سناریو ران
«فقط امشب» — Ran Haitani × Reader
باران آرامی روی خیابانهای روپونگی میبارید. ساعت از نیمهشب گذشته بود و تو هنوز جلوی کلاب ایستاده بودی.
درِ کلاب باز شد و ران هایتانی با همان لبخند همیشگیاش بیرون آمد. موهای یاسیرنگش کمی خیس شده بود و کت مشکیاش را روی شانه انداخته بود.
نگاهش که به تو افتاد، چند لحظه مکث کرد.
— هنوز اینجایی؟
دستهایت را در جیب کتت فرو بردی.
— قرار بود بیام دنبالت.
ران نزدیکتر شد و کمی خم شد تا صورتت را بهتر ببیند.
— من نگفتم بیای دنبالم.
— میدونم.
لبخندش عمیقتر شد.
— پس چرا اومدی؟
آرام جواب دادی:
— چون دلم برات تنگ شده بود.
برای اولین بار آن شب، لبخند ران محو شد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد. بعد کت خودش را روی شانههایت انداخت.
— سردته؟
— یه کم.
— دروغ نگو.
— خب... خیلی.
ران خندید و دستش را پشت سرت گذاشت و تو را کمی به خودش نزدیک کرد.
— تو واقعاً دردسری.
سرت را روی سینهاش گذاشتی.
— ولی هنوز دوستم داری.
صدایش آرامتر شد.
— متأسفانه.
سرت را بلند کردی و با تعجب نگاهش کردی.
— متأسفانه؟
ران با شیطنت ابرو بالا انداخت.
— آره. چون اگه دوستت نداشتم، الان اینجا زیر بارون وای نمیایستادم.
چند لحظه سکوت بینتان نشست.
بعد ران دستت را گرفت و انگشتهایش را میان انگشتانت قفل کرد.
— بیا بریم.
— کجا؟
— خونه.
— چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
— چون امشب حوصله ندارم تنهایی بخوابم.
با خنده گفتی:
— ران هایتانی بالاخره اعتراف کرد که به یکی احتیاج داره؟
ران ایستاد، برگشت سمتت و با همان نگاه آرام و مرموزش خیره شد.
— فقط به تو.
قلبت تندتر زد.
ران کمی نزدیک شد و پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد.
— پس زیادی مغرور نشو، باشه؟
لبخند زدی.
— دیر گفتی.
این بار خودش خندید.
و زیر نور کمرنگ خیابان، در حالی که دستت هنوز در دستش بود، با هم در دل شب قدم زدید؛ بدون اینکه هیچکدام بخواهید آن شب تمام شود.
باران آرامی روی خیابانهای روپونگی میبارید. ساعت از نیمهشب گذشته بود و تو هنوز جلوی کلاب ایستاده بودی.
درِ کلاب باز شد و ران هایتانی با همان لبخند همیشگیاش بیرون آمد. موهای یاسیرنگش کمی خیس شده بود و کت مشکیاش را روی شانه انداخته بود.
نگاهش که به تو افتاد، چند لحظه مکث کرد.
— هنوز اینجایی؟
دستهایت را در جیب کتت فرو بردی.
— قرار بود بیام دنبالت.
ران نزدیکتر شد و کمی خم شد تا صورتت را بهتر ببیند.
— من نگفتم بیای دنبالم.
— میدونم.
لبخندش عمیقتر شد.
— پس چرا اومدی؟
آرام جواب دادی:
— چون دلم برات تنگ شده بود.
برای اولین بار آن شب، لبخند ران محو شد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد. بعد کت خودش را روی شانههایت انداخت.
— سردته؟
— یه کم.
— دروغ نگو.
— خب... خیلی.
ران خندید و دستش را پشت سرت گذاشت و تو را کمی به خودش نزدیک کرد.
— تو واقعاً دردسری.
سرت را روی سینهاش گذاشتی.
— ولی هنوز دوستم داری.
صدایش آرامتر شد.
— متأسفانه.
سرت را بلند کردی و با تعجب نگاهش کردی.
— متأسفانه؟
ران با شیطنت ابرو بالا انداخت.
— آره. چون اگه دوستت نداشتم، الان اینجا زیر بارون وای نمیایستادم.
چند لحظه سکوت بینتان نشست.
بعد ران دستت را گرفت و انگشتهایش را میان انگشتانت قفل کرد.
— بیا بریم.
— کجا؟
— خونه.
— چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
— چون امشب حوصله ندارم تنهایی بخوابم.
با خنده گفتی:
— ران هایتانی بالاخره اعتراف کرد که به یکی احتیاج داره؟
ران ایستاد، برگشت سمتت و با همان نگاه آرام و مرموزش خیره شد.
— فقط به تو.
قلبت تندتر زد.
ران کمی نزدیک شد و پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد.
— پس زیادی مغرور نشو، باشه؟
لبخند زدی.
— دیر گفتی.
این بار خودش خندید.
و زیر نور کمرنگ خیابان، در حالی که دستت هنوز در دستش بود، با هم در دل شب قدم زدید؛ بدون اینکه هیچکدام بخواهید آن شب تمام شود.
- ۵.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط