{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوب

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوب

صبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از میانِ پرده‌های حریر به داخل می‌تابید. ا/ت با سنگینیِ سر و دردِ شدید، چشمانش را باز کرد. انتظار داشت خودش را در اتاقِ سرد و خالی ببیند، اما چیزی که حس کرد، گرمایِ غیرمنتظره‌ای بود.

جونگ‌کوک، با همان کت و شلوارِ رسمی، اما با حالتِ خستگیِ شدید، روی صندلیِ کنارِ تخت نشسته بود. او هنوز همان لباس‌های دیشب را به تن داشت و دستش را در میانِ دست‌های ا/ت رها کرده بود.

ا/ت سعی کرد دستش را بیرون بکشد، اما جونگ‌کوک با لمسی آرام اما محکم، مانع شد.

«بیدار شدی؟» صدای جونگ‌کوک بم و خسته بود، اما خبری از آن سردیِ همیشگی نبود.

ا/ت با نگاهی شکاک و سرد پرسید: «چرا هنوز اینجایی؟ لارا منتظرت نیست؟»

جونگ‌کوک چشمانش را بست، انگار که هر بار شنیدن این نام، زخمی قدیمی را باز می‌کند. «لارا دیگه وجود نداره، ا/ت. یعنی… من خودم تمومش کردم. متوجه شدم که داشتم برای چیزی می‌دویدم که هیچ ارزشی نداشت، در حالی که گنجِ واقعی رو همین کنارم گذاشته بودم و بهش بی‌توجه بودم.»

ا/ت نیم‌نگری انداخت. «داری بازی می‌کنی؟ می‌خوای منو با این حرف‌ها دوباره امیدوار کنی تا بعدش دوباره مثل قبل سرد باشی؟»

جونگ‌کوک بلند شد و روی لبه‌ی تخت نشست. او صورت ا/ت را با دست‌هایش گرفت؛ دست‌هایی که حالا دیگر لرزش نداشتند، بلکه با تسلط و مهربانی می‌لرزیدند

میخوایید ادامشو یا کلا تک پارتی و چند پارتی بزارم ؟؟؟
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط