبیه منه؟»

تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و با گوشی‌اش حرف می‌زد. وقتی صدای جونگوک رو شنید، تماس رو قطع کرد.

تهیونگ: «چون پدرته.»

جونگوک: «پس چرا هیچ‌وقت پیشم نبود؟ چرا گذاشت فکر کنم تنهام؟!»

تهیونگ چیزی نگفت.

جونگوک با چشم‌های اشکی بلند شد.

جونگوک: «تو می‌دونستی، نه؟ از اول می‌دونستی بابام زنده‌ست!»

تهیونگ: «جونگوک، من...»

جونگوک: «فقط جواب بده!»

تهیونگ برای اولین بار نتونست به چشم‌هاش نگاه کنه.

تهیونگ: «آره.»

جونگوک چند قدم عقب رفت.

جونگوک: «از تو انتظار نداشتم...»

تهیونگ: «من فقط می‌خواستم ازت محافظت کنم.»

جونگوک: «من ازت محافظت نخواستم! من فقط می‌خواستم حقیقت رو بدونم!»

اشک از گونه‌هاش پایین اومد.

تهیونگ دستش رو جلو برد، اما جونگوک اجازه نداد بهش نزدیک بشه.

جونگوک: «برو بیرون.»

تهیونگ: «جونگوک...»

جونگوک: «گفتم برو بیرون!»

تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.

اما قبل از بستن در، آروم گفت:

تهیونگ: «هر اتفاقی بیفته، من تنهات نمی‌ذارم.»

در بسته شد.

جونگوک روی تخت نشست و صورتش رو با دست‌هاش پوشوند.

برای اولین بار، از تهیونگ متنفر نبود...

فقط از اینکه بهش دروغ گفته بود، دلش شکسته بود.

🖤 فردای آن روز؛ مدرسه

جیمین به‌محض دیدن جونگوک، به طرفش دوید.

جیمین: «جونگوک! دیشب کجا بودی؟ صد بار بهت زنگ زدم!»

جونگوک: «ببخشید... حالم خوب نبود.»

جیمین به چشم‌های قرمزش نگاه کرد.

جیمین: «گریه کردی؟»

جونگوک: «نه.»

جیمین: «دروغ‌گوی افتضاح!»

جونگوک لبخند کم‌رنگی زد.

جیمین دستش رو گرفت.

جیمین: «باشه، مجبور نیستی الان چیزی بگی. فقط یادت باشه من دوستتم، فهمیدی؟»

جونگوک سرش رو تکون داد.

همون لحظه تهیونگ وارد کلاس شد.

مثل همیشه لباسش مرتب بود و چهره‌ی سردش اجازه نمی‌داد کسی بفهمه دیشب چه اتفاقی افتاده.

اما وقتی چشمش به جونگوک افتاد، قدم‌هاش برای لحظه‌ای متوقف شد.

جونگوک نگاهش رو ازش گرفت.

تهیونگ چیزی نگفت و به سمت نیمکتش رفت.

شوگا که متوجه رفتار عجیبشون شده بود، کنار تهیونگ نشست.

شوگا: «باهاش دعوات شده؟»

تهیونگ: «به تو مربوط نیست.»

شوگا: «پس شده.»

تهیونگ با اخم نگاهش کرد.

شوگا آهی کشید.

شوگا: «ببین، هر رازی که داری، بالاخره یه روز فاش می‌شه. بهتره قبل از اینکه دیر بشه، خودت حقیقت رو بهش بگی.»

تهیونگ: «دیگه نمی‌تونم.»

شوگا: «چرا؟»

تهیونگ نگاهش رو به جونگوک دوخت.

تهیونگ: «چون اگه حقیقت رو بفهمه، ممکنه برای همیشه ازم متنفر بشه.»

🖤 زنگ تفریح؛ نیمکت آخر

جونگوک تنها توی کلاس نشسته بود.

دفترچه‌ی قدیمی رو باز کرد و دوباره نوشته‌های مادرش رو خوند.

ناگهان متوجه شد چیزی پشت جلد دفترچه پنهان شده.

یک پاکت کوچک.

روی پاکت نوشته شده بود:

«برای جونگوک؛ وقتی حقیقت رو فهمیدی، این نامه رو بخون.»

جونگوک با دست‌های لرزون پاکت رو باز کرد.

نامه با دست‌خط مادرش نوشته شده بود.

«جونگوک عزیزم...

اگر این نامه رو می‌خونی، یعنی بالاخره گذشته داره به سراغت میاد.

من هیچ‌وقت نخواستم تو رو از پدرت جدا کنم. اما مردی که تو به‌عنوان پدر می‌شناسی، تنها کسی نیست که باید ازش بترسی.

خانواده‌ی کیم از راز ما خبر دارن.

و تهیونگ...

تهیونگ از همه بیشتر می‌دونه.

اگر روزی احساس کردی نمی‌تونی بهش اعتماد کنی، ازش متنفر نشو. اون فقط قولی رو نگه داشته که به من داده بود.

اما یک چیز رو باید بدونی:

تو دلیل ناپدید شدن پدرت نیستی.

دوستت دارم، پسرم.

مامان.»

جونگوک نامه رو پایین آورد.

جونگوک: «پس چرا... چرا هیچ‌کس چیزی بهم نمی‌گه؟»

صدایی از پشت سرش اومد.

«چون من قول داده بودم خودم حقیقت رو بهت بگم.»

جونگوک برگشت.

تهیونگ جلوی در ایستاده بود.

جونگوک: «تو همه‌چیز رو می‌دونی؟»

تهیونگ: «تقریباً.»

جونگوک: «پس بگو. دیگه نمی‌خوام هیچ رازی بینمون باشه.»

تهیونگ چند قدم جلو اومد.

تهیونگ: «باشه. اما قبلش باید بدونی که اون مردی که توی عکس دیدی، تنها برای پیدا کردن تو برنگشته.»

جونگوک: «پس برای چی برگشته؟»

تهیونگ به‌آرامی جواب داد:

تهیونگ: «برای پیدا کردن چیزی که مادرت سال‌ها پیش ازش پنهان کرد.»

جونگوک: «چی رو؟»

تهیونگ نگاهش رو به دفترچه انداخت.

تهیونگ: «مدرکی که می‌تونه خانواده‌ی کیم رو نابود کنه.»

جونگوک با ناباوری بهش نگاه کرد.

جونگوک: «یعنی... مادرم از خانواده‌ی تو چیزی می‌دونست؟»

تهیونگ: «آره.»
دیدگاه ها (۱)

𓆩 پارت ۴۲ 𓆪 🖤🥀ات چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.— این... منم...

the lost leaves/رمان جیمین

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

dark life = 33

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط