فیک : بین راندها
پارت ۲۸
صبح روز بعد...
باشگاه «کانگ» از همیشه شلوغتر بود.
فقط دو هفته تا مسابقات سئول مانده بود و همه با جدیت تمرین میکردند.
استاد کانگ سوت زد.
ـ «امروز تمرینها گروهیه.»
بعد اسمها را خواند.
ـ «گروه اول... آنا، مینجائه و سئونوو.»
ـ «گروه دوم... تهیونگ، هیونسو و جیسو.»
تهیونگ رو به آنا گفت:
ـ «حواست به مینجائه باشه.»
آنا با تعجب پرسید:
ـ «چرا؟»
ـ «هیچی... گفتم حواست باشه.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «عجیب شدی.»
تهیونگ فقط خندید.
...
تمرین شروع شد.
قرار بود اعضای هر گروه برای هم پد بگیرند.
مینجائه پدها را پوشید و گفت:
ـ «آنا، آمادهای؟»
ـ «آره.»
ضربهی اول...
ـ «عالی!»
ضربهی دوم...
ـ «سرعتت خیلی بهتر شده.»
آنا با لبخند گفت:
ـ «همهش تقصیر یه مربی بداخلاقه.»
در همان لحظه...
صدای کوک از آن طرف سالن آمد.
ـ «شنیدم.»
آنا خندید.
ـ «قرار بود نشنوی!»
...
چند دقیقه بعد...
نوبت استراحت شد.
مینجائه بطری آبش را به سمت آنا گرفت.
ـ «بخور، امروز خیلی تمرین کردی.»
ـ «مرسی.»
همان لحظه...
آرین از کنارشان رد شد و با لبخند ساختگی گفت:
ـ «به به... انگار حسابی مراقب آنا هستی.»
مینجائه کمی خجالت کشید.
ـ «نه... فقط همتیمی هستیم.»
آرین چیزی نگفت، اما لبخند معنیداری زد و رفت.
...
تهیونگ از دور همهچیز را دید.
کنار کوک ایستاد و آرام گفت:
ـ «مینجائه پسر خوبیه.»
ـ «آره.»
ـ «بوکسشم خوبه.»
ـ «درسته.»
ـ «با آنا هم خوب کنار میاد.»
کوک که مشغول نوشتن برنامهی تمرین بود، خیلی آرام جواب داد:
ـ «خب؟»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «هیچی... فقط گفتم.»
کوک این بار سرش را بلند کرد.
ـ «تهیونگ.»
ـ «جان؟»
ـ «اگه حوصلهت سر رفته، برو ده دور بدو.»
آنا که از چند متر آنطرفتر شنید، از خنده خم شد.
ـ «حقش بود!»
تهیونگ با اعتراض گفت:
ـ «چرا هر بار من قربانی میشم؟!»
...
تمرین رو به پایان بود.
استاد کانگ گفت:
ـ «فردا تمرین تعطیله.»
همه با خوشحالی دست زدند.
اما استاد ادامه داد:
ـ «چون فردا یه دورهمی خانوادگی برای اعضای تیم باشگاه برگزار میکنیم.»
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
ـ «خانوادههاتون هم دعوتن.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «یعنی بابا و مامانم هم میان؟»
ـ «بله.»
تهیونگ با خنده گفت:
ـ «پس معلومه فردا آروم نمیگذره.»
...
بعد از پایان کلاس...
وقتی همه از باشگاه بیرون میرفتند، مینجائه خودش را به آنا رساند.
ـ «آنا.»
ـ «جان؟»
ـ «راستی...»
چند لحظه مکث کرد.
ـ «فردا توی دورهمی... اگه خواستی، میتونیم با هم یه مسابقهی دوستانهی تنیس روی میز بدیم.»
آنا خندید.
ـ «من که افتضاحم.»
ـ «اشکال نداره، منم حرفهای نیستم.»
ـ «باشه، چرا که نه.»
درست در همان لحظه...
کوک که چند قدم جلوتر ایستاده بود، صدای مکالمه را شنید.
اما برخلاف انتظار...
هیچ چیزی نگفت.
فقط خیلی آرام در ماشین را برای آنا باز کرد و گفت:
ـ «بچه، دیرمون میشه.»
آنا رو به مینجائه لبخند زد.
ـ «فردا میبینمت.»
ـ «حتماً.»
آنا سوار ماشین شد.
تهیونگ هم روی صندلی عقب نشست.
ماشین که حرکت کرد، تهیونگ از آینه نگاهی به کوک انداخت.
کوک مثل همیشه آرام رانندگی میکرد...
اما این بار، موسیقی ماشین هم خاموش بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «عجیبه...»
ـ «چی عجیبه؟» آنا پرسید.
تهیونگ سریع لبخند زد.
ـ «هیچی... فقط فکر میکنم فردا خیلی خوش بگذره.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «آره! مخصوصاً اگه نردبون توی تنیس روی میز هم ببازه.»
کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ «اول خودت بباز، بعد دربارهی من حرف بزن.»
آنا خندید.
ـ «چشم، نردبون!»
اما تهیونگ...
این بار مطمئنتر از همیشه حس میکرد که سکوتهای کوک، از هر حرفی بلندتر شدهاند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
صبح روز بعد...
باشگاه «کانگ» از همیشه شلوغتر بود.
فقط دو هفته تا مسابقات سئول مانده بود و همه با جدیت تمرین میکردند.
استاد کانگ سوت زد.
ـ «امروز تمرینها گروهیه.»
بعد اسمها را خواند.
ـ «گروه اول... آنا، مینجائه و سئونوو.»
ـ «گروه دوم... تهیونگ، هیونسو و جیسو.»
تهیونگ رو به آنا گفت:
ـ «حواست به مینجائه باشه.»
آنا با تعجب پرسید:
ـ «چرا؟»
ـ «هیچی... گفتم حواست باشه.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «عجیب شدی.»
تهیونگ فقط خندید.
...
تمرین شروع شد.
قرار بود اعضای هر گروه برای هم پد بگیرند.
مینجائه پدها را پوشید و گفت:
ـ «آنا، آمادهای؟»
ـ «آره.»
ضربهی اول...
ـ «عالی!»
ضربهی دوم...
ـ «سرعتت خیلی بهتر شده.»
آنا با لبخند گفت:
ـ «همهش تقصیر یه مربی بداخلاقه.»
در همان لحظه...
صدای کوک از آن طرف سالن آمد.
ـ «شنیدم.»
آنا خندید.
ـ «قرار بود نشنوی!»
...
چند دقیقه بعد...
نوبت استراحت شد.
مینجائه بطری آبش را به سمت آنا گرفت.
ـ «بخور، امروز خیلی تمرین کردی.»
ـ «مرسی.»
همان لحظه...
آرین از کنارشان رد شد و با لبخند ساختگی گفت:
ـ «به به... انگار حسابی مراقب آنا هستی.»
مینجائه کمی خجالت کشید.
ـ «نه... فقط همتیمی هستیم.»
آرین چیزی نگفت، اما لبخند معنیداری زد و رفت.
...
تهیونگ از دور همهچیز را دید.
کنار کوک ایستاد و آرام گفت:
ـ «مینجائه پسر خوبیه.»
ـ «آره.»
ـ «بوکسشم خوبه.»
ـ «درسته.»
ـ «با آنا هم خوب کنار میاد.»
کوک که مشغول نوشتن برنامهی تمرین بود، خیلی آرام جواب داد:
ـ «خب؟»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «هیچی... فقط گفتم.»
کوک این بار سرش را بلند کرد.
ـ «تهیونگ.»
ـ «جان؟»
ـ «اگه حوصلهت سر رفته، برو ده دور بدو.»
آنا که از چند متر آنطرفتر شنید، از خنده خم شد.
ـ «حقش بود!»
تهیونگ با اعتراض گفت:
ـ «چرا هر بار من قربانی میشم؟!»
...
تمرین رو به پایان بود.
استاد کانگ گفت:
ـ «فردا تمرین تعطیله.»
همه با خوشحالی دست زدند.
اما استاد ادامه داد:
ـ «چون فردا یه دورهمی خانوادگی برای اعضای تیم باشگاه برگزار میکنیم.»
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
ـ «خانوادههاتون هم دعوتن.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «یعنی بابا و مامانم هم میان؟»
ـ «بله.»
تهیونگ با خنده گفت:
ـ «پس معلومه فردا آروم نمیگذره.»
...
بعد از پایان کلاس...
وقتی همه از باشگاه بیرون میرفتند، مینجائه خودش را به آنا رساند.
ـ «آنا.»
ـ «جان؟»
ـ «راستی...»
چند لحظه مکث کرد.
ـ «فردا توی دورهمی... اگه خواستی، میتونیم با هم یه مسابقهی دوستانهی تنیس روی میز بدیم.»
آنا خندید.
ـ «من که افتضاحم.»
ـ «اشکال نداره، منم حرفهای نیستم.»
ـ «باشه، چرا که نه.»
درست در همان لحظه...
کوک که چند قدم جلوتر ایستاده بود، صدای مکالمه را شنید.
اما برخلاف انتظار...
هیچ چیزی نگفت.
فقط خیلی آرام در ماشین را برای آنا باز کرد و گفت:
ـ «بچه، دیرمون میشه.»
آنا رو به مینجائه لبخند زد.
ـ «فردا میبینمت.»
ـ «حتماً.»
آنا سوار ماشین شد.
تهیونگ هم روی صندلی عقب نشست.
ماشین که حرکت کرد، تهیونگ از آینه نگاهی به کوک انداخت.
کوک مثل همیشه آرام رانندگی میکرد...
اما این بار، موسیقی ماشین هم خاموش بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «عجیبه...»
ـ «چی عجیبه؟» آنا پرسید.
تهیونگ سریع لبخند زد.
ـ «هیچی... فقط فکر میکنم فردا خیلی خوش بگذره.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «آره! مخصوصاً اگه نردبون توی تنیس روی میز هم ببازه.»
کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ «اول خودت بباز، بعد دربارهی من حرف بزن.»
آنا خندید.
ـ «چشم، نردبون!»
اما تهیونگ...
این بار مطمئنتر از همیشه حس میکرد که سکوتهای کوک، از هر حرفی بلندتر شدهاند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۲.۵k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط