پارت 142
*از دید نویسنده*
عزی: لعنتی..اون واقعا میخواد با ما بجنگه..
امی: پس شاید بهتره چیزی که میخواد رو بهش بدیم هوم؟ دیگه نمیتونم تحمل کنم خونوادم توسط اون کله تلویزیونی تهدید بشن
گابریل: صب کن.. ونتی کجاست؟
رافائل: فعلا مهم نیست
لروی: رافائل؟ مگه نباید الان بیمارستان باشی؟
*رافائل سریع یه پر برمیداره و بررسی میکنه*
رافائل: آره..مال هیمله..اونا جدی دارنش..
*تلفن گاد زنگ خورد و وقتی جواب داد لوسی بود*
لوسی: خبرارو شنیدم..
گاد: خوبه.. بهتره یه نقشه بکشیم.. مثل اینکه اون بچه فهمیده باید چیکار کنه..
لئو: ونتی؟ منظورت چیه؟
گاد: بیاید بریم...کار داریم
در همین حال - از دید هیمل
*درد میکنه..کل بدنم درد میکنه. اون واکس دیوونه هر وقت که میخواد شکنجم میده و در صورتی که اینکارو نکنه با اون کابل ها بهم شوک الکتریکی میده.. دارم دیوونه میشم..و اون ولوت.. با پرهام یه کلاه درست کرده؟ نشونشون میدم..فقط باید از اینجا آزاد شم*
*در باز شد و اون واکس دیوونه باز اومد داخل*
واکس: چجوری فرشته؟ هوم؟ میخوای جریان بیشتری بهت بدم عزیزم؟
هیمل: آه واکس عزیز نمیدونی چقدر از این جریان برق خوشم اومده.. نظرت چیه سعی کنی بجای حال دادن به من اذیتم کنی؟
*واکس اخمی کرد و یه چند تا کابل دیگه تو بدنم فرو کرد*
واکس: نشونت میدم هیمل
ولنتینو: هی واکس~ یه نیروی جدید استخدام کردم
واکس: الان نه ول
ولنتینو: ولی باید ببینیش، بیا تو.
*وقتی به بالا نگاه کردم قلبم وایستاد..ونتی؟*
واکس: هوم؟ اون نگاهو نگا ول. مثل اینکه هیمل این کوچولو رو میشناسه
ونتی: درسته جناب واکس، من و هیمل یه آشنایی داریم
*اون نیشخند رو لباش.. قبلاً برام جذاب بود ولی الان..بویی جز خیانت و مرگ نمیده..*
هیمل: ونتی؟
ولوت: وقتی بالاشو دیدم شناختمش..مثل اینکه قلب کوچولوی این زندانیمون شکست.. از همین الان کارت خوبه ونتی
*با خنده همشون از اتاق میرن و فقط منم با یه درد وحشتناک تو سینم..*
پرش زمانی
*از دید نویسنده*
*جلوی برج ویی ها وایمیسته و بالاخره میره داخل و بعد از کمی راه رفتن به اتاق جلسات وی ها میرسه و بدون در زدن درو باز میکنه*
واکس: اوه ببین کی اینجاست..چیزی میخوای پرنسس کوچولو
چارلی: دیگه بسه واکس..بهتره به گناهانت اعتراف کنی و طلب بخشش کنی. نیاز نیست با بهشت جنگ کنی
ولوت: اوه پس دختر بابایی اینجاست تا مجبورمون کنه؟
چارلی: هیمل رو آزاد کنید
ولنتینو: اوه نگاش کن..اگه بدونی می اینجاست دیگه جیک جیک نمیکنی
واکس: ونتی نظرت راجب یه شات دیگه چیه
*ونتی از تو سایه ها با یه سینی پر از لیوان میاد بیرون..با یه چهره سرد و بی حس*
چارلی: ونتی؟ تو با...؟ نه حتما دارم اشتباه میکنم
ونتی: اشتباه نمیکنی، چارلی. از بهشت و اون همه قوانین مسخرش خسته شدم پس به اینجا اومدم تا آزاد باشم.. از تمامی مورنینگ ستارا انتقام میگیرم
*با یه بشکن بادی میوزه و پرنسس رو بیرون میندازه*
چارلی: نه نه نه..اوه ش//ت.. باید به بابا بگم..
کمی بعد
*تو بهشت گاد و بقیه منتظر خبرهای جدیدن تا بتونن نقششونو بچینن*
لوسی: پدر خبرهای بد
گاد: چی شده لوسی
لوسی: ونتی به واکس و همدستاش پیوسته
*همه تو شوک فرو رفتن*
کاسیوس: چطور میتونه اینکارو کنه
رافائل: مطمئنی؟
لوسی: چارلی خودش ونتی رو پیش واکس دیده
عزی: باید بیشتر حواسم بهش میبود
گاد: این..همه چیزو عوض میکنه
عزی: لعنتی..اون واقعا میخواد با ما بجنگه..
امی: پس شاید بهتره چیزی که میخواد رو بهش بدیم هوم؟ دیگه نمیتونم تحمل کنم خونوادم توسط اون کله تلویزیونی تهدید بشن
گابریل: صب کن.. ونتی کجاست؟
رافائل: فعلا مهم نیست
لروی: رافائل؟ مگه نباید الان بیمارستان باشی؟
*رافائل سریع یه پر برمیداره و بررسی میکنه*
رافائل: آره..مال هیمله..اونا جدی دارنش..
*تلفن گاد زنگ خورد و وقتی جواب داد لوسی بود*
لوسی: خبرارو شنیدم..
گاد: خوبه.. بهتره یه نقشه بکشیم.. مثل اینکه اون بچه فهمیده باید چیکار کنه..
لئو: ونتی؟ منظورت چیه؟
گاد: بیاید بریم...کار داریم
در همین حال - از دید هیمل
*درد میکنه..کل بدنم درد میکنه. اون واکس دیوونه هر وقت که میخواد شکنجم میده و در صورتی که اینکارو نکنه با اون کابل ها بهم شوک الکتریکی میده.. دارم دیوونه میشم..و اون ولوت.. با پرهام یه کلاه درست کرده؟ نشونشون میدم..فقط باید از اینجا آزاد شم*
*در باز شد و اون واکس دیوونه باز اومد داخل*
واکس: چجوری فرشته؟ هوم؟ میخوای جریان بیشتری بهت بدم عزیزم؟
هیمل: آه واکس عزیز نمیدونی چقدر از این جریان برق خوشم اومده.. نظرت چیه سعی کنی بجای حال دادن به من اذیتم کنی؟
*واکس اخمی کرد و یه چند تا کابل دیگه تو بدنم فرو کرد*
واکس: نشونت میدم هیمل
ولنتینو: هی واکس~ یه نیروی جدید استخدام کردم
واکس: الان نه ول
ولنتینو: ولی باید ببینیش، بیا تو.
*وقتی به بالا نگاه کردم قلبم وایستاد..ونتی؟*
واکس: هوم؟ اون نگاهو نگا ول. مثل اینکه هیمل این کوچولو رو میشناسه
ونتی: درسته جناب واکس، من و هیمل یه آشنایی داریم
*اون نیشخند رو لباش.. قبلاً برام جذاب بود ولی الان..بویی جز خیانت و مرگ نمیده..*
هیمل: ونتی؟
ولوت: وقتی بالاشو دیدم شناختمش..مثل اینکه قلب کوچولوی این زندانیمون شکست.. از همین الان کارت خوبه ونتی
*با خنده همشون از اتاق میرن و فقط منم با یه درد وحشتناک تو سینم..*
پرش زمانی
*از دید نویسنده*
*جلوی برج ویی ها وایمیسته و بالاخره میره داخل و بعد از کمی راه رفتن به اتاق جلسات وی ها میرسه و بدون در زدن درو باز میکنه*
واکس: اوه ببین کی اینجاست..چیزی میخوای پرنسس کوچولو
چارلی: دیگه بسه واکس..بهتره به گناهانت اعتراف کنی و طلب بخشش کنی. نیاز نیست با بهشت جنگ کنی
ولوت: اوه پس دختر بابایی اینجاست تا مجبورمون کنه؟
چارلی: هیمل رو آزاد کنید
ولنتینو: اوه نگاش کن..اگه بدونی می اینجاست دیگه جیک جیک نمیکنی
واکس: ونتی نظرت راجب یه شات دیگه چیه
*ونتی از تو سایه ها با یه سینی پر از لیوان میاد بیرون..با یه چهره سرد و بی حس*
چارلی: ونتی؟ تو با...؟ نه حتما دارم اشتباه میکنم
ونتی: اشتباه نمیکنی، چارلی. از بهشت و اون همه قوانین مسخرش خسته شدم پس به اینجا اومدم تا آزاد باشم.. از تمامی مورنینگ ستارا انتقام میگیرم
*با یه بشکن بادی میوزه و پرنسس رو بیرون میندازه*
چارلی: نه نه نه..اوه ش//ت.. باید به بابا بگم..
کمی بعد
*تو بهشت گاد و بقیه منتظر خبرهای جدیدن تا بتونن نقششونو بچینن*
لوسی: پدر خبرهای بد
گاد: چی شده لوسی
لوسی: ونتی به واکس و همدستاش پیوسته
*همه تو شوک فرو رفتن*
کاسیوس: چطور میتونه اینکارو کنه
رافائل: مطمئنی؟
لوسی: چارلی خودش ونتی رو پیش واکس دیده
عزی: باید بیشتر حواسم بهش میبود
گاد: این..همه چیزو عوض میکنه
- ۵.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط