پشت نگاه سردت .... پارت 24
پشت نگاه سردت .... پارت 24
𐙚🦋 ویو تهیونگ 🦋
وقتی به مدرسه رسیدم، دیدم اعضا دم در منتظر منن.
از دور دست تکون دادم.
ته: سلام.
اعضا: سلام.
نامجون با خنده گفت:
نامجون: عصبانیتت خوب شد؟!
همه زدن زیر خنده.
کوک با خنده گفت:
کوک: وایییی، آروم شدی؟ 😂
با حرص نگاهشون کردم.
ته: خفه شید.
جین ناگهان گفت:
جین: آت نیست این؟
همه ساکت شدن.
همهی نگاهها برگشت سمت در.
୨୧ ───────── 🌸 ───────── ୨୧
𐙚🌸 ویو آت 🌸𐙚
دایی منو جلوی مدرسه پیاده کرد.
قبل از اینکه برم، خم شد و بوسهای روی موهام گذاشت.
آت: خداحافظ عزیزم.
دایی: خداحافظ عشقم. روز خوبی داشته باشی.
آت: همچنین.
در ماشین رو بستم و راه افتادم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که متوجه شدم اعضای گروه با تعجب دارن نگام میکنن.
چند لحظه نگاشون کردم، اما محل ندادم و مستقیم رفتم داخل مدرسه.
پشت سرم صدای کوک رو شنیدم.
کوک: ته، آروم باش.
نامجون خندید.
نامجون: خوبی؟ رگ گردنت زده بیرون! 😂
ته با عصبانیت گفت:
ته: زیاد حرف نزنید... آره، عالیام. بریم تو.
𐙚🦋 🦋𐙚
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
به کلاس که رسیدم، جیا سریع اومد سمتم.
جیا: آت! داییت چند سالشه؟
با تعجب نگاش کردم.
آت: اول سلام!
جیا: سلام! داییت چند سالشه؟
آت: دوم، خوبی؟
جیا: سلام، خوبی؟ داییت چند سالشه؟
خندهم گرفت.
آت: 🤣 خیلی خری! بیستوشش سالشه.
جیا با چشمهای گرد نگام کرد.
جیا: تو شک!
آت: چته؟
جیا: آت، اصلاً بهش نمیخوره!
آت: دقیقاً! 😂 حالا بیا، معلم میاد.
همون لحظه صدای ته رو شنیدم.
ته: آت، میشه چند دقیقه صحبت کنیم؟
برگشتم سمتش.
آت: آره.
چند قدم از بقیه فاصله گرفتیم.
ته چند لحظه سکوت کرد.
بعد پرسید:
𐙚🦋 ته: آت... دیروز کی بود اومد دنبالت؟
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
😏 آت: حسودی کردی؟
ته سریع جواب داد:
ته: چی؟ نه بابا!
آت: مگه مهمه؟
ته: نه.
آت: پس چرا میپرسی؟
ته: همینجوری.
خندهم گرفت.
آت: آها... چون همینجوری پرسیدی. 😂
ته اخماش رو کمی درهم کشید.
ته: امشب میخوایم با بچهها بریم رستوران. بیا.
آت: کدوم رستوران؟
ته: همون رستورانی که قبلاً کار میکردی.
سرمو تکون دادم.
آت: دیگه کار نمیکنم.
ته با تعجب پرسید:
ته: چرا؟
شونههام رو بالا انداختم.
آت: همینجوری.
بعد قبل از اینکه چیزی بگه، زنگ کلاس خورد.
آت: خب، معلم میاد. بریم.
୨୧ ───────── 🎀 ───────── ୨୧
𐙚🦋 چند ساعت بعد... 🦋𐙚
زنگ استراحت خورد.
ته کنار بچهها ایستاده بود و گوشی دستش بود.
آدرس رستوران رو برای من فرستاد.
بعد با لبخند مرموزی گفت:
😏 ته: به آت گفتم میتونه همراه بیاره... میخوام ببینم کیو میاره.
کوک خندید.
کوک: باشه. جیا رو هم بیارم؟
ته: باشه.
کوک با لبخند شیطنتآمیزی به ته نگاه کرد؛ انگار از همین الان میدونست قرار بود امشب چه بلایی سر اعصابش بیاد. 😂🫢
𐙚🎀 🎀𐙚
୨୧ ───────── 🌷 ───────── ୨୧
𐙚🌸 ویو آت 🌸𐙚
کلاس که تموم شد، گوشیم رو برداشتم.
پیام ته رو دیدم و آدرس رستوران رو باز کردم.
چند لحظه فکر کردم.
بعد رفتم سراغ دایی.
آت: دایی جونم!
دایی: چی میخوای؟
آت: میخوای بریم رستوران؟
دایی با تعجب نگام کرد.
دایی: رستوران؟
آت: آره. دوستم دعوتم کرده و گفته باید همراه داشته باشم. 😂
دایی خندید.
دایی: باشه.
با خوشحالی گفتم:
آت: ممنونم! 🥹
و اصلاً نمیدونستم...
که قراره با رفتن به اون رستوران، تهیونگ رو بیشتر از همیشه حرص بدم. 🤣🔥
ꨄ و شاید خودم هم نمیدونستم امشب قراره چه اتفاقی بین من و ته بیفته... 🦋
شاید یه شام ساده قرار بود تبدیل بشه به شبی که نگاهها، حرفها و حتی سکوتها معنای دیگهای پیدا کنن... ✨💗
𐙚🌸 🌸𐙚
𐙚🦋 🦋𐙚
𐙚💗 💗𐙚
𐙚✨ ✨𐙚
𐙚🌷 🌷𐙚
𐙚🎀 🎀𐙚
𐙚🦋 ویو تهیونگ 🦋
وقتی به مدرسه رسیدم، دیدم اعضا دم در منتظر منن.
از دور دست تکون دادم.
ته: سلام.
اعضا: سلام.
نامجون با خنده گفت:
نامجون: عصبانیتت خوب شد؟!
همه زدن زیر خنده.
کوک با خنده گفت:
کوک: وایییی، آروم شدی؟ 😂
با حرص نگاهشون کردم.
ته: خفه شید.
جین ناگهان گفت:
جین: آت نیست این؟
همه ساکت شدن.
همهی نگاهها برگشت سمت در.
୨୧ ───────── 🌸 ───────── ୨୧
𐙚🌸 ویو آت 🌸𐙚
دایی منو جلوی مدرسه پیاده کرد.
قبل از اینکه برم، خم شد و بوسهای روی موهام گذاشت.
آت: خداحافظ عزیزم.
دایی: خداحافظ عشقم. روز خوبی داشته باشی.
آت: همچنین.
در ماشین رو بستم و راه افتادم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که متوجه شدم اعضای گروه با تعجب دارن نگام میکنن.
چند لحظه نگاشون کردم، اما محل ندادم و مستقیم رفتم داخل مدرسه.
پشت سرم صدای کوک رو شنیدم.
کوک: ته، آروم باش.
نامجون خندید.
نامجون: خوبی؟ رگ گردنت زده بیرون! 😂
ته با عصبانیت گفت:
ته: زیاد حرف نزنید... آره، عالیام. بریم تو.
𐙚🦋 🦋𐙚
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
به کلاس که رسیدم، جیا سریع اومد سمتم.
جیا: آت! داییت چند سالشه؟
با تعجب نگاش کردم.
آت: اول سلام!
جیا: سلام! داییت چند سالشه؟
آت: دوم، خوبی؟
جیا: سلام، خوبی؟ داییت چند سالشه؟
خندهم گرفت.
آت: 🤣 خیلی خری! بیستوشش سالشه.
جیا با چشمهای گرد نگام کرد.
جیا: تو شک!
آت: چته؟
جیا: آت، اصلاً بهش نمیخوره!
آت: دقیقاً! 😂 حالا بیا، معلم میاد.
همون لحظه صدای ته رو شنیدم.
ته: آت، میشه چند دقیقه صحبت کنیم؟
برگشتم سمتش.
آت: آره.
چند قدم از بقیه فاصله گرفتیم.
ته چند لحظه سکوت کرد.
بعد پرسید:
𐙚🦋 ته: آت... دیروز کی بود اومد دنبالت؟
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
😏 آت: حسودی کردی؟
ته سریع جواب داد:
ته: چی؟ نه بابا!
آت: مگه مهمه؟
ته: نه.
آت: پس چرا میپرسی؟
ته: همینجوری.
خندهم گرفت.
آت: آها... چون همینجوری پرسیدی. 😂
ته اخماش رو کمی درهم کشید.
ته: امشب میخوایم با بچهها بریم رستوران. بیا.
آت: کدوم رستوران؟
ته: همون رستورانی که قبلاً کار میکردی.
سرمو تکون دادم.
آت: دیگه کار نمیکنم.
ته با تعجب پرسید:
ته: چرا؟
شونههام رو بالا انداختم.
آت: همینجوری.
بعد قبل از اینکه چیزی بگه، زنگ کلاس خورد.
آت: خب، معلم میاد. بریم.
୨୧ ───────── 🎀 ───────── ୨୧
𐙚🦋 چند ساعت بعد... 🦋𐙚
زنگ استراحت خورد.
ته کنار بچهها ایستاده بود و گوشی دستش بود.
آدرس رستوران رو برای من فرستاد.
بعد با لبخند مرموزی گفت:
😏 ته: به آت گفتم میتونه همراه بیاره... میخوام ببینم کیو میاره.
کوک خندید.
کوک: باشه. جیا رو هم بیارم؟
ته: باشه.
کوک با لبخند شیطنتآمیزی به ته نگاه کرد؛ انگار از همین الان میدونست قرار بود امشب چه بلایی سر اعصابش بیاد. 😂🫢
𐙚🎀 🎀𐙚
୨୧ ───────── 🌷 ───────── ୨୧
𐙚🌸 ویو آت 🌸𐙚
کلاس که تموم شد، گوشیم رو برداشتم.
پیام ته رو دیدم و آدرس رستوران رو باز کردم.
چند لحظه فکر کردم.
بعد رفتم سراغ دایی.
آت: دایی جونم!
دایی: چی میخوای؟
آت: میخوای بریم رستوران؟
دایی با تعجب نگام کرد.
دایی: رستوران؟
آت: آره. دوستم دعوتم کرده و گفته باید همراه داشته باشم. 😂
دایی خندید.
دایی: باشه.
با خوشحالی گفتم:
آت: ممنونم! 🥹
و اصلاً نمیدونستم...
که قراره با رفتن به اون رستوران، تهیونگ رو بیشتر از همیشه حرص بدم. 🤣🔥
ꨄ و شاید خودم هم نمیدونستم امشب قراره چه اتفاقی بین من و ته بیفته... 🦋
شاید یه شام ساده قرار بود تبدیل بشه به شبی که نگاهها، حرفها و حتی سکوتها معنای دیگهای پیدا کنن... ✨💗
𐙚🌸 🌸𐙚
𐙚🦋 🦋𐙚
𐙚💗 💗𐙚
𐙚✨ ✨𐙚
𐙚🌷 🌷𐙚
𐙚🎀 🎀𐙚
- ۲۰۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط