𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 ⊹˚₊𐙚
𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 ⊹˚₊𐙚
🎀💗 ویو آت | مرکز خرید 💗🎀
بلاخره پاشدم رفتیم
بعد از چند ساعت گشتن، بالاخره لباس جیا رو انتخاب کردیم؛ یه لباس شیک و ظریف که دقیقاً به خودش میاومد. 👗✨
جیا جلوی آینه ایستاده بود و با لبخند به خودش نگاه میکرد.
جیا:
ـ آت... واقعاً خوبه؟ 🥹💗
کنارش ایستادم و دستش رو گرفتم.
آت:
ـ تو حتی بدون این لباس هم قشنگی، جیا. ولی امشب باید وقتی به خودت نگاه میکنی، احساس کنی خوشبختترین دختری.
چشمهاش برق زد و لبخند آرومی روی لبهاش نشست.
جیا:
ـ دلم برات تنگ شده بود...
آت:
ـ منم همینطور، دختر دیوونهی من. 💗🦋
بعد بغلم کرد.
برای چند ثانیه، وسط شلوغی مرکز خرید، انگار فقط ما دو نفر وجود داشتیم؛ دو تا دوست که بعد از هفت سال دوباره کنار هم ایستاده بودن.
اما خب...
این لحظهی احساسی خیلی طول نکشید! 😂
جیا:
ـ خب! حالا نوبت لباس توئه! 😌🎀
آت:
ـ چی؟! من که نامزد نمیشم! 😳
جیا:
ـ ولی بهترین دوست نامزدمی! باید بدرخشی! ✨
آت:
ـ جیا، تو داری از من سوءاستفاده میکنی!
جیا:
ـ دقیقاً! حالا بیاااا! 🤣🛍️
با خنده سرم رو تکون دادم و دنبالش راه افتادم.
خدایا، من با این دختر چیکار کنم؟! 😂💗
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🏡🎀 ویو آت | برگشت به خانه 🎀🏡
وقتی با چند تا کیسهی خرید وارد خونه شدم، دایی روی مبل نشسته بود. با دیدن ما سرش رو بالا آورد و نگاهی به کیسهها انداخت.
دایی:
ـ این همه خرید برای یه نامزدی؟! 😳
آت:
ـ دایی، این فقط بخش اولشه! 😌🛍️
دایی:
ـ بخش اول؟! 😭
جیا:
ـ هنوز کفش و اکسسوری مونده! 😂🎀
دایی دستش رو روی قلبش گذاشت و نمایشی به پشتی مبل تکیه داد.
دایی:
ـ خدایا، یکی منو نجات بده!
از داخل آشپزخونه صدای بابا بلند شد:
بابا:
ـ پول کارتت رو هم نجات بده! 😂😂
مامان با خنده از آشپزخونه بیرون اومد.
مامان:
ـ دخترم، خسته نباشی. گرسنهای؟ 💗
آت:
ـ مامان، من از گرسنگی دارم محو میشم! 😭
دایی:
ـ عجیبه! توی مرکز خرید که بودی، انگار انرژی یه نیروگاه رو داشتی!
آت:
ـ خرید انرژی میده، غذا انرژی رو کامل میکنه! اینا دو تا چیز متفاوتن! 🤣💅🏻
جیا روی مبل نشست و با خوشحالی به کیسههای خرید نگاه کرد.
اما چند لحظه بعد، لبخندش آرومتر شد.
جیا:
ـ فردا نامزدیمه...
نگاهش روی لباسش ثابت موند.
ـ باورم نمیشه واقعاً داره اتفاق میافته.
کنارش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم.
آت:
ـ همهچیز قراره عالی بشه. من کنارتم. 💗🫂
جیا:
ـ حتی اگه وسط مراسم گریه کنم؟
آت:
ـ دستمال میدم.
جیا:
ـ اگه استرس بگیرم؟
آت:
ـ دستت رو میگیرم.
جیا:
ـ اگه نتونم حرف بزنم؟
آت:
ـ به جات حرف میزنم!
جیا کمی مکث کرد و با نگرانی ساختگی پرسید:
جیا:
ـ اگه نامزدم فرار کنه چی؟! 😭😂
با تعجب نگاش کردم.
آت:
ـ خودم میگیرمش، برش میگردونم! مگه الکیه؟! 🤣🏃🏻♀️
همه از خنده منفجر شدیم.
صدای خندههامون خونه رو پر کرده بود و برای چند لحظه، هیچچیزی جز خوشحالی اهمیت نداشت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🌙🦋 ویو آت | آخر شب 🦋🌙
شب شده بود و وقت رفتن جیا رسیده بود.
تا دم در همراهیش کردم.
جیا قبل از رفتن برگشت و نگام کرد.
جیا:
ـ فردا میبینمت، آت.
آت:
ـ فردا بهترین شب زندگیت میشه. 💍💗
جیا بغلم کرد و آروم گفت:
جیا:
ـ خوشحالم که برگشتی...
لبخند زدم و محکمتر بغلش کردم.
آت:
ـ منم خوشحالم که بالاخره دوباره کنارتم. 🥹🦋
بعد از رفتنش، در رو بستم و به اتاقم برگشتم.
چمدونم هنوز گوشهی اتاق بود؛ لباسهام هنوز کامل توی کمد نرفته بودن و زندگی جدیدم تازه داشت شروع میشد.
روی تخت نشستم و به پنجره خیره شدم.
فردا شب...
قرار بود بعد از هفت سال، آدمهای زیادی رو دوباره ببینم.
آدمهایی از گذشته...
خاطراتی که هنوز زنده بودن...
و شاید کسی که فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست دوباره روبهروش قرار بگیرم.
نفس آرومی کشیدم و چشمهام رو بستم.
اما هنوز نمیدونستم...
فردا شب، وقتی درهای اون سالن باز بشن، گذشته با کتوشلوار مشکی و نگاهی سرد، درست روبهروی من خواهد ایستاد.
مردی که زمانی تمام دنیام رو به هم ریخته بود...
و شاید هنوز هم میتونست این کار رو بکنه.
و اسمش؟
👑 کیم تهیونگ. 👑
#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
🎀💗 ویو آت | مرکز خرید 💗🎀
بلاخره پاشدم رفتیم
بعد از چند ساعت گشتن، بالاخره لباس جیا رو انتخاب کردیم؛ یه لباس شیک و ظریف که دقیقاً به خودش میاومد. 👗✨
جیا جلوی آینه ایستاده بود و با لبخند به خودش نگاه میکرد.
جیا:
ـ آت... واقعاً خوبه؟ 🥹💗
کنارش ایستادم و دستش رو گرفتم.
آت:
ـ تو حتی بدون این لباس هم قشنگی، جیا. ولی امشب باید وقتی به خودت نگاه میکنی، احساس کنی خوشبختترین دختری.
چشمهاش برق زد و لبخند آرومی روی لبهاش نشست.
جیا:
ـ دلم برات تنگ شده بود...
آت:
ـ منم همینطور، دختر دیوونهی من. 💗🦋
بعد بغلم کرد.
برای چند ثانیه، وسط شلوغی مرکز خرید، انگار فقط ما دو نفر وجود داشتیم؛ دو تا دوست که بعد از هفت سال دوباره کنار هم ایستاده بودن.
اما خب...
این لحظهی احساسی خیلی طول نکشید! 😂
جیا:
ـ خب! حالا نوبت لباس توئه! 😌🎀
آت:
ـ چی؟! من که نامزد نمیشم! 😳
جیا:
ـ ولی بهترین دوست نامزدمی! باید بدرخشی! ✨
آت:
ـ جیا، تو داری از من سوءاستفاده میکنی!
جیا:
ـ دقیقاً! حالا بیاااا! 🤣🛍️
با خنده سرم رو تکون دادم و دنبالش راه افتادم.
خدایا، من با این دختر چیکار کنم؟! 😂💗
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🏡🎀 ویو آت | برگشت به خانه 🎀🏡
وقتی با چند تا کیسهی خرید وارد خونه شدم، دایی روی مبل نشسته بود. با دیدن ما سرش رو بالا آورد و نگاهی به کیسهها انداخت.
دایی:
ـ این همه خرید برای یه نامزدی؟! 😳
آت:
ـ دایی، این فقط بخش اولشه! 😌🛍️
دایی:
ـ بخش اول؟! 😭
جیا:
ـ هنوز کفش و اکسسوری مونده! 😂🎀
دایی دستش رو روی قلبش گذاشت و نمایشی به پشتی مبل تکیه داد.
دایی:
ـ خدایا، یکی منو نجات بده!
از داخل آشپزخونه صدای بابا بلند شد:
بابا:
ـ پول کارتت رو هم نجات بده! 😂😂
مامان با خنده از آشپزخونه بیرون اومد.
مامان:
ـ دخترم، خسته نباشی. گرسنهای؟ 💗
آت:
ـ مامان، من از گرسنگی دارم محو میشم! 😭
دایی:
ـ عجیبه! توی مرکز خرید که بودی، انگار انرژی یه نیروگاه رو داشتی!
آت:
ـ خرید انرژی میده، غذا انرژی رو کامل میکنه! اینا دو تا چیز متفاوتن! 🤣💅🏻
جیا روی مبل نشست و با خوشحالی به کیسههای خرید نگاه کرد.
اما چند لحظه بعد، لبخندش آرومتر شد.
جیا:
ـ فردا نامزدیمه...
نگاهش روی لباسش ثابت موند.
ـ باورم نمیشه واقعاً داره اتفاق میافته.
کنارش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم.
آت:
ـ همهچیز قراره عالی بشه. من کنارتم. 💗🫂
جیا:
ـ حتی اگه وسط مراسم گریه کنم؟
آت:
ـ دستمال میدم.
جیا:
ـ اگه استرس بگیرم؟
آت:
ـ دستت رو میگیرم.
جیا:
ـ اگه نتونم حرف بزنم؟
آت:
ـ به جات حرف میزنم!
جیا کمی مکث کرد و با نگرانی ساختگی پرسید:
جیا:
ـ اگه نامزدم فرار کنه چی؟! 😭😂
با تعجب نگاش کردم.
آت:
ـ خودم میگیرمش، برش میگردونم! مگه الکیه؟! 🤣🏃🏻♀️
همه از خنده منفجر شدیم.
صدای خندههامون خونه رو پر کرده بود و برای چند لحظه، هیچچیزی جز خوشحالی اهمیت نداشت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🌙🦋 ویو آت | آخر شب 🦋🌙
شب شده بود و وقت رفتن جیا رسیده بود.
تا دم در همراهیش کردم.
جیا قبل از رفتن برگشت و نگام کرد.
جیا:
ـ فردا میبینمت، آت.
آت:
ـ فردا بهترین شب زندگیت میشه. 💍💗
جیا بغلم کرد و آروم گفت:
جیا:
ـ خوشحالم که برگشتی...
لبخند زدم و محکمتر بغلش کردم.
آت:
ـ منم خوشحالم که بالاخره دوباره کنارتم. 🥹🦋
بعد از رفتنش، در رو بستم و به اتاقم برگشتم.
چمدونم هنوز گوشهی اتاق بود؛ لباسهام هنوز کامل توی کمد نرفته بودن و زندگی جدیدم تازه داشت شروع میشد.
روی تخت نشستم و به پنجره خیره شدم.
فردا شب...
قرار بود بعد از هفت سال، آدمهای زیادی رو دوباره ببینم.
آدمهایی از گذشته...
خاطراتی که هنوز زنده بودن...
و شاید کسی که فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست دوباره روبهروش قرار بگیرم.
نفس آرومی کشیدم و چشمهام رو بستم.
اما هنوز نمیدونستم...
فردا شب، وقتی درهای اون سالن باز بشن، گذشته با کتوشلوار مشکی و نگاهی سرد، درست روبهروی من خواهد ایستاد.
مردی که زمانی تمام دنیام رو به هم ریخته بود...
و شاید هنوز هم میتونست این کار رو بکنه.
و اسمش؟
👑 کیم تهیونگ. 👑
#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
- ۱.۰k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط