#تکپارتی تهیونگ
تکپارتی | وقتی تهیونگ بهم سیلی میزنه
ژانر: درام، عاشقانه، سوءتفاهم، پایان شاد
شخصیتها: تهیونگ و ات
صدای سیلی توی اتاق پیچید.
سرت به یک طرف چرخید و دستت ناخودآگاه روی گونهات نشست. برای چند ثانیه فقط سکوت بود و نگاه خیرهی تهیونگ.
تهیونگ با عصبانیت گفت:تو واقعاً فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی میتونی بهم دروغ بگی؟
چشمهات پر از اشک شد.
ات:تهیونگ... بذار توضیح بدم.
تهیونگ:چی رو توضیح بدی؟ اینکه چرا پیامهای اون پسره رو ازم مخفی کردی؟
ات با صدای لرزون گفت:اون پسر... پسرعمومه. امروز بهت گفته بودم قراره بیاد خونهمون، یادت رفته؟
تهیونگ ساکت شد.
نگاهش از چشمهای خیس تو به گونهی قرمزت افتاد. انگار تازه متوجه کاری شده بود که کرده.
تهیونگ:ات... من...
یک قدم عقب رفتی.
ات:میدونی چی بیشتر از سیلیات درد داشت؟ اینکه تو حتی یه لحظه بهم اعتماد نکردی.
اشک از گونهات پایین اومد و از اتاق خارج شدی.
تهیونگ همونجا خشکش زده بود.
چند ساعت بعد
روی مبل نشسته بودی و مشغول نگاه کردن به تلویزیون بودی که صدای زنگ در بلند شد.
در رو باز کردی.
تهیونگ پشت در ایستاده بود؛ چشمهاش قرمز و دستهاش پر از گل و شکلات بود.
تهیونگ:میدونم هیچ بهونهای برای کاری که کردم وجود نداره. من حق نداشتم بهت دست بزنم. حتی اگه عصبانی بوده باشم.
ات:پس چرا این کارو کردی؟
تهیونگ:چون احمق بودم... چون به جای اینکه ازت سؤال کنم، به بدترین چیزی که توی ذهنم بود باور کردم.
گلها رو به سمتت گرفت.
تهیونگ:ازت انتظار ندارم همین الان منو ببخشی. فقط میخوام بدونی واقعاً پشیمونم. اگه دیگه نخوای کنارم باشی، به تصمیمت احترام میذارم.
مدتی نگاهش کردی.
ات:من هنوز ازت ناراحتم.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ات:ولی میخوام یه فرصت دیگه به رابطمون بدیم... به شرطی که دیگه هیچوقت خشمت رو سر من خالی نکنی.
تهیونگ با جدیت سر تکون داد.
تهیونگ:قول میدم برای تغییر کردن واقعاً تلاش کنم. نه فقط با حرف، با رفتارم.
چند روز بعد...
تهیونگ توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود که ناگهان صدای جیغت بلند شد.
ات:تهیونگ!تخممرغت سوخت!
تهیونگ با وحشت برگشت و گفت:
یا خدای من!صبحونهمون تبدیل به زغال شد…
خندهات گرفت.
تهیونگ هم خندید و بشقاب رو برداشت.
تهیونگ: خب، خانوم ات، امروز صبحونه از بیرونه!
ات: با پول خودت
تهیونگ: چشم خانم من
بعد دستت رو گرفت و پیشونیت رو بوسید.
تهیونگ:میخوام از این به بعد خونهمون جایی باشه که همیشه توش احساس امنیت کنی.
لبخند زدی.
و اون صبح، بعد از روزهای سخت، دوباره صدای خندههاتون توی خونه پیچید.
چطور بود؟!
ژانر: درام، عاشقانه، سوءتفاهم، پایان شاد
شخصیتها: تهیونگ و ات
صدای سیلی توی اتاق پیچید.
سرت به یک طرف چرخید و دستت ناخودآگاه روی گونهات نشست. برای چند ثانیه فقط سکوت بود و نگاه خیرهی تهیونگ.
تهیونگ با عصبانیت گفت:تو واقعاً فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی میتونی بهم دروغ بگی؟
چشمهات پر از اشک شد.
ات:تهیونگ... بذار توضیح بدم.
تهیونگ:چی رو توضیح بدی؟ اینکه چرا پیامهای اون پسره رو ازم مخفی کردی؟
ات با صدای لرزون گفت:اون پسر... پسرعمومه. امروز بهت گفته بودم قراره بیاد خونهمون، یادت رفته؟
تهیونگ ساکت شد.
نگاهش از چشمهای خیس تو به گونهی قرمزت افتاد. انگار تازه متوجه کاری شده بود که کرده.
تهیونگ:ات... من...
یک قدم عقب رفتی.
ات:میدونی چی بیشتر از سیلیات درد داشت؟ اینکه تو حتی یه لحظه بهم اعتماد نکردی.
اشک از گونهات پایین اومد و از اتاق خارج شدی.
تهیونگ همونجا خشکش زده بود.
چند ساعت بعد
روی مبل نشسته بودی و مشغول نگاه کردن به تلویزیون بودی که صدای زنگ در بلند شد.
در رو باز کردی.
تهیونگ پشت در ایستاده بود؛ چشمهاش قرمز و دستهاش پر از گل و شکلات بود.
تهیونگ:میدونم هیچ بهونهای برای کاری که کردم وجود نداره. من حق نداشتم بهت دست بزنم. حتی اگه عصبانی بوده باشم.
ات:پس چرا این کارو کردی؟
تهیونگ:چون احمق بودم... چون به جای اینکه ازت سؤال کنم، به بدترین چیزی که توی ذهنم بود باور کردم.
گلها رو به سمتت گرفت.
تهیونگ:ازت انتظار ندارم همین الان منو ببخشی. فقط میخوام بدونی واقعاً پشیمونم. اگه دیگه نخوای کنارم باشی، به تصمیمت احترام میذارم.
مدتی نگاهش کردی.
ات:من هنوز ازت ناراحتم.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ات:ولی میخوام یه فرصت دیگه به رابطمون بدیم... به شرطی که دیگه هیچوقت خشمت رو سر من خالی نکنی.
تهیونگ با جدیت سر تکون داد.
تهیونگ:قول میدم برای تغییر کردن واقعاً تلاش کنم. نه فقط با حرف، با رفتارم.
چند روز بعد...
تهیونگ توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود که ناگهان صدای جیغت بلند شد.
ات:تهیونگ!تخممرغت سوخت!
تهیونگ با وحشت برگشت و گفت:
یا خدای من!صبحونهمون تبدیل به زغال شد…
خندهات گرفت.
تهیونگ هم خندید و بشقاب رو برداشت.
تهیونگ: خب، خانوم ات، امروز صبحونه از بیرونه!
ات: با پول خودت
تهیونگ: چشم خانم من
بعد دستت رو گرفت و پیشونیت رو بوسید.
تهیونگ:میخوام از این به بعد خونهمون جایی باشه که همیشه توش احساس امنیت کنی.
لبخند زدی.
و اون صبح، بعد از روزهای سخت، دوباره صدای خندههاتون توی خونه پیچید.
چطور بود؟!
- ۸۰
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط