(Part3)
(Part3)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
21 اکتبر2029
ساعت:9:11(صبح قصر زمردی)
{ازت میخواهم دردناک تر از مرگ زیباتر از زندگی رو درک کنی شیطان بنفش}
هیما (لتیشیا)آمانه:
من تمام دانش دنیا رو دانسم اما به طور دردناکی از آن متنفر شدم درحالی که روی لبه بالکن بزرگترین نشسته ام به بیرون نگاه میکنم امروز تولدمه و از ساعت 7 صبح دارن آماده میشن مهمان های زیادی آمده اند در حالی که از ساختمان بزرگ قصر به پایین نگاه میکردم شیاطین برایم مانند یک مورچه بودند که به این صرف و آن طرف حرکت میکردند شب به پدرم والیسی گفتم که نامزدی منو با هیونجین به هم بزنه ما فقط دوستیم همین!این قصر فقط خدمتکار هایش شیطان نیستند بعضی هایشان انسان هستند که از روی احمقی با شیاطین عهد بسته اند ولی نمی دانند تو چه بدبختی ای گیر افتادن بیشترشون فاح.شه وخدمتکارن تا آخر زندگیشون باید کار کنن هنوز لباس مهمونی رو نپوشیدم نگاهی به خدمتکار های انسان میندازم از وقتی فدرتم کامل شده صدا ها را نیز بهتر میشنوم چهار تا خدمتکار انسان کنار هم جمع شدن و پچ پچ میکنن"هییی میدونی شنیدم نامزدی شو میخواد با شاهزاده هیونجین به هم بزنه!"
_چقدر احمقه
_لتیشیا از اول یه احمق بود
باشنیدن این حرف با جادو خودمو کنارشون ظاهر میکنم ودستم را روی شانه اون خدتمتکار که این حرف را زد می گذارم ولبخندی میزنم" میدونی نقطه مشترک تو وسیندلا چیه؟ دوتاتون بعد ساعت12 لباساتون غیب میشه" یکیشون از دیدن من فریاد خغه ای میکنه بقیشون چشماشون گشاد میشه ودستشون رو روی دهنشون میزارن خدمتکار که دستمو روی شانه اش گذاشتم ریز اندام با موهایی سیاه است که ترس کامل توی چشمانش واضح استو با لبخندی معنا دارد وچشمان بنفشم بهش نگاه میکنم"میدونی دیگه؟ تو دنیایی شیاطین بخششی در کار نیست؟" روی زمین سجده میکند "خواهش میکنم خواهش میکنم منو ببخش!"گریه والتماس میکند ولی جادویم را خیلی وقته داخل بدنش کردم وباتکان دادن دستم رویش تاثیر می گذارد دختر فریاد میزند وخون بالا می آوردمیخندم و میگویم"قبل اینکه حرف بزنید بهش فکر کن نمی کشمت البته این دفعه!" رویم را بر میگردانم ومی روم گوشیم را از جیبم در می آورم وبه دوست انسانم زنگ میزنم
_الو؟ ببین کی زنگ زدههه ملکه لتیشیا
_ برام یه خونه بخر پولشو الان برات واریز میکنم
_نمی شه یه سلام چطوری کنی؟
_سلام چان اون وو عزیز دلم
_اوهه از این جمله خوشم اومد
_و من باید برم
-وایستا
تماس رو قطع کردم تو دنیایی انسان ها خونه میخوام قرار نیست که کنار شاهزاده دورگه باشم
ساعت11:00(شب قلعه زمردی دنیای شیاطین)
لباس سرخ مو پوشیده بودم وبه مهمان هایی که می امدند می نگریستم مو هایم را جمع کرده بودم شیاطین با تمع چه خنده دار همه در کمین قدرتند قدر تاج تخت منتها شاهزاده دو رگه همه این را از آنها محروم کرده است.. ادامه داد..
اسلاید دوم:لباس هیما وحالت موهاش
اسلاید سوم:واقعا باید بگم وقتی گفتم قصیر زمردی یه همچین مجلس رقصی رو تصور کنید>.< البته رقصنده اصلی تو وسط دایرست
15 سال دروغ..
فصل دوم..
21 اکتبر2029
ساعت:9:11(صبح قصر زمردی)
{ازت میخواهم دردناک تر از مرگ زیباتر از زندگی رو درک کنی شیطان بنفش}
هیما (لتیشیا)آمانه:
من تمام دانش دنیا رو دانسم اما به طور دردناکی از آن متنفر شدم درحالی که روی لبه بالکن بزرگترین نشسته ام به بیرون نگاه میکنم امروز تولدمه و از ساعت 7 صبح دارن آماده میشن مهمان های زیادی آمده اند در حالی که از ساختمان بزرگ قصر به پایین نگاه میکردم شیاطین برایم مانند یک مورچه بودند که به این صرف و آن طرف حرکت میکردند شب به پدرم والیسی گفتم که نامزدی منو با هیونجین به هم بزنه ما فقط دوستیم همین!این قصر فقط خدمتکار هایش شیطان نیستند بعضی هایشان انسان هستند که از روی احمقی با شیاطین عهد بسته اند ولی نمی دانند تو چه بدبختی ای گیر افتادن بیشترشون فاح.شه وخدمتکارن تا آخر زندگیشون باید کار کنن هنوز لباس مهمونی رو نپوشیدم نگاهی به خدمتکار های انسان میندازم از وقتی فدرتم کامل شده صدا ها را نیز بهتر میشنوم چهار تا خدمتکار انسان کنار هم جمع شدن و پچ پچ میکنن"هییی میدونی شنیدم نامزدی شو میخواد با شاهزاده هیونجین به هم بزنه!"
_چقدر احمقه
_لتیشیا از اول یه احمق بود
باشنیدن این حرف با جادو خودمو کنارشون ظاهر میکنم ودستم را روی شانه اون خدتمتکار که این حرف را زد می گذارم ولبخندی میزنم" میدونی نقطه مشترک تو وسیندلا چیه؟ دوتاتون بعد ساعت12 لباساتون غیب میشه" یکیشون از دیدن من فریاد خغه ای میکنه بقیشون چشماشون گشاد میشه ودستشون رو روی دهنشون میزارن خدمتکار که دستمو روی شانه اش گذاشتم ریز اندام با موهایی سیاه است که ترس کامل توی چشمانش واضح استو با لبخندی معنا دارد وچشمان بنفشم بهش نگاه میکنم"میدونی دیگه؟ تو دنیایی شیاطین بخششی در کار نیست؟" روی زمین سجده میکند "خواهش میکنم خواهش میکنم منو ببخش!"گریه والتماس میکند ولی جادویم را خیلی وقته داخل بدنش کردم وباتکان دادن دستم رویش تاثیر می گذارد دختر فریاد میزند وخون بالا می آوردمیخندم و میگویم"قبل اینکه حرف بزنید بهش فکر کن نمی کشمت البته این دفعه!" رویم را بر میگردانم ومی روم گوشیم را از جیبم در می آورم وبه دوست انسانم زنگ میزنم
_الو؟ ببین کی زنگ زدههه ملکه لتیشیا
_ برام یه خونه بخر پولشو الان برات واریز میکنم
_نمی شه یه سلام چطوری کنی؟
_سلام چان اون وو عزیز دلم
_اوهه از این جمله خوشم اومد
_و من باید برم
-وایستا
تماس رو قطع کردم تو دنیایی انسان ها خونه میخوام قرار نیست که کنار شاهزاده دورگه باشم
ساعت11:00(شب قلعه زمردی دنیای شیاطین)
لباس سرخ مو پوشیده بودم وبه مهمان هایی که می امدند می نگریستم مو هایم را جمع کرده بودم شیاطین با تمع چه خنده دار همه در کمین قدرتند قدر تاج تخت منتها شاهزاده دو رگه همه این را از آنها محروم کرده است.. ادامه داد..
اسلاید دوم:لباس هیما وحالت موهاش
اسلاید سوم:واقعا باید بگم وقتی گفتم قصیر زمردی یه همچین مجلس رقصی رو تصور کنید>.< البته رقصنده اصلی تو وسط دایرست
- ۳۵.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط