آوای شب
آوای شب
پارت ۲۸
آنچه گذشت....
دامیان هی و هی انیا را می بوسید انقدر که ولش نمی کرد ....
ویو نویسنده
بعد از اینکه دامیان انقدر انیا را بوسید دست از کارش برداشت و گفت : سیر شدی یا-
انیا با سری پایین سریع از اتاق بیرون آمد،دامیان خواست برود دنبالش اما جیوز دستش را گرفت گفت : ارباب کارتان دیر میشود ... بعدشم ارباب خواهش میکنم به بانو کمی فرصت دهید تا بیشتر بهتان علاقه مند شوند
دامیان:هوففف...باشه .. بریم
(طرف انیا)
انیا که در اتاق خود گرمای زیادی را احساس میکرد (🍅🍅) همانطور که گرمش بود با خود فکر میکرد :(انیا خیلی کار بدی کرده الان ارباب با خودش فکر میکند که من ... راستش من خیلی استرس داشتم قراره که با بکی ساما و مهمان های دیگر روبرو شوم اما ارباب ... 🍅استر..س..م..ن..ر...ا..خیل..ی..🍅..کم..ک..رد، راستش اگر...ارباب را نداشتم چه میکرد-
(صدای در)
انیا : بفرمایید
-بانوی من وقت چایی خوردنتون پیش بانو بکی است .
انیا:باشه...ام..ولی..شما...ها..چی؟
-بانوی من لطفا نگران ما نباشید ما همیشه به شما خدمت میکنیم
انیا لبخند کوتاهی زد و گفت: باشه ... ولی مراقب خودتون باشید
خدمتکار سری خم کرد که به اشاره بله باشد
انیا رفت وقتی که رسید ... دید که یک آقایی با صدای بلندی صحبت می کند ناگهان دید که بکی و کنار آن مرد ایستاده ... مرد، موهای سبزی داشت که مانند ارباب بود ، اول فکر کرد ارباب است ولی وقتی بکی و آن مرد را دیدم فهمیدم کا او ارباب نیست ... ارباب قدش کمی کوتاه تر و موهاشون هم به سمت بالاست اما ارباب موهای زیبا حالت دار دارن ... اون مرد و بکی به سمت انیا امدند بکی با ذوق و شوق به انیا گفت : انیا ی عزیزم من میخوام نامزد کنم
انیا : خوشبخت بشی حالا چه آدمی هستند ؟
-سلام بانوی جوان
بکی با ذوق : انیا ایشون نامزد منه ، نامزد من ایشون هم انیاست
-خوشامد میگم ، من دمتریوس دزموند هستم
انیا:... شم..ا..شما..پسر..داناوان..هستید؟
-بله
انیا : من معذرت میخوام بخاطر بی ادبیم
- نه من و عشقم مشکلی نداریم
انیا : شما ها خیلی همو دوست دارید درسته ؟
هردو: بله
بکی و دمتریوس و انیا کمی باهام صحبت کردن که الکس وارد میشه ( الکس برادر شیلا ست اگر یادتون باشه داخل پارت آشنایی در قصر )
الکس به سمت انیا و بکی و دمتریوس راه افتاده بود تا انیا رو دید میخواست انیا رو لمس کنه که ....
....
💘💔
پارت ۲۸
آنچه گذشت....
دامیان هی و هی انیا را می بوسید انقدر که ولش نمی کرد ....
ویو نویسنده
بعد از اینکه دامیان انقدر انیا را بوسید دست از کارش برداشت و گفت : سیر شدی یا-
انیا با سری پایین سریع از اتاق بیرون آمد،دامیان خواست برود دنبالش اما جیوز دستش را گرفت گفت : ارباب کارتان دیر میشود ... بعدشم ارباب خواهش میکنم به بانو کمی فرصت دهید تا بیشتر بهتان علاقه مند شوند
دامیان:هوففف...باشه .. بریم
(طرف انیا)
انیا که در اتاق خود گرمای زیادی را احساس میکرد (🍅🍅) همانطور که گرمش بود با خود فکر میکرد :(انیا خیلی کار بدی کرده الان ارباب با خودش فکر میکند که من ... راستش من خیلی استرس داشتم قراره که با بکی ساما و مهمان های دیگر روبرو شوم اما ارباب ... 🍅استر..س..م..ن..ر...ا..خیل..ی..🍅..کم..ک..رد، راستش اگر...ارباب را نداشتم چه میکرد-
(صدای در)
انیا : بفرمایید
-بانوی من وقت چایی خوردنتون پیش بانو بکی است .
انیا:باشه...ام..ولی..شما...ها..چی؟
-بانوی من لطفا نگران ما نباشید ما همیشه به شما خدمت میکنیم
انیا لبخند کوتاهی زد و گفت: باشه ... ولی مراقب خودتون باشید
خدمتکار سری خم کرد که به اشاره بله باشد
انیا رفت وقتی که رسید ... دید که یک آقایی با صدای بلندی صحبت می کند ناگهان دید که بکی و کنار آن مرد ایستاده ... مرد، موهای سبزی داشت که مانند ارباب بود ، اول فکر کرد ارباب است ولی وقتی بکی و آن مرد را دیدم فهمیدم کا او ارباب نیست ... ارباب قدش کمی کوتاه تر و موهاشون هم به سمت بالاست اما ارباب موهای زیبا حالت دار دارن ... اون مرد و بکی به سمت انیا امدند بکی با ذوق و شوق به انیا گفت : انیا ی عزیزم من میخوام نامزد کنم
انیا : خوشبخت بشی حالا چه آدمی هستند ؟
-سلام بانوی جوان
بکی با ذوق : انیا ایشون نامزد منه ، نامزد من ایشون هم انیاست
-خوشامد میگم ، من دمتریوس دزموند هستم
انیا:... شم..ا..شما..پسر..داناوان..هستید؟
-بله
انیا : من معذرت میخوام بخاطر بی ادبیم
- نه من و عشقم مشکلی نداریم
انیا : شما ها خیلی همو دوست دارید درسته ؟
هردو: بله
بکی و دمتریوس و انیا کمی باهام صحبت کردن که الکس وارد میشه ( الکس برادر شیلا ست اگر یادتون باشه داخل پارت آشنایی در قصر )
الکس به سمت انیا و بکی و دمتریوس راه افتاده بود تا انیا رو دید میخواست انیا رو لمس کنه که ....
....
💘💔
- ۲۳۳
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط