𐙚🦋 پارت ۲ | یک برخورد اتفاقی 🦋𐙚
𐙚🦋 پارت ۲ | یک برخورد اتفاقی 🦋𐙚
صبح روز بعد، آت از خونه بیرون اومد و کیفش رو روی شونهاش انداخت.
همین که در رو بست، صدای جیمین رو شنید.
جیمین:
آت!
آت برگشت.
جیمین چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و دو تا لیوان نوشیدنی دستش بود.
آت:
چی شده؟
جیمین یکی از لیوانها رو بالا گرفت.
جیمین:
این برای توئه.
آت با تعجب نزدیک شد.
آت:
برای من؟
جیمین:
آره.
آت خندید.
آت:
مممنونم
جیمین:
😌
آت لیوان رو گرفت.
آت:
مرسی، آقای همسایه.
جیمین:
خواهش میکنم، خانم همسایه.
آت:
فقط امیدوارم توش چیزی نریخته باشی. 😂
جیمین با خنده گفت:
جیمین:
هنوز انقدر با هم صمیمی نشدیم که بخوام اذیتت کنم.
آت:
هنوز؟
جیمین:
آره... «هنوز». 😏
آت سرش رو تکون داد و راه افتاد.
چند قدم که رفت، صدای جیمین دوباره بلند شد.
جیمین:
آت!
آت:
باز چی؟
جیمین:
امروز وقت داری؟
آت:
برای چی؟
جیمین:
هنوز نصف وسایلم رو نتونستم مرتب کنم. یه کمک کوچیک لازم دارم.
آت چند ثانیه فکر کرد.
آت:
باشه، ولی فقط نیم ساعت.
جیمین لبخند زد.
جیمین:
قبوله.
آت:
و اگه بیشتر از نیم ساعت طول بکشه، خودت تنهایی انجامش میدی.
جیمین:
باشه خانم سختگیر.
آت با خنده رفت سمت ماشینش.
اما خودش هم نمیدونست چرا از وقتی جیمین وارد زندگی روزمرهاش شده بود...
صبحها یه ذره بیشتر منتظر دیدنش میموند. 🦋
𐙚🦋 پایان پارت ۲ 🦋𐙚
صبح روز بعد، آت از خونه بیرون اومد و کیفش رو روی شونهاش انداخت.
همین که در رو بست، صدای جیمین رو شنید.
جیمین:
آت!
آت برگشت.
جیمین چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و دو تا لیوان نوشیدنی دستش بود.
آت:
چی شده؟
جیمین یکی از لیوانها رو بالا گرفت.
جیمین:
این برای توئه.
آت با تعجب نزدیک شد.
آت:
برای من؟
جیمین:
آره.
آت خندید.
آت:
مممنونم
جیمین:
😌
آت لیوان رو گرفت.
آت:
مرسی، آقای همسایه.
جیمین:
خواهش میکنم، خانم همسایه.
آت:
فقط امیدوارم توش چیزی نریخته باشی. 😂
جیمین با خنده گفت:
جیمین:
هنوز انقدر با هم صمیمی نشدیم که بخوام اذیتت کنم.
آت:
هنوز؟
جیمین:
آره... «هنوز». 😏
آت سرش رو تکون داد و راه افتاد.
چند قدم که رفت، صدای جیمین دوباره بلند شد.
جیمین:
آت!
آت:
باز چی؟
جیمین:
امروز وقت داری؟
آت:
برای چی؟
جیمین:
هنوز نصف وسایلم رو نتونستم مرتب کنم. یه کمک کوچیک لازم دارم.
آت چند ثانیه فکر کرد.
آت:
باشه، ولی فقط نیم ساعت.
جیمین لبخند زد.
جیمین:
قبوله.
آت:
و اگه بیشتر از نیم ساعت طول بکشه، خودت تنهایی انجامش میدی.
جیمین:
باشه خانم سختگیر.
آت با خنده رفت سمت ماشینش.
اما خودش هم نمیدونست چرا از وقتی جیمین وارد زندگی روزمرهاش شده بود...
صبحها یه ذره بیشتر منتظر دیدنش میموند. 🦋
𐙚🦋 پایان پارت ۲ 🦋𐙚
- ۲۱۰
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط