{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+ تو هنوز حاضر نشدی؟

+ تو هنوز حاضر نشدی؟
- کاش می شد نیام... اصلا حوصله ی مهمونی و این چیزا رو ندارم
+ حوصله ی مهمونی نداری یا نمی خوای ببینیش؟
- ببینمش که چی... ببینم با این و اون میگه و می خنده و میرقصه و منم مثل یه مجسمه نگاش کنم و حرص بخورم
+ باز شروع شد... خوب اون علم غیب نداره که بدونه چی تو دلته... صد بار بهت گفتم حرف برای زدنه... حرف برای گفتنه... حرف اگه تو دل بمونه خوره ی جونت میشه... هر چی دیرتر بگی گفتنش سخت تر میشه... یه روز به خودت میای که دیگه حرفی واسه گفتن نداری یا اگه داری دیگه کسی نیست که حرفتو بهش بزنی ...
- بیرون گود نشستی و میگی لنگش کن... می فهمی چقدر سخته... می دونی اگه بگم و واکنشه اون چیزی نباشه که من می خوام چقدر خورد میشم ... ولش کن اصلا نمی خوام راجبش حرف بزنم
+ حرف حرف میاره... پس گوش کن... خیلی سال پیش اون وقتا که دورم خیلی شلوغ تر از الان بود ، وسط تمام آدم های رنگ و وارنگی که واسه چند شب میومدن تو زندگیم ، یه جایی که فکرشو نمی کردم گیر اوفتادم... هیتلر دیگه کیه؟! اون اگه اراده می کرد با چشماش یه دنیا رو فتح می کرد... نمی دونم چجوری ولی عوض شده بودم... زرق و برق هیچکسی روم اثر نداشت ... چشم و دل و مغزم جای دیگه ای بود... هر کی منو میدید می گفت مگه اون چی داره؟ اون احمقا ندیده بودنش تا بفهمن با دست خالی هم میشه کسی رو نابود کرد ...
- بعدش چی شد... بهش گفتی؟
+ یه شب خودمو تو انباری حبس کردم... تو یه انباری دو در یک تا صبح قدم زدم... آفتاب که بیرون زد، رفتم سراغش... تو چشماش زل زدم ... نمی دونم چجوری بودم که ترسیده بود بهم گفت چیزی مصرف کردی؟ گفتم آره فکر و خیالتو... فهمید...تو چشمام زل زد با یه لبخند که از بدشانسیم هیچ داوینچی نبود اونجا تا ثبتش کنه، بهم گفت به نظرت ما می تونیم با هم باشیم... نگاش کردم و گفتم معلومه که نه... فقط خواستم بدونی... فقط خواستم حرفی تو دلم نمونه همین...
+ خوب تو که بهش نرسیدی پس چه فایده داشت این گفتن؟
- فایدش این بود که به زندگی برگشتم... تونستم دوباره زندگی کنم... حرفی گوشه ی دلم نموند که هر شب خوره ی جونم بشه...
تو ماشین منتظرتم زود بیا #حسین_حائریان
دیدگاه ها (۵)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

ادامه پارت ۳۴

اینم از لباس نانسی مه دقیقا همرنگ موهاشه 🎀دوستان شرمنده اگه ...

سرنوشت(ویو رایا)با حرف شوگا فقط نگاش می‌کردم.نمی‌دونستم چی ب...

عاشقانه های شبنم

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁴ | پارتـ ⁴🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

@moonchild_harmy_7نهههههه اون بتمنه دنیا به ی بتمن نیاز داشت...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت پانزدهم: نقشه‌یِ ض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط