{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:108

"یک هفته بعد"

نور کمرنگ خورشید از لایه پرده ها وارد اتاق شده بود
چشمامو به سختی باز کردم
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام...سقف آشنای اتاق...دیوار های سرد خونه...و پیام های شب قبل

نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت پاشدم
پرده هارو کنار زدم

هوای دم صبح خنک بود
و صدای گنجشک ها میومد

نفسمو کلافه دادم بیرون ‌و به سمت حموم رفتم

بعد از حموم...لباسمو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون

امروز لازم نبود برم بیمارستان
برای همین رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان قهوه درست کردم

کتابمو برداشتم و رفتم توی حیاط

روی صندلی نشستم و کتاب رو روی پام گذاشتم
جرعه ای از قهوه رو به روم خوردم و به صفحه ی رو به روم خیره شدم

اما انگار ذهنم اینجا نبود...و به مهمونی شب فکر می‌کردم

دیشب تهیونگ بهم پیام داد
و گفت که بیام به تولد لیانا

بعد از چند وقت رفتن به یه مهمونی چیز بدی نیست

یهویی صدای باز شدن در خونه اومد
سرمو بلند کردم...نامجون با موهای نامرتب و چشمایی که پف کرده بودن اومد بیرون

داشت چشماشو میمالید که نگاهش به من افتاد

نامجون:کی بیدار شدی؟

هیزل:یه ساعتی میشه

نگاهی به کتاب روی پام انداخت

نامجون:امروز نمیری سر کار؟

هیزل:نه...مرخصیم ولی شب به یه مهمونی دعوت شدم

تعجب کرد

نامجون:مهمونی؟
هیزل:اوهوم...تولد یکی از دانش آموز هاییه که معاینه اش کردم

نامجون:باشه...فقط دیر نکن

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍥

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۱)

رمان تهیونگ

رمان: قلب در تاریکی

[چند پارتی]

Forced MarriagePart 31ساعت کاری تموم شده بودمثل چند روز گذشت...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:66چند روزی گذشت فکر من همچنان...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط