تکپارتی

سلااام امیدوارم چطورتون عالییی باشه اومدم با یه تکپارتی درخواستی از شوتو

ویو زی زی:
روزی بارونی تو مدرسه یو ای،شوتو درحاای که باران میبارد تو فکر آرورا هست بخاطر قهر اخیرشون شوتو احساس تنهایی و دلشکستگی داره اوبه یاد میاره که آرورا چقدر برای اون خاص هست و چقدر دوری اون شوتو رو آزار میده

شوتو با به یاد آوردن لحضات خوشی که با آرورا توی باغ گل میگذراند،اونا زیر درختای بزرگ مینشتن و راجب آرزو ها و هدف هاشون حرف میزدن،این تصاوی زیبا در ذهن شوتو باعث میشود که او بخواهد خرچه زودتر با آرورا حرف بزند

شوتو تصمیم میگیرد با شجاعت با آرورا صحبت کند، اون به سمت باغ گل میره جایی که میدونه آرورا هروقت ناراحت باشه میره اونجا،درحالی که بارون آروم میباره قلب شوتو تند تر میزنه

وفتی شوتو به باغ میرسه آرورا رو میبینه که اونجا نشسته و به گل ها نگاه میکنه. آرورا درحال فکر کردن هست و شوتو حس میکنه که آرورا هنوز ناراحت است . اون به آرامی به سمت آرورا رفت و گفت

شوتو:آرورا میشه حرف بزنیم؟

آرورا یکم سرشو بالا میاره و با چشمایی سرد به شوتو نگاه میکنه اما همین که چهره شوتو رو میبینه میفهمه که چقدر شوتو نگرانه

آرورا:چی میخوای بگی؟

شوتو با لحن ملایم ادامه میده

شوتو: من از اینکه بینمون فاصله افتاده خیلی ناراحتم ببخشید اگه ناخواسته بهت صدمه زدم

شوتو با شجاعت و اراده قوی ادامه میده

شوتو: تو برای من خیلی مهمی من نمیخواستم ناراحتت کنم ...من...باید بتونم بهتر با احساساتم کنار بیام

آرورا با چشمایی مهربون و پر از عشق به شوتو نگاه میکنه و میگه

آرورا: منم باید بیشتر باهات حرف میزدم ما باید بتونیم همه چیزو به هم بگیم از جمله فکرو احساساتمونو

تو این لحضه شوتو یادش میاد که آرورا چه تاثیر مهم و خوبی روی زندگی اون داره و میگه

شوتو:من واقعا دوست دارم من نمیخوام این رابزه از بین بره

این جمله باعث میشه آرورا بیشتر به شوتو نزدیک بشه و راجب احساسی که داره به شوتو بگه

آرورا: منم دوست دارم ....این قهرها تاثیری روی زندگیمون نداره فقط مارو از هم دور میکنه

شوتو به آرومی به آرورا نزدیک میشه و دستشو روی دست آرورا میزاره و نگاه عمیقی به آرورا میندازه و میگه

شوتو: میخوام همیشه باهم باشیم هم حالا هم همیشه

آرورا آروم خودشو تو بغل شوتو حا میکنه و احساس عشق و امنیت میکند
طوری که انگار این بغل این آغوش مانند سپری است که تمام بدی های دنیا پشت اون موندن

اونا باهم میخندیدن و راجب احساساتشون حرف میزدن و اوقات خوشی رو کنار هم داشتن

خب امیدوارم خوشتون بیاد تا پست بعدی همینجوری شاد پرانرژی و خفن بمونییید
دیدگاه ها (۵)

#سناریو |وقتی شب رفتیم بیرون و یه نفر مست میاد سمتمون و میخو...

سناریو بی تی اسوقتی فیلم ترسناک نگاه میکنیم و میترسیمنامجون:...

پارت۴بکجین داره کتاب میخونه بلند میشه تا بره و به باکو یهچیز...

داستان خانواده گسکویین اشک هر مردی رو در میارهداستان کامل خا...

ریدم این اهنگه چقدر به ایچیگو میاد_😭✨چقدر امروز عن بود چقدر ...

صبح:همه بیدار شدن به جز میزوکی سو داره با نیری صبحانه درست م...

یه بزرگی به اتفاق یه نفر از دوستان یا وابستگان یا شاگردان شو...

سناریو توکیو ریونجرز

سناریو مایکی پارت اخر

فصل اول قسمت دوم این قسمت: خیابان تاریک و بارانی جهان زیرین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط