{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟘

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟘
Que sera sera
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
طبقه دوم بیست اتاق خواب کوفتی دارد!برای دانشجو ها و یک نفر سرپرست.اتاق های جداگانه داریم.خبری از هم اتاقی و دورهمی های دوستانه نیست.نوزده اتاق متوسط با امکانات خوب برای دانشجوهاست و اتاق آخر اتاق چارلز است.سرپرست فعلی ما.استاید اقامتگاه جداگانه دارند و فقط در طول روز به ما می‌پیوندند.اما این بدان معنی نیست که می‌توانند به خانه برگردند.ریون را بهم پس دادند.ویل بغلم کرد و گفت به من افتخار می‌کند آلیس گفت عین مادرم هستم.گفتند امیدوار کننده و کافی ام.حقیقتاً مطمئن نیستم باشم.تا وقت نهار برای خودمان هستیم و بعد تمرینات شروع می‌شود.ریون توی اتاقم ورجه وورجه می‌کند ولی هیچ چیز را به هم نمی‌ریزد‌.تصمیم می‌گیرم بروم پیش الکسا چون جداً حوصله ام سررفته.وارد راهرو می‌شوم به ماریان و تام که گوشه ای نشستند و صحبت می‌کنند سلام می‌دهم و لیبل روی درها را می‌خوانم.پیدا کردم.«داوطلب الکسا جونز» در نزده وارد می‌شوم کتاب توی دستش را گوشه ای می‌اندازد و دست هایش را برایم باز می کند"ببین کی تصمیم گرفته عین گاو سرشو بندازه بیاد تو اتاقم!"
کنارش می‌نشینم"ال من یه فکری دارم.من مخ چارلز رو می‌زنم تو مخ مارک رو بزن.دوتا دوست پسرِ قریب‌الشوهرِ خیلی خیلی پولدارِ حاضر و آماده!"
"قریب‌الشوهر!"
"چمی‌دونم!دوست پسرایی که می‌گیرنمون!"
"به این زودی از دوست پسر خوشگلت سیر شدی؟"
"نمی‌دونستم بنظرت خوشگله؟"
"من به سلیقه تو اعتماد دارم ری.هرچند به خوبی مال خودم نیست!"
ژست عق زدن می‌گیرم"همینجوری لوسش می‌کنی فکر می‌کنه گه خاصیه!"
"البته که هست.خاص ترین گه ایه که دیدم"
"چه رمانتیک!"
"میدونم"
چندثانیه در سکوت سپری می‌شود.می‌گویم"ال؟"
"بله"
"بنظرت چی میشه؟"
"تو ام این حسو داری؟که انگار دلت می‌خواد فرار کنی؟"
سر تکان می‌دهم.هم دیگر را نگاه می‌کنیم
"من می‌ترسم"
"منم"
"گندش بزنن"
"تا صبح!"
یک لحظه دیگر به دیوار نگاه می‌کنم‌.
"چی می‌خونی؟"
"۱۹۸۴"
"خیلی قابل تصوره‌.مثل این می‌مونه داداش کوچیکه‌ت شکسپیر بخونه"
"با ژنی که از خودمون سراغ دارم...داداش‌ِ یک ساله‌م اگه سواد داشت حتماً سعی می‌کرد بخونتش"
بلند می‌شوم"خیلی خب.بزن بریم"
"نمی‌شه نریم؟اینجا واقعاً از کل خونه‌مون شیک تره.بیا بمونیم ری"
"من که گفتم بیا مخ اون گل پسرا رو بزنیم گفتی نه"
"گل‌پسرایی که می‌گی عملاً پیرمردن ری!"
"مالِ من پیرمرده.مالِ تو چهل و پنج ساله‌ش هم نیست!"
"تو که مخ یه بهترشونو زدی.سوروس هم جوونه هم خلِ تو.راحت می‌تونی بتیغیش"
"به همین خیال باش.پسره دیشب بهم می‌گه می‌خواد از اینا جدا بشه...چمی‌دونم جیبشو جدا کنه ازشون!"
الکسا یک لحظه می‌خندد"حرف زدنمون عین لکاته های تیغ زنه!هرکی ندونه فکر می‌کنه چند نفرو تیغیدیم!"
"بدیِ ما همینه.درباره چیزی بیست‌چاری حرف می‌زنیم و می‌خندیم که مردم مثل آب خوردن انجامش می‌دن آخرشم ما می‌شیم آدم بده"
سر تکان می‌دهد"خرابا همیشه شانس دارن"
من هم سرتکان می‌دهم"همه خرابن فقط ما خوبیم"
یک لحظه همدیگر را نگاه می‌کنیم و بعد هردو می‌زنیم زیر خنده.
دیدگاه ها (۶)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿_بخش دوم_ریون از بغلم بیرون می‌جهد و می‌پرد روی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

نحوه‌ی حرف زدن:آروم، کوتاه و دقیق. هیچ‌وقت بی‌دلیل حرف نمی‌ز...

سناریو از شخصیت های انیمه جوجوتسو کایسن_ درخواستی

part:11&: ا/ت، نمی‌خوای بلند بشی؟ همه دارن نگامون می‌کنن. «خ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط