سوکوکوp29

بریم که داشته باشیم
___________سوکوکو p29___________

ویو نویسنده
دازای در خانه را باز کرد و رفت داخل اگر مثل همیشه بود چویا خواب روی کاناپه بود ولی وقتی برگشت کسی نبود چراغ ها را روشن کرد با خانه ای روبه رو شد که تمام وسایلش بهم ریخته شده بود چند تا از گلدون ها شکسته بود و قفسه های چوبی روی دیوار خورد شده بود بالش ها روی زمین بودن و یکی از صندلی ها روی زمین افتاده بود دازی سریع رفت بالا سمت اتاق چویا می خواست در و باز کنه ولی انگار یک کسی در و گرفته بود گفت
دازای:هی چویا انجایی
چویا اروم گفت: اره اره اینجام کاری داری
دازای:چرا خانه بهم ریخته است در و باز کن می خوام بیام داخل
چویا دستپاچه گفت:نه نه نیا تو،... خانه را هم اعصابم خراب بود ... اینجوری کردم
دازای: تو چرا چرت میگی بزار بیام داخل
چویا با داد گفت : نه گفتم برو الان نمی خوام بیای دا...
که حرفش با لگد دازای به در قطع شد چویا افتاد روی زمین و دو تا مرد هم داخل اتاق بودند و اتاق بوی الکل میداد دو تا مرد ها تفنگ هاشون و به سمت دازای نشونه گرفته اند و به چویا گفتند
مرد1:مگه نگفتی که ردش می کنی بره
چویا: نه نه وایسا این احمق هیچی نمی دونه ارزش اطلاعاتی ای نداره
دازای که بعد گوش دادن حرف های ان دو تا انگار تازه فهمیده بود چیشده سریع تفنگش و در اورد و به سمت دست یکی از مامور ها شلیک کرد و با یک حرکت چویا را از روی زمین برداشت و برد پشت یک مبل ، نبرد بین تفنگ های دازای و اون مامور ها تازه شروع شده بود بعد چند دقیقه که دازای در حال عوض کردن خشاب تفنگ بود گفت
دازی: چقدر تو مگس وزنی اخه هویج☆
(نویسده:یعنی خیلی وزنش کمه حالا تا اخر بخوند یک چی می گم ذوق کنید)
چویا: هوی به جای نمک ریختن نمی خوای چند تا سوال کنی بفهمی الان توی چه موقعیتی ایم؟
دازای: من از تو سوال کنم؟ به خودت نگاه کردی ؟ من جای تو بودم زیاد حرف نمی زدم
و بعد به چویا که با صورتی بر افروخته داشت اون را میدید اشاره کرد راستش دازای فکر می کرد سرخی صورت چویا به خاطر شراب باشه ولی نمی دونست بیشتر سرخیش به خاطر حرکت آن لحظه اش بود که باعث خجالت زدگی چویا شده بود
10 دقیقه پر از سر و صدا به بعد این نبرد با قرمز شدن زمین اتاق تمام شد دازای روی تخت چویا نشسته بود و چویا داشت دست دازای و پانسمان میکرد که موقع درگیری زخمی شده بود
دازای: خب قضیه چی بود؟
چویا: هیچی وقتی رسیدم خانه این دو تا مامور و داخل خانه وقتی داشتند می گشتند دیدم که طی یک درگیری واقعا مزخرف خانه بهم ریخته شد بعد از اینکه یکی از ان تیر هاشون بهم خورد خوابم رفتم وقتی هم که پاشدم کلی به خوردم دادن(نویسنده: همون ابکو😐) و می خواستند ازم حرف بکشند که تو از راه رسیدی و بقیه اش هم که خودت می دونی
دازای: پس چرا در و باز نمی کردی بیام داخل؟!
چویا خجالت زده و طوری که معلوم بود جمله هاش را همین الان داره سر هم می کنه گفت
چویا: یادم نمی... اهان چیزه ان دو تا مامور گفتند که اگر ردت نکنم بری می کشنم

ویو دازای
مطمئنم داره دروغ میگه ولی همچین مهم نیست
دازای:بلد نیستی یک باند ببیندی؟ انقدر محکم ببندی خون به دستم نمی رسه مجبور میشم ببرمش
چویا با نگاهی که ازش "خفه شو همینم برات زیاده" همیشگی نگاهم کرد و به بستن باند ادامه داد به زمین خونی اشاره کردم و گفتم
دازای :شب که نمی تونی اینجا بخوابی

__________اتمام پارت29____________
امیدوارم خوشتون اومده باشه اگر خوشت اومد لایک کن این پارت زود منتشر کردم برای یک عزیز دلی که خودش میدونه❤ولی پارت قبلی و یادتون نره لایک کنید 😅
☆اگر یادتون باشه من یک پست دارم که توش حرف های کاراکتر ها را معنی کرده حالا من می خوام این جمله را معنی کنم
"چقدر تو مگس وزنی اخه هویج "❌
"چویا نگرانتم یکم بیشتر غذا بخور"✅
دیدگاه ها (۳۷)

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط