حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.

حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.

حسنک بلند شد و گفت: گندم و شير که گفتي چه شد؟

مسکن چه شد؟

کار چه شد؟

حاکم گفت:ممنونم که مرا آگاه کردي همه چيز درست ميشود.

يکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگوييد،

کسي چيزي نگفت،کسي نگفت گندم و شير چه شد، کار و مسکن چه شد!

تنها از ميان جمع يک نفر گفت:

حسنک چه شد؟!
دیدگاه ها (۱)

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»part_2هفته‌ی اول ازدواجت، تقریباً ه...

پرنسس ناخواسته

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 17 ظرف رو کمی به سمتش گر...

🥀 نیمه تاریک ماه پارت سوم : اعترافی در حضور امپراتوریسکوت س...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

^♤.The Law of Violence.♤^.. Part ¹⁷..[فلش‌بک — پنج سال پیش]ش...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔با کلا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 15چطور شده که جئون ج...

پارت ۱۹۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط