{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۵

پارت ۵۵

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮
✦ پارت بعد | مربی جدید 🏐 ✦
╰─────────────── 🦋 ───────────────╯

🌅 ویو آت

صبح با صدای دایی از خواب بیدار شدم. 😴

دایی:
آت! پاشو، دیرت میشه! ⏰

آت:
دایییی فقط پنج دقیقه دیگه! 😭😂

دایی:
پنج دقیقه‌های تو همیشه میشه نیم ساعت! 😑

آت:
خب امروز مدرسه که فرار نمی‌کنه! 😂

دایی:
آت! 😐

آت:
باشه بابااا، بیدار شدم! 😭💜

با غرغر از تخت بلند شدم و آماده شدم. 🎀

🌅 ویو ته

صبح قبل از رفتن به مدرسه، پیام جین رو دیدم.

جین:
امروز مربی جدید والیبال میاد. 🏐

ته:
خب؟ 😐

جین:
هیچی، فقط گفتم بدونی 😂

ته:
خیلی مهم بود واقعاً. 🙄

گوشیم رو گذاشتم کنار و راه افتادم. 🖤

🏫 ویو مدرسه

وقتی وارد حیاط شدم، جیا رو دیدم. 🦋

جیا:
ته! بالاخره اومدی؟ 😂

ته:
آره. آت کجاست؟

جیا:
رفته کلاس. 📚

ته:
باشه.

چند دقیقه بعد، زنگ والیبال خورد. 🏐🔔

همه رفتیم سالن.

در سالن باز شد و یه مرد جوان وارد شد.

جین:
این همون مربی جدیده؟ 👀

جیمین:
فکر کنم آره. 😂

مربی:
سلام بچه‌ها. من کانگ هستم و از امروز مربی والیبال شما هستم. 🏐

ته با شنیدن اسمش چند لحظه خیره موند. انگار یه خاطره قدیمی دوباره جلوی چشمش اومده بود. 👀

ته:
کانگ...؟

کانگ نگاهش کرد.

کانگ:
تو... ته‌ای؟

ته:
آره.

کانگ:
پس هنوز منو یادت مونده. 🙂

ته:
چطور ممکنه فراموشت کنم؟

جیا با تعجب بهشون نگاه کرد. 😳

جیا:
شما همدیگه رو می‌شناسین؟

ته:
آره... یه داستان قدیمیه.

کانگ:
همون داستانی که قرار بود من و یورا...

ته سریع حرفش رو قطع کرد.

ته:
لازم نیست اینجا درباره‌ش حرف بزنیم. 😐

کانگ:
باشه.

🏐 چند دقیقه بعد...

کانگ متوجه آت شد.

کانگ:
آت؟

آت:
بله؟ 😊

کانگ:
شماره‌ت رو بده که برای تمرین‌های بعدی هماهنگ کنیم.

آت:
باشه، حتماً. 📱

آت گوشی‌اش رو درآورد.

اما همین که خواست شماره‌اش رو بگه...

ته:
لازم نیست. 😐

آت:
ها؟ چرا؟ 😐

ته:
برای هماهنگی با تیم، شماره جیا یا یکی دیگه رو بگیر.

کانگ:
مشکلی هست؟ 🤨

ته:
نه، فقط لازم نیست شماره شخصی آت رو بگیری.

آت:
ته! خودم می‌تونم تصمیم بگیرم! 😑

ته:
من فقط گفتم لازم نیست.

آت:
تو چرا همیشه تو همه‌چی دخالت می‌کنی؟! 😤

ته:
چون—

آت:
چون چی؟! 😑

ته چند لحظه ساکت موند. خودش هم نمی‌دونست چرا دیدن کانگ کنار آت این‌قدر عصبی‌ش کرده بود...

جین:
اوه اوه... شروع شد. 😂🍿

جیمین:
من می‌رم یه گوشه که آسیب نبینم. 😭😂

جیا:
شما دوتا یه روز بدون دعوا نمی‌تونین؟ 😭

کانگ با تعجب بهشون نگاه کرد.

کانگ:
فکر کنم قبل از شروع تمرین، باید یه قانون بذاریم. 😂

جیا:
چه قانونی؟ 👀

کانگ:
دعوا وسط تمرین ممنوع. 🏐😂

آت:
به من بگو! 😑

ته:
اتفاقاً به اون بگو! 🙄

آت:
تهههه! 😭😂

همه زدن زیر خنده. 😂💜🦋

#پشت_نگاه_سردت #رمان_عاشقانه #رمان_احساسی #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #کانگ #جیا #والیبال
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط