{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

#حکایت مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
ولی تو بعد از مرگت!!!!!!! #فردوس_برین
دیدگاه ها (۱۷)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش دوم_کی اشک هایم جاری شد؟ن...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌ترشب شده بود.لیانا تازه از سر کار ...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :البته کسانی که نگاه کا...

یا صاحب الزمانیابن الحسن جانشیعیان و پیروان و مریدانت را بنگ...

در نیمه های شب پارت دوازدهم(فلش بک زندگی زاندر)

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می...

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط