فیک تهیونگ(پروانه سیاه) پارت ۴۹
«راوی»
شاید اگه هنوز یه دختر بچه دبیرستانی بین ادامه دادن ارث سیاه پدرش و کاره مورد علاقش،بازم نقاشی روی بوم با اون بِراش های رنگی رو انتخاب میکرد.
اما دنیا همیشه مثل یه غول ویرانگر عمل میکنه..... احساسات آدما رو خورد میکنه و تغییر میده.....هیچکس دلش نمیخواد شخصیت بد داستان باشه....اما زمانی که تصمیم بگیری احساساتت رو رها کنی... به هیولایی تبدیل میشی که همه ازش وحشت دارن!
«جیسون»
با استرس و گیجی راهرو های خونه رو طی میکردم.
رسیدم به اتاق تهیونگ بدون در زدن درو باز کردم.
جیسون: ببینم کسی که توی اتاق من شنود گذاشته شما هستید؟!
ناباورانه بهم نگاه کردن و بعد جونگ کوک گفت:
کوک: چه اتفاقی افتاده؟ چه شنودی چی میگی؟
جیسون: دارم میگم توی اتاقم شنود بود. شما نزاشتین توی اتاقم.
تهیونگ: نه خیر ما چرا باید توی اتاقت شنود بزاریم.
جیسون: پس کاره کیه؟!
جیمین: جیسون شنود پیشت هست؟
جیسون: اره
جیسون: بدش من.
دادمش به جیمین که گفت: این فقط یه شنود ساده هست اگر کسی بخواد جاسوسی بکنه از این شنود استفاده نمیکنه خیلی شنود های پیشرفته تر از این هم هست یعنی اگه بخوام حساب کنم این دیگه مال عهد بوقه....حداقل میشه اینو برای اتاق بچه استفاده کرد.
تهیونگ: اگه یه نفر بخواد جاسوسی کنه چرا برای جاسوسی اتاق جیسون رو انتخاب کرده و از یه همچین شنودی استفاده کرده.
کوک: این برای جاسوسی نیست.
تهیونگ: پس برای چیه؟
که یهو صدای تیان که به چارچوب در تکیه داده بود در اومد که گفت: کاملا مشخصه که با نقشه قبلی اینکارو کرده.
جیمین: دقیقا منظورت چیه؟
تیان: خب این بنده خدایی که این شنود قدیمی رو توی اتاق جیسون گذاشته میخواد زمان برای کاراش بخره.
یعنی میخواد ذهن شمارو درگیر کنه و شمارو بفرسته دنبال نخود سیاه تا کارش راحت تر پیش بره.
تهیونگ: دقیق منظورت رو برسون.
که صدای مامان بزرگ توی سالن پیچید:
مامان بزرگ: کجاش رو نمیفهمی بچه
خیلی واضح داره میگه کسی که اینکارو کرده یه دشمنی خونی باهات داره پسرم.
تهیونگ: آخه کی؟
مامان بزرگ: اینو تو باید بگی نه من.
در ضمن تهیونگ اگه از من میشنوی باید بگم ایندفعه این کسی که توی سایه پنهان شده و داره باهات بازی میکنه رو دست کم نگیر چون ایندفعه واقعا دشمن سرسختی داری پسر.
در جوابش فقط سکوت کردیم.
همه توی فکر بودن که مامان بزرگ پوزخندی زد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که حتی تیان که دقیقا بغل دستش بود نشنید.
مامان بزرگ همچنان که پوزخند زد خیلی آهسته و گفت: من که گفتم فقط یه روانی از پس یه روانی دیگه بر میاد!
بعد هم بدون اینکه بزاره جوابی بهش بدیم گذاشت رفت...
.................................................
؟:اومممم.....خانم کیم توهم یه مامان بزرگ عاقل از آب در اومدی....هه اگه تهیونگ میفهمید داری سعی میکنی بهش پوئن مثبت بدی چه ری اکشنی نشون میداد....خدا داند...
با اون چشمای سرد و خشکش به صفحه مانیتور جلوش خیره بود کلافه بود اولین بار یه نفر انقد کلافش کرده.
زیر لب زمزمه کرد: آخ مستر کیم این همه صبر رو از کجا میاری؟....داری میری رو مخم....چی تو سرته که فقط به یه گوشه خیره ای و داری فکر میکنی....واقعا دوست دارم بدونم پشت این چهره خواستنی و خارقالعاده چی هست....جدا دوست دارم مغزت رو بشکافم و افکارت رو بخونم....چی باعث شده انقدر صبوری کنی؟.....
با باز شدن در رشته افکارش پاره شد.
برگشت که دید سنگ صبورش با یه دختره درحال تقلا وارد شده.
گفت: پس بالاخره اوردیش بلک!
بلک: مثل اینکه دوباره محتاط بازی شروع شد....و بله آوردمش اما به بدبختی زیادی سمجه.
دختره: تو کی هستی این نقاب این لباسا چیه تنت به چه جرعتی منو دزدیدی میدونی من کی هستم.
؟: اره میدونم کل شجره نامه ات رو حفظم....اما تو....تو منو میشناسی؟....یا نه سوال بهتر تو منو یادت اومد!..
دختر ناباورانه بهش نگاه کرد و گفت: تو کی هستی!!؟
؟:من........
ادامه دارد.........
به نظرتون کیه😉
خدافظ:)🦋
شاید اگه هنوز یه دختر بچه دبیرستانی بین ادامه دادن ارث سیاه پدرش و کاره مورد علاقش،بازم نقاشی روی بوم با اون بِراش های رنگی رو انتخاب میکرد.
اما دنیا همیشه مثل یه غول ویرانگر عمل میکنه..... احساسات آدما رو خورد میکنه و تغییر میده.....هیچکس دلش نمیخواد شخصیت بد داستان باشه....اما زمانی که تصمیم بگیری احساساتت رو رها کنی... به هیولایی تبدیل میشی که همه ازش وحشت دارن!
«جیسون»
با استرس و گیجی راهرو های خونه رو طی میکردم.
رسیدم به اتاق تهیونگ بدون در زدن درو باز کردم.
جیسون: ببینم کسی که توی اتاق من شنود گذاشته شما هستید؟!
ناباورانه بهم نگاه کردن و بعد جونگ کوک گفت:
کوک: چه اتفاقی افتاده؟ چه شنودی چی میگی؟
جیسون: دارم میگم توی اتاقم شنود بود. شما نزاشتین توی اتاقم.
تهیونگ: نه خیر ما چرا باید توی اتاقت شنود بزاریم.
جیسون: پس کاره کیه؟!
جیمین: جیسون شنود پیشت هست؟
جیسون: اره
جیسون: بدش من.
دادمش به جیمین که گفت: این فقط یه شنود ساده هست اگر کسی بخواد جاسوسی بکنه از این شنود استفاده نمیکنه خیلی شنود های پیشرفته تر از این هم هست یعنی اگه بخوام حساب کنم این دیگه مال عهد بوقه....حداقل میشه اینو برای اتاق بچه استفاده کرد.
تهیونگ: اگه یه نفر بخواد جاسوسی کنه چرا برای جاسوسی اتاق جیسون رو انتخاب کرده و از یه همچین شنودی استفاده کرده.
کوک: این برای جاسوسی نیست.
تهیونگ: پس برای چیه؟
که یهو صدای تیان که به چارچوب در تکیه داده بود در اومد که گفت: کاملا مشخصه که با نقشه قبلی اینکارو کرده.
جیمین: دقیقا منظورت چیه؟
تیان: خب این بنده خدایی که این شنود قدیمی رو توی اتاق جیسون گذاشته میخواد زمان برای کاراش بخره.
یعنی میخواد ذهن شمارو درگیر کنه و شمارو بفرسته دنبال نخود سیاه تا کارش راحت تر پیش بره.
تهیونگ: دقیق منظورت رو برسون.
که صدای مامان بزرگ توی سالن پیچید:
مامان بزرگ: کجاش رو نمیفهمی بچه
خیلی واضح داره میگه کسی که اینکارو کرده یه دشمنی خونی باهات داره پسرم.
تهیونگ: آخه کی؟
مامان بزرگ: اینو تو باید بگی نه من.
در ضمن تهیونگ اگه از من میشنوی باید بگم ایندفعه این کسی که توی سایه پنهان شده و داره باهات بازی میکنه رو دست کم نگیر چون ایندفعه واقعا دشمن سرسختی داری پسر.
در جوابش فقط سکوت کردیم.
همه توی فکر بودن که مامان بزرگ پوزخندی زد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که حتی تیان که دقیقا بغل دستش بود نشنید.
مامان بزرگ همچنان که پوزخند زد خیلی آهسته و گفت: من که گفتم فقط یه روانی از پس یه روانی دیگه بر میاد!
بعد هم بدون اینکه بزاره جوابی بهش بدیم گذاشت رفت...
.................................................
؟:اومممم.....خانم کیم توهم یه مامان بزرگ عاقل از آب در اومدی....هه اگه تهیونگ میفهمید داری سعی میکنی بهش پوئن مثبت بدی چه ری اکشنی نشون میداد....خدا داند...
با اون چشمای سرد و خشکش به صفحه مانیتور جلوش خیره بود کلافه بود اولین بار یه نفر انقد کلافش کرده.
زیر لب زمزمه کرد: آخ مستر کیم این همه صبر رو از کجا میاری؟....داری میری رو مخم....چی تو سرته که فقط به یه گوشه خیره ای و داری فکر میکنی....واقعا دوست دارم بدونم پشت این چهره خواستنی و خارقالعاده چی هست....جدا دوست دارم مغزت رو بشکافم و افکارت رو بخونم....چی باعث شده انقدر صبوری کنی؟.....
با باز شدن در رشته افکارش پاره شد.
برگشت که دید سنگ صبورش با یه دختره درحال تقلا وارد شده.
گفت: پس بالاخره اوردیش بلک!
بلک: مثل اینکه دوباره محتاط بازی شروع شد....و بله آوردمش اما به بدبختی زیادی سمجه.
دختره: تو کی هستی این نقاب این لباسا چیه تنت به چه جرعتی منو دزدیدی میدونی من کی هستم.
؟: اره میدونم کل شجره نامه ات رو حفظم....اما تو....تو منو میشناسی؟....یا نه سوال بهتر تو منو یادت اومد!..
دختر ناباورانه بهش نگاه کرد و گفت: تو کی هستی!!؟
؟:من........
ادامه دارد.........
به نظرتون کیه😉
خدافظ:)🦋
- ۱۴.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط