#جمهوری اسلامی ایران

#جمهوری اسلامی ایران


وآقعیَتِ سَرد
p¹⁶


(مهمونی مامانبزرگ)


چه وضعی بود...
مهمونی به کلاب تبدیل شده بود...دختر ها با لباسی بودن که کناره دریا می پوشن..باز.. و..پسر ها فقط یه شرتک...و بالا تنه ی لخت..
انگار کناره دریان...

لایان هم با لباس های باز...کناره اکیپه خفنی مشروب میخورد...

دخترک با معذبی..توی آشپزخونه نشسته بود...
نمیتونست بیاد بیرون...
مهمونی دو بخش داشت...
بخش یک....واسه ی سن بالاها بود که یه عمارت دیگست..و بخش دیگه واسه ی...

نورا:ا.ت؟!

دخترک به نورا دوستش خیره شد...اونم لباسه بازی پوشیده بود..

ا.ت:بله؟!
نورا:چرا اینجا نشستی؟؟
ا.ت:آم...حالم خوب نیست..
نورا:اها...خوب..کار داشتی بگو..
ا.ت:باشه..

صدای آهنگ بلندتر شد...و جیغو داد هم بیشتر..
شیرینی گذاشت توی دهنش که یکی زد روی شونش...

جیمین:چطوری دختر؟؟؟!!!

اون جیمین بود...از لحن مهربونیش دخترک لبخندی زدو گفت...

ا.ت:سلام..مرسی.شما خوبید؟؟..
جیمین:او ببخشید سلام..ممنون..چرا اینجا نشستی؟؟!
ا.ت:حالم خوب نیست.
جیمین:چرا؟چیزی شده؟؟
ا.ت:نه یکم صدای آهنگ بلنده و سرم درد گرفت...
جیمین:خوب پاشو بیا بریم پیشه تهیونگ...

دخترک با یاد آوری تهیونگ چشماش گشاد شد...حاضر بود بمیره ولی دیگه پیشش نره...

ا.ت:نه مرسی..
جیمین:خوب انگار نمیخوای بری پیشش..بیا بریم حیاط..صدای آهنگ اونجا نمیاد...

داخل حیاط هم افراد زیادی بودن...ولی تصمیم گرفت بره...

ا.ت:باشه...


داخل حیاط از آنچه فکر میکرد نفر زیاد بود...
وای که چقدر لاس میزدن..همه داشتن همو میبوسیدن...توی هم بودن..
اوق.

دخترک کناره استخره وایساده بود...همهمه ای پشتش بود...
انگار مسابقه بود...
مسابقه ای اوسگولانه...
پسرا سره دخترا با یکی دیگه شرط میبست...
باید بیشتر بارلفیکس میزدی...اینجوری جلوی دخترا محبوب میشدی..
پسر هاهم که ماشالا...بازو دارن انقدر...🤏

ولی برای دخترک انگار جالب بود....
یه پسر توجه اش رو جلب کرد..
اسمش جونیور بود...
کله دخترا شدیدا روش کراش زده بودن...ولی تهیونگ حرف اول میزد...

....:جونیور برندمونه...خوب.الان وقته اینکه سره یه دختر که میخوای پارتنت بشه...شرط ببندی..جونیور اون کیه؟؟؟!

دخترک با کنجکاوی به جونیور خیره شد...
خوشبحاله اون کسی...

یهو جونیور به ا.ت نگاه کرد...دوتاشون چشم تو چشم شدن...
دخترک سریع برگشتو به یه جای دیگه خیره شد...دستش سرد شد...
یهو یکی زد روی شونش...
برق از سرش پرید...
خدا خدا میکرد اون نباشه...
برگشت....
واییییییی جونیور بوددددد...
از نزدیک جذاب تر...
بالا تنه ی لختش...
جونیور لبخندی به دخترک زد..بعدش برگشت سمت..کسی که پشته بلند گو بود...

جونیور:سر این دختر شرط میبندم...

هینه همه رفت بالا...

دخترک میخواست چیزی بگه که با تهیونگ چشم تو چشم شد...

....
دیدگاه ها (۲)

True Love③⑦(پارت آخر)) فردا یونی: چرا هیچی بهمون نگفته بودم....

مشخصات :ا/ ت = یه دختر مهربون ، با نمک ، کیوت ، با موهای بلن...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

(دلداده )ا/ت: سلاممممم جین:سلام جوجه رنگیا جیمین: به به سلام...

سناریو هانما پارت اخر

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

مرد من ۳

🐯 تهیونگ: مرموز، شوخ و شجاع؛ بعضی سرنخ‌ها به گذشته‌ی او مربو...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

سناریو سائه پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط