🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 24
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 24
کافهای در سئول ـ ساعت ۴ عصر
لونا روبهروی پنجره نشسته بود و هر چند ثانیه یکبار به ساعتش نگاه میکرد. مینهو صندلی کناریش نشسته بود و دستش رو روی دست لونا گذاشته بود.
مینهو: استرس داری؟
لونا: معلومه که دارم! شاید قراره بعد از بیستوچهار سال خواهر دوقلوم رو ببینم!
مینهو: پس سعی کن کمتر اخم کنی. ممکنه فکر کنه من ازت مراقبت نمیکنم!
لونا با حرص نگاهش کرد.
لونا: مینهو، الان وقت شوخی کردنه؟!
مینهو: وقتی میبینم داری از استرس دستت رو میلرزونی، آره.
لونا لبخند محوی زد و سرش رو روی شونهی مینهو گذاشت.
چند دقیقه بعد، دختری با پالتوی کرمرنگ وارد کافه شد. موهای بلند مشکی داشت و چهرهاش شباهت عجیبی به لونا داشت.
دختر اطرافش رو نگاه کرد و وقتی چشمش به لونا افتاد، قدمهاش آهسته شد.
سوهیان: کیم لونا؟
لونا از جاش بلند شد.
لونا: یون سوهیان؟
سوهیان چند لحظه به صورتش خیره موند.
سوهیان: خدای من... ما چقدر شبیه همیم!
لونا با چشمهای اشکی لبخند زد.
لونا: منم همین رو میخواستم بگم.
سوهیان جلو اومد و با احتیاط بغلش کرد. لونا هم دستهاش رو دورش حلقه کرد.
هیچکدوم نمیدونستن باید چی بگن. انگار بیستوچهار سال حرف نگفته بینشون وجود داشت.
چند دقیقه بعد
هر سه پشت میز نشسته بودن. سوهیان از داخل کیفش پاکتی بیرون آورد.
سوهیان: چند روز پیش، یه نامه به دستم رسید. داخلش عکس تو و اسم مادرت بود.
لونا: کی نامه رو فرستاده بود؟
سوهیان: نمیدونم. اما نوشته بود که مادرم، یون هیجین، سالها پیش مجبور شده من رو از خانوادهی اصلیام دور کنه.
لونا با تعجب پرسید:
لونا: مجبور شده؟ چرا؟
سوهیان: مادرم قبل از مرگش یه دفترچه برام گذاشته بود. توی اون نوشته بود که شخصی تهدیدش کرده بود. گفته بود اگه حقیقت رو فاش کنه، هر دو خانواده آسیب میبینن.
مینهو که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره حرف زد.
مینهو: اسم اون شخص رو نوشته بود؟
سوهیان دفترچه رو باز کرد و صفحهای رو به طرفش گرفت.
روی کاغذ فقط یک اسم نوشته شده بود:
لی سونگچول.
مینهو با دیدن اسم، ناگهان ساکت شد.
لونا متوجه تغییر حالتش شد.
لونا: مینهو؟ این اسم رو میشناسی؟
مینهو چند ثانیه به کاغذ خیره موند.
مینهو: لی سونگچول... شریک تجاری قدیمی پدرم بود. سالها پیش ناپدید شد.
سوهیان: یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟
مینهو: اگه پشت این ماجرا باشه، احتمالاً تمام این سالها از دور همهچیز رو کنترل کرده.
لونا دست مینهو رو گرفت.
لونا: پس باید پیداش کنیم.
مینهو به چشمهای لونا نگاه کرد.
مینهو: پیداش میکنیم. ولی قبلش باید مطمئن بشیم که شما دو نفر واقعاً خواهرین.
سوهیان سرش رو تکون داد.
سوهیان: منم موافقم. میخوام حقیقت رو بدونم.
عمارت مینهو ـ ساعت ۹ شب
بعد از برگشتن به عمارت، لونا و سوهیان برای انجام آزمایشهای لازم هماهنگ کردن.
لونا روی تخت نشسته بود و به عکس دوتاییای که توی کافه گرفته بودن نگاه میکرد.
مینهو وارد اتاق شد و کنارش نشست.
مینهو: هنوز بیداری؟
لونا: نمیتونم بخوابم. اگه واقعاً خواهرم باشه، یعنی تمام این سالها یه نفر دیگه هم وجود داشته که میتونستم کنارش بزرگ بشم.
مینهو دستش رو گرفت.
مینهو: گذشته رو نمیتونیم تغییر بدیم، لونا. ولی میتونیم کاری کنیم که از این به بعد، هیچکدومتون تنها نباشین.
لونا سرش رو روی شونهی اون گذاشت.
لونا: ممنون که کنارمی.
مینهو پیشونیاش رو بوسید.
مینهو: دیگه لازم نیست بابت این چیزها ازم تشکر کنی.
لونا لبخند زد.
لونا: دوستت دارم، لی مینهو.
مینهو لبخند کوچیکی زد.
مینهو: من بیشتر دوستت دارم، خانم لی.
اما درست همون لحظه، تلفن مینهو زنگ خورد.
یکی از نگهبانها بود.
نگهبان: رئیس، یه مشکل داریم. دوربینهای ورودی عمارت نشون میدن که یه نفر وارد محوطه شده و یه پاکت جلوی در گذاشته.
مینهو از جاش بلند شد.
مینهو: پاکت رو باز نکنین. الان میام.
وقتی به سالن رسید، پاکت روی میز بود.
داخلش یک عکس از لونا و سوهیان در کافه قرار داشت.
پشت عکس نوشته شده بود:
«اگه میخوای خواهرت رو از دست ندی، از گذشته دست بکش.»
مینهو عکس رو مچاله کرد و با خشم زیر لب گفت:
مینهو: این بار اشتباه کردی. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم که ازش بترسم.
ادامه دارد... 🖤
کافهای در سئول ـ ساعت ۴ عصر
لونا روبهروی پنجره نشسته بود و هر چند ثانیه یکبار به ساعتش نگاه میکرد. مینهو صندلی کناریش نشسته بود و دستش رو روی دست لونا گذاشته بود.
مینهو: استرس داری؟
لونا: معلومه که دارم! شاید قراره بعد از بیستوچهار سال خواهر دوقلوم رو ببینم!
مینهو: پس سعی کن کمتر اخم کنی. ممکنه فکر کنه من ازت مراقبت نمیکنم!
لونا با حرص نگاهش کرد.
لونا: مینهو، الان وقت شوخی کردنه؟!
مینهو: وقتی میبینم داری از استرس دستت رو میلرزونی، آره.
لونا لبخند محوی زد و سرش رو روی شونهی مینهو گذاشت.
چند دقیقه بعد، دختری با پالتوی کرمرنگ وارد کافه شد. موهای بلند مشکی داشت و چهرهاش شباهت عجیبی به لونا داشت.
دختر اطرافش رو نگاه کرد و وقتی چشمش به لونا افتاد، قدمهاش آهسته شد.
سوهیان: کیم لونا؟
لونا از جاش بلند شد.
لونا: یون سوهیان؟
سوهیان چند لحظه به صورتش خیره موند.
سوهیان: خدای من... ما چقدر شبیه همیم!
لونا با چشمهای اشکی لبخند زد.
لونا: منم همین رو میخواستم بگم.
سوهیان جلو اومد و با احتیاط بغلش کرد. لونا هم دستهاش رو دورش حلقه کرد.
هیچکدوم نمیدونستن باید چی بگن. انگار بیستوچهار سال حرف نگفته بینشون وجود داشت.
چند دقیقه بعد
هر سه پشت میز نشسته بودن. سوهیان از داخل کیفش پاکتی بیرون آورد.
سوهیان: چند روز پیش، یه نامه به دستم رسید. داخلش عکس تو و اسم مادرت بود.
لونا: کی نامه رو فرستاده بود؟
سوهیان: نمیدونم. اما نوشته بود که مادرم، یون هیجین، سالها پیش مجبور شده من رو از خانوادهی اصلیام دور کنه.
لونا با تعجب پرسید:
لونا: مجبور شده؟ چرا؟
سوهیان: مادرم قبل از مرگش یه دفترچه برام گذاشته بود. توی اون نوشته بود که شخصی تهدیدش کرده بود. گفته بود اگه حقیقت رو فاش کنه، هر دو خانواده آسیب میبینن.
مینهو که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره حرف زد.
مینهو: اسم اون شخص رو نوشته بود؟
سوهیان دفترچه رو باز کرد و صفحهای رو به طرفش گرفت.
روی کاغذ فقط یک اسم نوشته شده بود:
لی سونگچول.
مینهو با دیدن اسم، ناگهان ساکت شد.
لونا متوجه تغییر حالتش شد.
لونا: مینهو؟ این اسم رو میشناسی؟
مینهو چند ثانیه به کاغذ خیره موند.
مینهو: لی سونگچول... شریک تجاری قدیمی پدرم بود. سالها پیش ناپدید شد.
سوهیان: یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟
مینهو: اگه پشت این ماجرا باشه، احتمالاً تمام این سالها از دور همهچیز رو کنترل کرده.
لونا دست مینهو رو گرفت.
لونا: پس باید پیداش کنیم.
مینهو به چشمهای لونا نگاه کرد.
مینهو: پیداش میکنیم. ولی قبلش باید مطمئن بشیم که شما دو نفر واقعاً خواهرین.
سوهیان سرش رو تکون داد.
سوهیان: منم موافقم. میخوام حقیقت رو بدونم.
عمارت مینهو ـ ساعت ۹ شب
بعد از برگشتن به عمارت، لونا و سوهیان برای انجام آزمایشهای لازم هماهنگ کردن.
لونا روی تخت نشسته بود و به عکس دوتاییای که توی کافه گرفته بودن نگاه میکرد.
مینهو وارد اتاق شد و کنارش نشست.
مینهو: هنوز بیداری؟
لونا: نمیتونم بخوابم. اگه واقعاً خواهرم باشه، یعنی تمام این سالها یه نفر دیگه هم وجود داشته که میتونستم کنارش بزرگ بشم.
مینهو دستش رو گرفت.
مینهو: گذشته رو نمیتونیم تغییر بدیم، لونا. ولی میتونیم کاری کنیم که از این به بعد، هیچکدومتون تنها نباشین.
لونا سرش رو روی شونهی اون گذاشت.
لونا: ممنون که کنارمی.
مینهو پیشونیاش رو بوسید.
مینهو: دیگه لازم نیست بابت این چیزها ازم تشکر کنی.
لونا لبخند زد.
لونا: دوستت دارم، لی مینهو.
مینهو لبخند کوچیکی زد.
مینهو: من بیشتر دوستت دارم، خانم لی.
اما درست همون لحظه، تلفن مینهو زنگ خورد.
یکی از نگهبانها بود.
نگهبان: رئیس، یه مشکل داریم. دوربینهای ورودی عمارت نشون میدن که یه نفر وارد محوطه شده و یه پاکت جلوی در گذاشته.
مینهو از جاش بلند شد.
مینهو: پاکت رو باز نکنین. الان میام.
وقتی به سالن رسید، پاکت روی میز بود.
داخلش یک عکس از لونا و سوهیان در کافه قرار داشت.
پشت عکس نوشته شده بود:
«اگه میخوای خواهرت رو از دست ندی، از گذشته دست بکش.»
مینهو عکس رو مچاله کرد و با خشم زیر لب گفت:
مینهو: این بار اشتباه کردی. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم که ازش بترسم.
ادامه دارد... 🖤
- ۱۳۱
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط