True Love①④
True Love①④
تهیونگ
ا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من رو با اینکارهاش سورپرایز میکنه
هروقت لبخند ا/ت رو میدیدم انگار یه تیر میخورد به قلبم...
اگر این رو بگم شاید کسی باورش نشه اما این اولین بوسه ی من بوده درسته با دختر های زیادی قرار گذاشتم اما فقط دستشون رو میگرفتم
الان که لیا هم خیلی وقته باهاش قرار میذارم فقظ دستش رو گرفتم...
قلبم داشت میومد تو دهنم...
دیگه نمیدونستم چیکار باید انجام بدم...
فردا...
لیا: وایی خیلی خسته شدم..
تهیونگ: تو که کامل خواب بودی من داشتم رانندگی میکردم
لیا: چمدون هارو بیار بریم داخل هتل
تهیونگ: باشه منم شدم خدمتکارت..
چند دقیقه بعد
تهیونگ: بیا این کارت اتاقت
لیا: اتاقم؟
تهیونگ: آره
لیا: پس تو چی؟
تهیونگ: من هم اتاقم کنارم اتاق تو هست
لیا: چرا دوتا گرفتی
تهیونگ: که راحت باشی
اومد دستم رو گرفت
لیا: من میخوام کنار تو باشم
تهیونگ: صبح تا شب کنار هم هستیم فقط زمان خواب..
لیا: باشه اما هنوز زمان خواب نشده میام اتاقت
تهیونگ: برو یه دوش بگیر وسایلن رو بذار تو اتاقت بعد بیا
لیا: باشه
نیم ساعت بعد
صدای زنگ در رو شنیدم و در باز کردم
لیا: سلامی دوباره
تهیونگ:سلام عزیزم بفرمایید خانم
لیا: چخبر
تهیونگ: خبری نیست
لیا: اون دختره ی جن***ده رو میگم..
تهیونگ: جان؟ با کی هستی؟
لیا: ا/ت جان دوست دختر شما
تهیونگ: دوست دختر من که تویی و عزیز من خوب نیست درمورد دختری که نمیشناسیش حرف بزنی
لیا: چیه نکنه ناراحت میشی بهش میگم جن**ده بیخیال کجا بریم
تهیونگ: ساعت ۱۱ شب من یک ساعت دیگه خوابم..
لیا: تهیونگ حقیقتش من ناراحت شدم
تهیونگ: چرا؟
لیا: که دوتا اتاق جدا گرفتی من دوست داشتم کنارت باشم خودت میدونی بعد از چندماه دیگه که کار این دختره تموم شد من و تو باهم ازدواج میکنیم یعنی الان تقریبا نامزدیم پس چه اشکالی داره کنار هم باشیم من لباس خواب آوردم... دوست دارم یه شب رو باهم بگذرونیم
تهیونگ: منظورت فقظ خوابیدنه؟
لیا: نه فقط خوابیدن نه
تهیونگ: بذار زمانی که نامزدیمون رو رسمی کردیم و ازدواج کردیم
لیا: خب چرا الان نه؟ یا فکر میکنی قراره از هم جدا شیم؟
تهیونگ: من این رو گفتم؟
لیا: پس چرا میترسی کنارم باشی؟
تهیونگ: من نمیترسم راستش وقتی نگات میکنم حس میکنم یه عوضیم
لیا: چرا قربونت بشم
تهیونگ: که همزمان دارم با تو و ا/ت قرار میذارم بعد چرا واقعا بعضی ها چندتا چندتا خیانت میکنند
لیا: قربونت بشم ناراحت نباش عزیزم... من که از ا/ت خبر دارم که این ها فقط یه بازیه
تهیونگ: اما ا/ت درمورد تو نمیدونه
لیا: ببینم نکنه عذاب وجدان گرفتی بخاطرش نگران نباش قول میدم این روزها اینقدر بهمون خوش بگذره که همه چیز رو فراموش کنی
لیا یه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد اما ردش کردم
لیا: تهیونگ..
تهیونگ: ببخشید یکم حالم خوب نیست دیشب نتونستم درست بخوابم سرم درد میکنه میخوام بخوابم یه شب دیگه حرف میزنیم
لیا: باشه اما فکر نکن ناراحت شدم من رو رد میکنی و اون دختر رو نه خیلی راحت بهش اجازه میدی ببوسه تورو پس خیلی راحت هم اجازه میدی که باهات بخوابه و توهم بدت نمیاد اما من مه دوست دخترم هیچی... حتی یه بار هم بوسه ای نداشتیم
تهیونگ: تو از کجا میدونی
لیا: مامانت بهت اعتماد نداشت چند نفر رو گذاشته تعقیبتون کنند
تهیونگ: مامانم خیلی جدیه تو این بازی
لیا: توهم باید جدی باشی و با مغرت عمل کنی نه قلبت یعنی سعی نکن عاشقش بشی
تهیونگ: نه من تورو دوست دارم
لیا: آره معلومه... چه کارهایی با ا/ت جان انجام میدی چه کارهایی با من واقعا دارم فکر میکنم بازیچه ی اصلی منم نه ا/ت...
این رو گفت رو رفت..
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
تهیونگ
ا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من رو با اینکارهاش سورپرایز میکنه
هروقت لبخند ا/ت رو میدیدم انگار یه تیر میخورد به قلبم...
اگر این رو بگم شاید کسی باورش نشه اما این اولین بوسه ی من بوده درسته با دختر های زیادی قرار گذاشتم اما فقط دستشون رو میگرفتم
الان که لیا هم خیلی وقته باهاش قرار میذارم فقظ دستش رو گرفتم...
قلبم داشت میومد تو دهنم...
دیگه نمیدونستم چیکار باید انجام بدم...
فردا...
لیا: وایی خیلی خسته شدم..
تهیونگ: تو که کامل خواب بودی من داشتم رانندگی میکردم
لیا: چمدون هارو بیار بریم داخل هتل
تهیونگ: باشه منم شدم خدمتکارت..
چند دقیقه بعد
تهیونگ: بیا این کارت اتاقت
لیا: اتاقم؟
تهیونگ: آره
لیا: پس تو چی؟
تهیونگ: من هم اتاقم کنارم اتاق تو هست
لیا: چرا دوتا گرفتی
تهیونگ: که راحت باشی
اومد دستم رو گرفت
لیا: من میخوام کنار تو باشم
تهیونگ: صبح تا شب کنار هم هستیم فقط زمان خواب..
لیا: باشه اما هنوز زمان خواب نشده میام اتاقت
تهیونگ: برو یه دوش بگیر وسایلن رو بذار تو اتاقت بعد بیا
لیا: باشه
نیم ساعت بعد
صدای زنگ در رو شنیدم و در باز کردم
لیا: سلامی دوباره
تهیونگ:سلام عزیزم بفرمایید خانم
لیا: چخبر
تهیونگ: خبری نیست
لیا: اون دختره ی جن***ده رو میگم..
تهیونگ: جان؟ با کی هستی؟
لیا: ا/ت جان دوست دختر شما
تهیونگ: دوست دختر من که تویی و عزیز من خوب نیست درمورد دختری که نمیشناسیش حرف بزنی
لیا: چیه نکنه ناراحت میشی بهش میگم جن**ده بیخیال کجا بریم
تهیونگ: ساعت ۱۱ شب من یک ساعت دیگه خوابم..
لیا: تهیونگ حقیقتش من ناراحت شدم
تهیونگ: چرا؟
لیا: که دوتا اتاق جدا گرفتی من دوست داشتم کنارت باشم خودت میدونی بعد از چندماه دیگه که کار این دختره تموم شد من و تو باهم ازدواج میکنیم یعنی الان تقریبا نامزدیم پس چه اشکالی داره کنار هم باشیم من لباس خواب آوردم... دوست دارم یه شب رو باهم بگذرونیم
تهیونگ: منظورت فقظ خوابیدنه؟
لیا: نه فقط خوابیدن نه
تهیونگ: بذار زمانی که نامزدیمون رو رسمی کردیم و ازدواج کردیم
لیا: خب چرا الان نه؟ یا فکر میکنی قراره از هم جدا شیم؟
تهیونگ: من این رو گفتم؟
لیا: پس چرا میترسی کنارم باشی؟
تهیونگ: من نمیترسم راستش وقتی نگات میکنم حس میکنم یه عوضیم
لیا: چرا قربونت بشم
تهیونگ: که همزمان دارم با تو و ا/ت قرار میذارم بعد چرا واقعا بعضی ها چندتا چندتا خیانت میکنند
لیا: قربونت بشم ناراحت نباش عزیزم... من که از ا/ت خبر دارم که این ها فقط یه بازیه
تهیونگ: اما ا/ت درمورد تو نمیدونه
لیا: ببینم نکنه عذاب وجدان گرفتی بخاطرش نگران نباش قول میدم این روزها اینقدر بهمون خوش بگذره که همه چیز رو فراموش کنی
لیا یه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد اما ردش کردم
لیا: تهیونگ..
تهیونگ: ببخشید یکم حالم خوب نیست دیشب نتونستم درست بخوابم سرم درد میکنه میخوام بخوابم یه شب دیگه حرف میزنیم
لیا: باشه اما فکر نکن ناراحت شدم من رو رد میکنی و اون دختر رو نه خیلی راحت بهش اجازه میدی ببوسه تورو پس خیلی راحت هم اجازه میدی که باهات بخوابه و توهم بدت نمیاد اما من مه دوست دخترم هیچی... حتی یه بار هم بوسه ای نداشتیم
تهیونگ: تو از کجا میدونی
لیا: مامانت بهت اعتماد نداشت چند نفر رو گذاشته تعقیبتون کنند
تهیونگ: مامانم خیلی جدیه تو این بازی
لیا: توهم باید جدی باشی و با مغرت عمل کنی نه قلبت یعنی سعی نکن عاشقش بشی
تهیونگ: نه من تورو دوست دارم
لیا: آره معلومه... چه کارهایی با ا/ت جان انجام میدی چه کارهایی با من واقعا دارم فکر میکنم بازیچه ی اصلی منم نه ا/ت...
این رو گفت رو رفت..
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۴۱۷
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط