پارت ⁴🎁
پارت ⁴🎁
لیا: داداشی نمیدونی چیشده امپراطور من رو رسما برای شاهزاده خواستگاری کرد و شاهزاده هم گفت که اکه توی مسابقه شرکت نکردم حتما شرکت کنم .
ته: عو دل شاهزاده رو که بردی .
لیا: داداشی من میترسم من نمیتونم اون ها به من میگن که دختر از من بهتر پیدا نمیشه ولی من بلد نیستم از ابزار موسیقی استفاده کنم فقط فلوت میزنم .
ته : نگران نباش تو بهترینی عزیزم یه بغل به داداش نمیدی ؟
لیا : چرا . ولب یه سوال تو همیشه به من میگی لیا ولی من همیشه میگم داداش ولی من از تو دو سال بزرگ ترم .
ته : باشه نونا ولی من همیشه پشت توعم و تو هم برای من لوس میشی .
لیا : درسته . داداشی
ته : یه سوال بپرسم ؟
لیا : بپرس داداشی .
ته: من قوی ترم یا تو ؟
لیا : من قوی ترم .
ته : لیا یه بار دیگه می پرسم من قوی ترم یاتو؟
لیا : من قوی ترم .
ته لیا رو از بغلش درمیاره و میره جلو در یبار دیگه میپرسه :
ته: لیا من قوی ترم یا تو .
لیا: تو قوی تری
ته : چرا من بغلت کرده بودم تو قدی تربودی ولی الان من .
لیا : چون اون موقع داداشم پشتم بود و بغلم کرده بود پشتم به داداشم گرم بود ولی الان که من تنهام تو قوی تری .
ته لیا رو به آغوش میگیره و بر پیشانی ای او بوسه میزنه .
ته: من هیچ وقت اجازه نمیدم یه تار مو از سرت کم شه اینو یادت نره .
لیا : میدونم عزیزم .
ات میره و خودشو توی این یک هفته براز مسابقه ای که علاقه ای هم بهش نداشت آماده میکرد درسته که علاقه ای نداشت ولی از شاهزاده بدش هم نمیومد اون خیلی زیبا بود و از ادب و زیبایی و اقتدار و ابهت چیزی کم نداشت. اون یک مرد کامل و واقعی بود فردا روز مسابقه بود و لیا از استرس خوابش نمیبرد مثل روز های دیگه ای خوابش نمی برد فلوت رو به دست گرفت و به سمت درخت محبوبش راهی شد . نشت و فلوت رو به دهان گرفت و نواخت که دستی گرم بر روی شانه اش گذاشته شد از ترس پرید و فلوت از دستش افتاد . سریع بلند شد وبا دیدن شاهزاده جا خورد و گفت :
لیا: عالیجناب اینجا چیکار میکنید ؟
جیمین: اومده بودم مخفیانه برادرت و ببینم که دیدم دختری به زیبایی مینوازد میخواستم ببینم کیه که دیدم تویی اول تعجب کردم ولی بعد فهمیدم اینکه میگه از هر انگشتت هنر میباره هم درسته . خواستم بگم مم انتخابم رو کردم تو انتخاب منی چه از نظر سیاسی چه ازنظر های دیگه تو باید قبول کنی و سبات قدرت منو بیشتر کنی و در عملیات چندش پسر زاییدن هم به من کمک کنی .
لیا: من از این تصمیم یک هفته است که با خبرم و میدونستم عالیجناب ولی نمیدونم چرا دلم بسیار شور میزنه .
جیمین: نگران نباش طبیعیه ولی من مطمئنم که بهتر از تو نیست .
لیا: نظر لطف شماست .
دخترک بیچاره نمیدونست که این پسر فقط بخاطر داشتن عنصر آب این دختر رو میخواد
لیا: داداشی نمیدونی چیشده امپراطور من رو رسما برای شاهزاده خواستگاری کرد و شاهزاده هم گفت که اکه توی مسابقه شرکت نکردم حتما شرکت کنم .
ته: عو دل شاهزاده رو که بردی .
لیا: داداشی من میترسم من نمیتونم اون ها به من میگن که دختر از من بهتر پیدا نمیشه ولی من بلد نیستم از ابزار موسیقی استفاده کنم فقط فلوت میزنم .
ته : نگران نباش تو بهترینی عزیزم یه بغل به داداش نمیدی ؟
لیا : چرا . ولب یه سوال تو همیشه به من میگی لیا ولی من همیشه میگم داداش ولی من از تو دو سال بزرگ ترم .
ته : باشه نونا ولی من همیشه پشت توعم و تو هم برای من لوس میشی .
لیا : درسته . داداشی
ته : یه سوال بپرسم ؟
لیا : بپرس داداشی .
ته: من قوی ترم یا تو ؟
لیا : من قوی ترم .
ته : لیا یه بار دیگه می پرسم من قوی ترم یاتو؟
لیا : من قوی ترم .
ته لیا رو از بغلش درمیاره و میره جلو در یبار دیگه میپرسه :
ته: لیا من قوی ترم یا تو .
لیا: تو قوی تری
ته : چرا من بغلت کرده بودم تو قدی تربودی ولی الان من .
لیا : چون اون موقع داداشم پشتم بود و بغلم کرده بود پشتم به داداشم گرم بود ولی الان که من تنهام تو قوی تری .
ته لیا رو به آغوش میگیره و بر پیشانی ای او بوسه میزنه .
ته: من هیچ وقت اجازه نمیدم یه تار مو از سرت کم شه اینو یادت نره .
لیا : میدونم عزیزم .
ات میره و خودشو توی این یک هفته براز مسابقه ای که علاقه ای هم بهش نداشت آماده میکرد درسته که علاقه ای نداشت ولی از شاهزاده بدش هم نمیومد اون خیلی زیبا بود و از ادب و زیبایی و اقتدار و ابهت چیزی کم نداشت. اون یک مرد کامل و واقعی بود فردا روز مسابقه بود و لیا از استرس خوابش نمیبرد مثل روز های دیگه ای خوابش نمی برد فلوت رو به دست گرفت و به سمت درخت محبوبش راهی شد . نشت و فلوت رو به دهان گرفت و نواخت که دستی گرم بر روی شانه اش گذاشته شد از ترس پرید و فلوت از دستش افتاد . سریع بلند شد وبا دیدن شاهزاده جا خورد و گفت :
لیا: عالیجناب اینجا چیکار میکنید ؟
جیمین: اومده بودم مخفیانه برادرت و ببینم که دیدم دختری به زیبایی مینوازد میخواستم ببینم کیه که دیدم تویی اول تعجب کردم ولی بعد فهمیدم اینکه میگه از هر انگشتت هنر میباره هم درسته . خواستم بگم مم انتخابم رو کردم تو انتخاب منی چه از نظر سیاسی چه ازنظر های دیگه تو باید قبول کنی و سبات قدرت منو بیشتر کنی و در عملیات چندش پسر زاییدن هم به من کمک کنی .
لیا: من از این تصمیم یک هفته است که با خبرم و میدونستم عالیجناب ولی نمیدونم چرا دلم بسیار شور میزنه .
جیمین: نگران نباش طبیعیه ولی من مطمئنم که بهتر از تو نیست .
لیا: نظر لطف شماست .
دخترک بیچاره نمیدونست که این پسر فقط بخاطر داشتن عنصر آب این دختر رو میخواد
- ۶.۳k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط