زندگی دوباره

پارت²²
*از زبون ناروتو*
بلاخره رفتیم عکس گرفتیم.
مدل قبلی ژست قبل ولی با لبخند و بدون دعوا
عکس گیری که تموم شد
س.ک_الان چیکار کنیم؟
ک_ماموریتی ندارید پس برید هرکی خونه زندگیش
یهو گفتم
ن_میخواین بیاین خونه ی من ناهار؟
هر دو متعجب شدن ساسکه خره هم سکوت
ن_چرا تعجب کردین؟
س.ک_یک عادی نیست تو همچین بگی دو چقدر با ادب
ن_قیافه:عالی معرفت : صفر
ک_فکر خوبیه
س.ک_ساسکه کون تو هم میای؟ البته می دونم که نمیا-
ساسکه اهی کشید و. گفت
_میام متاسفانه دیگه دعوتمون کرد...
ک_اره دیگه با معرفتیم میریم
س.ک_اوکی منم هستم
داد زدم
_یسسسسس بریممم البته .... من باید برم یه کاری رو انجام بدم خودتون برید خونه ام در بزنید
ساسکه پوکر فیس تر شد...
_مهمون دعوت میکنی و خودت میری؟
ن_خب کاری دارم برادر جان
س_برادر؟
ن_پس چی بگم خواهر؟ برادر دیگر
س.ک_از کی حاج خانم با ادب شدی؟
ن_گل نی به شما چه.
و اونا رفتن سمت خونه ام و من هم سمت ... با چاکرا حسگری دنبال چاکرای دو کفتر عاش- آخ بی پدرر
دنبال ایتاچی و شیسویی بودم ... منطقه ی اوچیها دیگه قاطی تو شهر بود پیش هم بودنا ولی تو دهکده.
وقتی وارد شدم دیدم دیقه ی اول دیدم ایتاچی اون گوشه داره با شیسویی حرف میزنه.
کسایی که یه ملت ازش عین خر می ترسن ... اونا هم مثل خر از من میترسن چرا؟ توی این چند سال زیاد خوش و بش کردیم.
داد زدم
_شیسویییییی ایتاچییییییییییییی ساننننننننن دو کفتر عاشقققق کارتونننن دارمممم
و جلو خودم رو گرفتم نگم احمقاااا
بقیه خشکشون زد درسته گفتم دیگه عین خر ازشون میترسن و من هم یه جینچوریکی هستم دیگه و عادی نیست این شکلی باشم...🤡
ایتاچی با قیافه ای که جنگ زده نگاهم کرد ... و ترسناک البته از نظر دیگران ... برادران من قیافه ی مادارا اوبیتو اینا توی جنگ چهارم رو دیدم این قیافه به گرد پاشون هم نمیرسه‌. این قیافه رو جلوشون میگرفتی میگفتی ترسناک تو روت می خندیدن... البته قیافه ی ساسکه خره رو هم باید بگم؟
شیسویی جلو خندشو گرفت.
رفتم پیششون...تف چرا قدن کوتاهه؟باباا قدم خیلی کوتاهه ... ایندفعه ایتاچی سر این مورد خندید.
و خم شد تا بشنوه چی میگم ولی غافل از دونستن اینکه میزنمش به خاطر خنده اش.
ای_آخخخخ زنیکه ی لعنتییی درد داشتت
شی_هههههههههههههههههههههههههه ههههههههههههه
از خنده پوکید بترکی ایشالله
شی_خب چیکارمون داشتی؟
ای_اره بگو دیگه...
ن_از نظرتون برای چی میام پیشتون؟
ایتاچی با گرفتن شکمش و صورتش گفت
_والا نمی دونم بی خبرم ولی...الان وقته ناهاره اگه دعوتمون کنید شاد میشیم.
ن_یعنی انقدر غذا هایی که درست می کنم خوشمزه است؟
ای و شی هم زمان_ توی کونوها هیچ جا پیدا نمیکنیم اونا رو ... درخواستی قبول نمیکنی؟
خنده ای کردم
_وای... باشه درخواستی قبول میکنم‌.
ایتاچی گفت
_اگه میخوای دعوتمون کنی نمیشه اون قرمه و قیمه درست کنی ؟
شی_آره نمیشه؟ هر موقع درست کردی دعوتمون کن لطفااا
وای دو جفت چشم دو اوچیها گوگولی و التماسی بهم نگاه کردن...وای بشممم خوشحالم تونستم جلو مرگشون رو بگیرم ... ملت چطور از اینا می ترسن با این چشم های گوگولیشون وایییی*چشماشون رو مثل گربه کردن* واییییییییییی گلبمممم
اهی کشیدم تا جلو خودمو بگیرم و گفتم
_اوکی ولی یه حرفی...برای دعوت کردنتون امروز ناهار الان خونم اومدم قیمه دارم قرمه هم هنوز دارم.
هردوشون شاد شدن.
یهو ایتاچی گفت
_می خوای بعدا بعد اون کار که میدونیم که بعد نینجا شدن رو ول کنی می خوای رستوران بزنی؟ به ما رایگان نمیدی؟خیلی طرفدار پیدا میکنی.
خندیدم
_اره شاید بزنم به شما رایگان میدم ولی بعضی اوقات یا اینا ازتون پولم میگیرمااا بعد اون کار🤡🎀
درسته اونا میدونستن من میخوام چه کاری کنم... به هر حال زیاد با هم بودیم.
ن_پس میاین دیگه؟
شی_آره میایم ساعت چند حالا؟
ن_الانننننن بدویین بیاینن کمکم کنین تو راه چند لوازم بگیرممممم ادم دعوت کردمممم
و تو راه رفتم خرید کردم چند خوراکی ...
رفتم خونه.
پلاستیکا هم دستم در زدم.
اوبیتو با خنده اومد در رو باز کرد و پلاستیک هارو گرفت.
و گفت
او_اوهه بلاخره حاج خانم اومدی
گفتم
_کوفت بخورر برات مهمون اوردمم
او_اره رفیق قدیمیم و هم چیز های تو همین هم گروهی هات.
یهو داد زدممممم
_سلامممم من برگشتمممم
س_حاج خانم مهمون دعوت کردی غیبت زدا.
س.ک_حق با ساسکه کونه
ک_بچه ها بس کنید دیگه خب کجا بود- انقدر خوراکی برای چی خریدی؟
ن_عشق و حال دیگه
ک_خب ما بریم پس دیگه چیکارشون می کنی
ن_مهمون بازم دعوت کردم سوپرایزیهه
او_کیا دیگه؟
ن_معنی کلمه سوپرایز رو میدونی انشالله؟
او_آره معلومه می‌دونم

پارت بعد لایک و. کامنت فراموش نشه🎀🤡
دیدگاه ها (۲۶)

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت12دیدم اعضا ...

فکرش رو بکن، یه نفر بیاد ایران بعد بهتون از اون دروغ‌های شاخ...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

{ مافیایی برای من }پارت:۱۰رفت تو اتاق:+سلام یونگی /سلام هیون...

اکسپرور

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

می خواستم رو در رو باهات حرف بزنم خودت‌و گرفتی ازم.گفتم نشد ...

اصلا مهم نیست !!!چون شما با خزعبلات و کنش های سیاسی , مملکت ...

اجبار به بدبختی پارت ۴۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط