𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 9
صبح روز بعد، ویولت از خواب بیدار شد. امروز قرار بود نامزدیاش با شاهزاده هوسوک رسمی شود.
الورا وارد اتاق شد و لباس سفیدی را که روی دستش بود، جلوی ویولت گرفت.
الورا: + ویولت... این لباس از طرف قصر اومده.
ویولت با تعجب لباس را گرفت.
ویولت: + برای من فرستادن؟
الورا: + آره. گفتن باید امروز همینو بپوشی.
ویولت چند لحظه به لباس نگاه کرد.
ویولت: + همهچی خیلی سریع داره اتفاق میافته...
سلین از پشت در سرک کشید.
سلین: + تو واقعاً قراره با شاهزاده ازدواج کنی؟
ویولت لبخند کوچکی زد.
ویولت: + ظاهراً آره.
اما ته دلش هنوز همان سؤال بود.
چرا من؟
---
چند ساعت بعد، ویولت به همراه پدرش وارد قصر شد.
خدمتکاران او را به تالار اصلی بردند.
پادشاه آنجا ایستاده بود و ملکه نیز کنارش بود.
پادشاه با دیدن ویولت جلو آمد.
پادشاه: + ویولت، خوش اومدی. از امروز خانوادهی ما هم خانوادهی تو محسوب میشه.
ویولت با احترام سرش را پایین آورد.
ویولت: + ممنونم، اعلیحضرت.
ملکه لبخند کوتاهی زد و او را نگاه کرد.
ملکه: + امیدوارم از تصمیمی که گرفتی پشیمون نشی.
ویولت کمی مکث کرد.
ویولت: + من... امیدوارم همینطور باشه.
همان لحظه صدای قدمهایی از انتهای تالار شنیده شد.
هوسوک وارد شد.
لباس رسمی مشکی به تن داشت و نگاهش مثل همیشه سرد بود.
چشمهایش برای لحظهای روی ویولت ثابت ماند.
کایان که پشت سرش وارد شده بود، متوجه نگاهش شد.
هوسوک آرام کنار ویولت ایستاد.
هوسوک: - آمادهای؟
ویولت به او نگاه کرد.
ویولت: + فکر کنم.
هوسوک چیزی نگفت.
اما وقتی مراسم شروع شد، برای اولین بار متوجه شد که دستهای ویولت کمی میلرزند.
نگاهش برای چند ثانیه روی دست او ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
هوسوک: - نترس.
ویولت با تعجب به او نگاه کرد.
این اولین بار بود که هوسوک با چنین لحنی با او حرف میزد.
اما خودش هم نمیدانست چرا دلش نمیخواست ویولت از این تصمیم بترسد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 9
صبح روز بعد، ویولت از خواب بیدار شد. امروز قرار بود نامزدیاش با شاهزاده هوسوک رسمی شود.
الورا وارد اتاق شد و لباس سفیدی را که روی دستش بود، جلوی ویولت گرفت.
الورا: + ویولت... این لباس از طرف قصر اومده.
ویولت با تعجب لباس را گرفت.
ویولت: + برای من فرستادن؟
الورا: + آره. گفتن باید امروز همینو بپوشی.
ویولت چند لحظه به لباس نگاه کرد.
ویولت: + همهچی خیلی سریع داره اتفاق میافته...
سلین از پشت در سرک کشید.
سلین: + تو واقعاً قراره با شاهزاده ازدواج کنی؟
ویولت لبخند کوچکی زد.
ویولت: + ظاهراً آره.
اما ته دلش هنوز همان سؤال بود.
چرا من؟
---
چند ساعت بعد، ویولت به همراه پدرش وارد قصر شد.
خدمتکاران او را به تالار اصلی بردند.
پادشاه آنجا ایستاده بود و ملکه نیز کنارش بود.
پادشاه با دیدن ویولت جلو آمد.
پادشاه: + ویولت، خوش اومدی. از امروز خانوادهی ما هم خانوادهی تو محسوب میشه.
ویولت با احترام سرش را پایین آورد.
ویولت: + ممنونم، اعلیحضرت.
ملکه لبخند کوتاهی زد و او را نگاه کرد.
ملکه: + امیدوارم از تصمیمی که گرفتی پشیمون نشی.
ویولت کمی مکث کرد.
ویولت: + من... امیدوارم همینطور باشه.
همان لحظه صدای قدمهایی از انتهای تالار شنیده شد.
هوسوک وارد شد.
لباس رسمی مشکی به تن داشت و نگاهش مثل همیشه سرد بود.
چشمهایش برای لحظهای روی ویولت ثابت ماند.
کایان که پشت سرش وارد شده بود، متوجه نگاهش شد.
هوسوک آرام کنار ویولت ایستاد.
هوسوک: - آمادهای؟
ویولت به او نگاه کرد.
ویولت: + فکر کنم.
هوسوک چیزی نگفت.
اما وقتی مراسم شروع شد، برای اولین بار متوجه شد که دستهای ویولت کمی میلرزند.
نگاهش برای چند ثانیه روی دست او ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
هوسوک: - نترس.
ویولت با تعجب به او نگاه کرد.
این اولین بار بود که هوسوک با چنین لحنی با او حرف میزد.
اما خودش هم نمیدانست چرا دلش نمیخواست ویولت از این تصمیم بترسد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۳۲۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط