۱۵پارتی از ای ان
#پارت_دوم
#جونگین
ات پیراهن رو تا روی زانو کشیده بودی و نگاهت توی تاریکی خیره شده بود. صدای تلویزیون پشتِ پرده بود ولی گوشات هیچچیزی شنیدنی نبود؛ فقط ضربان قلبت که هنوز از عصبانیت تند میزد.
بعد از درِ نیمهبسته، صدای قدمهای ایان از راهرو دور شد. یهلحظه فکر کردی شاید بره، ولی دوباره برگشت و در اتاق رو کامل بست. صدای نفسش نزدیک شد؛ میتونستی بوی شامِ دیرهنگام یا عطر ملایمش رو حس کنی، ولی باز هم دستت رو دراز نکردی.
ایان: «ات… اجازه دارم؟»
ات بدون اینکه نگاهی بهش بندازی جواب دادی: «همون که همیشه میگی؟ بله، بیا داخل، درختی تو خونهمون تازه کاشتم، هر بار دیر بیای، روش میریزم آب.»
ایان یه لبخندِ تلخ زد و درِ کنارِ مبل ایستاد، دستاش تو جیب ژاکتش پنهون. صدای یخچال صدایِ دنیای واقعی رو آورد؛ انگار هر چیزی به جز شماها طبیعی بود.
ایان: «میدونم امروز قرارِ اضافی داشتم. مدیر برنامهها یه چیزی خواست که…»
ات: «همیشه یه چیز هست، درسته؟ همیشه یه بهونه. ولی ایان، میدونی فرقِ اینکه کاری داشته باشی و فرقِ اینکه منو نادیده بگیری چیه؟»
ایان سکوت کرد. چشمهاش برق میزد، اما نه از خواب، از رنج. اون نزدیکتر شد، ولی بازوی ات هنوز سمتش نبود.
ایان: «من… واقعاً تلاش میکنم.»
ات: «تلاش؟ تلاش چیه؟ وقتی از شش صبح میری و برنمیگردی تا نصف شب، تلاش نیست؛ انتخابِ توئه. انتخابِ یه دنیای دیگه.»
صدایِ یه خنده خیلی آرام — نه از خوشحالی — از ته گلوی ایان بیرون زد، انگار که با خودش میجنگید.
ایان: «ات… من اینو میفهمم. ولی کار من… کمپانی… خیلی چیزا رو میطلبه. من نمیخوام تو احساس کنی کماهمیت شدی. من اصلاً…»
اتو قطع کردی. لازم بود یکبار بیپرده بگی.
ات: «من میخوام بجنگم با این زندگی؛ ولی گاهی دلم میخواد ببینم تو هم میجنگی. نه فقط با کار، با من هم. یه پیام، یه تماس کوتاه، یه 'دوست دارم' وقتی میدونی من منتظرتم. همینه، خیلیِ کوچیکش کافیه.»
ایان سرشو پایین انداخت. بعد یهقدم اومد و دستشو آرام روی زانوی ات گذاشت؛ لمسش نه آمرانه بود نه التماسکنان، فقط سعیای بود برای لمسِ چیزی که شکسته.
ایان: «حق داری. من… فکر میکردم اگر سختتر کار کنم، آیندهمون بهتر میشه. اما شاید با این رفتارم دارم همون آیندهای که میخوامو خراب میکنم. معذرت میخوام، ات.»
ات نفسِ عمیقی کشیدی؛ یهجورِ غرور آمیخته با خستگی توی سرت بود. دلت خواست داد بزنی، جیغ بکشی، اما چیزی جلوی صدا رو گرفت — همون چارچوبِ عاطفه که نمیذاره همه چیزو خاموش کنی.
ات: «اگه راست میگی… فردا بهم ثابت کن. فقط یه روز، نشون بده هنوز من برات مهمم.»
ایان لبخندِ کوچیکی زد، چشماش نمناک شد. دستشو برد بالا و بدون حرفِ اضافه، سرشو روی شونهات گذاشت. نه حرفی، نه بهونهای، فقط وزنِ حضورش.
ات برای اولین بار بعد از ساعتها، دلت خواست نقطهی نرمِ غرورتو جا بدی برای یه آغوش. ولی باز هم گذشته و حال پیچیده بود؛ اونها توی یه قاب باریک زندگی میکردن.
ایان: «فردا… قول میدم. فردا هماهنگ میکنم، از شرکت میخوام یه روز سبکتر باشه. بهم اعتماد کن، ات.»
ات توی دل، قسمتی از دیوارهی سرد رو گذاشتی پایین، اما هنوز یه ذره نازک بینتون باقی موند. گفتی: «باشه. ولی یادت نره، فقط یه روز. بیشتر از یه روز لازم نیست تا بفهمم یا نه.»
ایان سرشو بلند کرد، برای لحظهای چشمهاش رو بست و با صدای پچپچ گفت: «فقط همون یه روز رو بهت میدم.»
بعد هردوتات نشستین، چراغها کمکم خاموش شدن وسکوتِ شب باز برگشت، اما اینبار با یک تفاهمِ شکننده بینتون.
*پایان*
#جونگین
ات پیراهن رو تا روی زانو کشیده بودی و نگاهت توی تاریکی خیره شده بود. صدای تلویزیون پشتِ پرده بود ولی گوشات هیچچیزی شنیدنی نبود؛ فقط ضربان قلبت که هنوز از عصبانیت تند میزد.
بعد از درِ نیمهبسته، صدای قدمهای ایان از راهرو دور شد. یهلحظه فکر کردی شاید بره، ولی دوباره برگشت و در اتاق رو کامل بست. صدای نفسش نزدیک شد؛ میتونستی بوی شامِ دیرهنگام یا عطر ملایمش رو حس کنی، ولی باز هم دستت رو دراز نکردی.
ایان: «ات… اجازه دارم؟»
ات بدون اینکه نگاهی بهش بندازی جواب دادی: «همون که همیشه میگی؟ بله، بیا داخل، درختی تو خونهمون تازه کاشتم، هر بار دیر بیای، روش میریزم آب.»
ایان یه لبخندِ تلخ زد و درِ کنارِ مبل ایستاد، دستاش تو جیب ژاکتش پنهون. صدای یخچال صدایِ دنیای واقعی رو آورد؛ انگار هر چیزی به جز شماها طبیعی بود.
ایان: «میدونم امروز قرارِ اضافی داشتم. مدیر برنامهها یه چیزی خواست که…»
ات: «همیشه یه چیز هست، درسته؟ همیشه یه بهونه. ولی ایان، میدونی فرقِ اینکه کاری داشته باشی و فرقِ اینکه منو نادیده بگیری چیه؟»
ایان سکوت کرد. چشمهاش برق میزد، اما نه از خواب، از رنج. اون نزدیکتر شد، ولی بازوی ات هنوز سمتش نبود.
ایان: «من… واقعاً تلاش میکنم.»
ات: «تلاش؟ تلاش چیه؟ وقتی از شش صبح میری و برنمیگردی تا نصف شب، تلاش نیست؛ انتخابِ توئه. انتخابِ یه دنیای دیگه.»
صدایِ یه خنده خیلی آرام — نه از خوشحالی — از ته گلوی ایان بیرون زد، انگار که با خودش میجنگید.
ایان: «ات… من اینو میفهمم. ولی کار من… کمپانی… خیلی چیزا رو میطلبه. من نمیخوام تو احساس کنی کماهمیت شدی. من اصلاً…»
اتو قطع کردی. لازم بود یکبار بیپرده بگی.
ات: «من میخوام بجنگم با این زندگی؛ ولی گاهی دلم میخواد ببینم تو هم میجنگی. نه فقط با کار، با من هم. یه پیام، یه تماس کوتاه، یه 'دوست دارم' وقتی میدونی من منتظرتم. همینه، خیلیِ کوچیکش کافیه.»
ایان سرشو پایین انداخت. بعد یهقدم اومد و دستشو آرام روی زانوی ات گذاشت؛ لمسش نه آمرانه بود نه التماسکنان، فقط سعیای بود برای لمسِ چیزی که شکسته.
ایان: «حق داری. من… فکر میکردم اگر سختتر کار کنم، آیندهمون بهتر میشه. اما شاید با این رفتارم دارم همون آیندهای که میخوامو خراب میکنم. معذرت میخوام، ات.»
ات نفسِ عمیقی کشیدی؛ یهجورِ غرور آمیخته با خستگی توی سرت بود. دلت خواست داد بزنی، جیغ بکشی، اما چیزی جلوی صدا رو گرفت — همون چارچوبِ عاطفه که نمیذاره همه چیزو خاموش کنی.
ات: «اگه راست میگی… فردا بهم ثابت کن. فقط یه روز، نشون بده هنوز من برات مهمم.»
ایان لبخندِ کوچیکی زد، چشماش نمناک شد. دستشو برد بالا و بدون حرفِ اضافه، سرشو روی شونهات گذاشت. نه حرفی، نه بهونهای، فقط وزنِ حضورش.
ات برای اولین بار بعد از ساعتها، دلت خواست نقطهی نرمِ غرورتو جا بدی برای یه آغوش. ولی باز هم گذشته و حال پیچیده بود؛ اونها توی یه قاب باریک زندگی میکردن.
ایان: «فردا… قول میدم. فردا هماهنگ میکنم، از شرکت میخوام یه روز سبکتر باشه. بهم اعتماد کن، ات.»
ات توی دل، قسمتی از دیوارهی سرد رو گذاشتی پایین، اما هنوز یه ذره نازک بینتون باقی موند. گفتی: «باشه. ولی یادت نره، فقط یه روز. بیشتر از یه روز لازم نیست تا بفهمم یا نه.»
ایان سرشو بلند کرد، برای لحظهای چشمهاش رو بست و با صدای پچپچ گفت: «فقط همون یه روز رو بهت میدم.»
بعد هردوتات نشستین، چراغها کمکم خاموش شدن وسکوتِ شب باز برگشت، اما اینبار با یک تفاهمِ شکننده بینتون.
*پایان*
- ۱۴.۳k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط