معامله
معامله
p261
جونگکوک آرام روی پاهای تهیونگ نشست؛ هنوز بدنش از روزهای سخت گذشته کمی خسته بود، اما این بار چهرهاش آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و با تعجب زمزمه کرد:
«گرگم آرومه...»
چند لحظه گوش داد، انگار منتظر صدای گرگ درونش بود.
بعد لبخند کوچکی زد.
«و منم آرومم.»
سرش را کمی کج کرد.
«عجیبه...»
تهیونگ دستش را برای اطمینان پشت کمر او گذاشت.
«چی عجیبه؟»
جونگکوک آرام گفت:
«اینکه وقتی کنار توام، گرگم دیگه نمیخواد فرار کنه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«شاید چون بالاخره احساس امنیت میکنه.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
«پس شاید... تو برای هر دومون جای امنی.»
جونگکوک با شیطنت به تهیونگ نگاه کرد.
«حالا که همو دوست داریم...»
لبخندش عمیقتر شد.
«مخصوصاً من که دیوونتم... بیا یه کاری کنیم.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«چه کاری؟»
جونگکوک با انگشت به دندانهای نیش تهیونگ اشاره کرد.
«دندوننیشهات رو دربیار.»
تهیونگ چند لحظه خیره ماند.
«...چی؟»
جونگکوک خندید.
«همین دندونای آلفاییتو.»
تهیونگ با همان چهرهی سرد گفت:
«نه.»
«چرا؟»
«چون بهشون احتیاج دارم.»
جونگکوک با مظلومنمایی گفت:
«من که گفتم دیوونتم.»
تهیونگ جواب داد:
«دیوونه بودن دلیل نمیشه دندانهای منو بکشی.»
جونگکوک زد زیر خنده.
«باشه، باشه... فقط میخواستم ببینم چقدر دوستم داری.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«خیلی.»
جونگکوک همانجا ساکت شد.
«...این یکی رو انتظار نداشتم.»
تهیونگ خیلی آرام اضافه کرد:
«ولی دندونهام سر جاشون میمونن.»
جونگکوک خندید.
«قبوله، آلفا.»
جونگکوک با شیطنت به تهیونگ نگاه کرد.
«پس بیا... با روش الههی ماه پیش بریم.»
تهیونگ نگاهش را باریک کرد.
«تو واقعاً برای هر چیزی یه نقشه داری.»
جونگکوک خندید.
«خب... ما جفتیم، نه؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. بعد دستش را آرام روی صورت جونگکوک گذاشت.
«اگر قرار باشه این کار رو انجام بدیم، فقط وقتی که خودت کاملاً مطمئنی.»
جونگکوک این بار بدون شیطنت، آرام سر تکان داد.
«مطمئنم.»
تهیونگ پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
رایحهی ودکا و شکوفهی گیلاس در اتاق آرامآرام در هم آمیخت.
و آن شب، برای اولین بار، تصمیمشان نه از روی قرارداد بود، نه سیاست و نه اجبار.
فقط انتخاب خودشان بود.
پارت بعد نیمه اسمات
p261
جونگکوک آرام روی پاهای تهیونگ نشست؛ هنوز بدنش از روزهای سخت گذشته کمی خسته بود، اما این بار چهرهاش آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و با تعجب زمزمه کرد:
«گرگم آرومه...»
چند لحظه گوش داد، انگار منتظر صدای گرگ درونش بود.
بعد لبخند کوچکی زد.
«و منم آرومم.»
سرش را کمی کج کرد.
«عجیبه...»
تهیونگ دستش را برای اطمینان پشت کمر او گذاشت.
«چی عجیبه؟»
جونگکوک آرام گفت:
«اینکه وقتی کنار توام، گرگم دیگه نمیخواد فرار کنه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«شاید چون بالاخره احساس امنیت میکنه.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
«پس شاید... تو برای هر دومون جای امنی.»
جونگکوک با شیطنت به تهیونگ نگاه کرد.
«حالا که همو دوست داریم...»
لبخندش عمیقتر شد.
«مخصوصاً من که دیوونتم... بیا یه کاری کنیم.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«چه کاری؟»
جونگکوک با انگشت به دندانهای نیش تهیونگ اشاره کرد.
«دندوننیشهات رو دربیار.»
تهیونگ چند لحظه خیره ماند.
«...چی؟»
جونگکوک خندید.
«همین دندونای آلفاییتو.»
تهیونگ با همان چهرهی سرد گفت:
«نه.»
«چرا؟»
«چون بهشون احتیاج دارم.»
جونگکوک با مظلومنمایی گفت:
«من که گفتم دیوونتم.»
تهیونگ جواب داد:
«دیوونه بودن دلیل نمیشه دندانهای منو بکشی.»
جونگکوک زد زیر خنده.
«باشه، باشه... فقط میخواستم ببینم چقدر دوستم داری.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«خیلی.»
جونگکوک همانجا ساکت شد.
«...این یکی رو انتظار نداشتم.»
تهیونگ خیلی آرام اضافه کرد:
«ولی دندونهام سر جاشون میمونن.»
جونگکوک خندید.
«قبوله، آلفا.»
جونگکوک با شیطنت به تهیونگ نگاه کرد.
«پس بیا... با روش الههی ماه پیش بریم.»
تهیونگ نگاهش را باریک کرد.
«تو واقعاً برای هر چیزی یه نقشه داری.»
جونگکوک خندید.
«خب... ما جفتیم، نه؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. بعد دستش را آرام روی صورت جونگکوک گذاشت.
«اگر قرار باشه این کار رو انجام بدیم، فقط وقتی که خودت کاملاً مطمئنی.»
جونگکوک این بار بدون شیطنت، آرام سر تکان داد.
«مطمئنم.»
تهیونگ پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
رایحهی ودکا و شکوفهی گیلاس در اتاق آرامآرام در هم آمیخت.
و آن شب، برای اولین بار، تصمیمشان نه از روی قرارداد بود، نه سیاست و نه اجبار.
فقط انتخاب خودشان بود.
پارت بعد نیمه اسمات
- ۳۹۲
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط