پارت ۱۰
صبح شده بود آینه هنوز همون تصویر دیشب رو نشون میداد. موهای کوتاه و نامرتب تا گردنم. دستهام رو گذاشتم روی سرم. کوتاه بود. ولی هنوز زنده بودم.
لباس خاکستری رو تنم کردم. رفتم آشپزخانه.
لوسی اونجا بود. با یه فنجون قهوه، لم داده بود روی صندلی.
/ (با لحن مسخره) اوه، صبح بخیر، عروس کوچولو. موهات خیلی بهت میاد. نه، شوخی کردم. مثل یه بچهی یتیم شدی.
جوابی ندادم. رفتم سمت اجاق. دستهام میلرزید. ولی نه از ترس. از خشم.
لوسی بلند شد. نزدیکم اومد. با انگشتش به موهای کوتاهم دست زد.
/ موهات قشنگ بود. ولی لیاقت نداشتی
· ل... لطفاً دست نزن.
/ (خندید) اوه، حرف میزنه. چه بامزه. فکر کردی الان کی هستی؟ یه خدمتکار کچل. همین.
تهیونگ وارد شد. با دیدن من، یه لحظه مکث کرد. نگاهش رفت سمت موهای کوتاهم. ابروهاش یهکم تو هم رفت. ولی سریع چهرهش سرد شد.
& (به لوسی) صبحانه.
لوسی خندید و رفت سمت میز. من صبحانه رو آماده کردم. یه فنجون چای رو گذاشتم روی میز. چند قطره ریخت.
لوسی با پوزخند نگاهم کرد.
/ دستهات هم میلرزه. چه موجود بیارزشی.
تهیونگ چیزی نگفت.
ظهر، لوسی منو صدا زد.
/ بیا اینجا. کف این راهرو رو تمیز کن. دوباره.
· ولی... من همین الان تمیز کردم.
/ (با اخم) گفتم تمیز کن. یا میخوای به تهیونگ بگم تنبیهت کنه؟
سکوت کردم. سطل آب رو برداشتم و زانو زدم. لوسی بالای سرم ایستاده بود.
/ میدونی چیه؟ فکر میکنم تهیونگ ازت خسته شده. تو فقط یه اسباببازی بودی. حالا که من برگشتم، دیگه بهت نیازی نداره.نمیدونم چرا نگهت داشته
جوابی ندادم. دستهام تو آب سرد بود.
/ (بلندتر) با تو حرف میزنم،
· ب... ببخشید.
/ (خندید) ببخشید. همیشه میگی ببخشید. چه ترسویی.
لوسی خم شد. صورتش رو نزدیک صورت من آورد.
/ میدونی چرا ازت متنفرم؟ چون تو جای من رو گرفتی. تو هیچی نیستی. من سالها کنار تهیونگ بودم. تو فقط یه اشتباهی.
اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم.
شب، لوسی دوباره به تهیونگ گفت:
/ تهیونگی امشب هم پیش تو بمونم؟
تهیونگ نگاهی به من کرد. من گوشهی آشپزخانه ایستاده بودم. خسته. کوفته. موهام کوتاه. چشمهام خیس.
& (آروم) نه. امشب نه.
لوسی مکث کرد. اخم کرد.
/ چرا؟
& (سرد) حوصله ندارم.
لوسی نگاهش بین من و تهیونگ چرخید. یه چیزی تو چشمهاش برق زد. حسادت. بعد با لبخند سردی گفت:
/ باشه. ولی فردا شب. حتماً.
و رفت. تهیونگ هم رفت. بدون اینکه نگاهم کنه.
اتاق خودم. روی تخت دراز کشیدم. موهام رو زیر انگشتهام گرفتم. کوتاه بود. سرد بود. ولی هنوز زنده بودم.
و یه چیزی تو دلم میگفت که این تازه شروعشه. لوسی فکر میکرد منو شکسته. ولی اشتباه میکرد. من هنوز یه چیزی داشتم که اون نداشت. صبر.
لباس خاکستری رو تنم کردم. رفتم آشپزخانه.
لوسی اونجا بود. با یه فنجون قهوه، لم داده بود روی صندلی.
/ (با لحن مسخره) اوه، صبح بخیر، عروس کوچولو. موهات خیلی بهت میاد. نه، شوخی کردم. مثل یه بچهی یتیم شدی.
جوابی ندادم. رفتم سمت اجاق. دستهام میلرزید. ولی نه از ترس. از خشم.
لوسی بلند شد. نزدیکم اومد. با انگشتش به موهای کوتاهم دست زد.
/ موهات قشنگ بود. ولی لیاقت نداشتی
· ل... لطفاً دست نزن.
/ (خندید) اوه، حرف میزنه. چه بامزه. فکر کردی الان کی هستی؟ یه خدمتکار کچل. همین.
تهیونگ وارد شد. با دیدن من، یه لحظه مکث کرد. نگاهش رفت سمت موهای کوتاهم. ابروهاش یهکم تو هم رفت. ولی سریع چهرهش سرد شد.
& (به لوسی) صبحانه.
لوسی خندید و رفت سمت میز. من صبحانه رو آماده کردم. یه فنجون چای رو گذاشتم روی میز. چند قطره ریخت.
لوسی با پوزخند نگاهم کرد.
/ دستهات هم میلرزه. چه موجود بیارزشی.
تهیونگ چیزی نگفت.
ظهر، لوسی منو صدا زد.
/ بیا اینجا. کف این راهرو رو تمیز کن. دوباره.
· ولی... من همین الان تمیز کردم.
/ (با اخم) گفتم تمیز کن. یا میخوای به تهیونگ بگم تنبیهت کنه؟
سکوت کردم. سطل آب رو برداشتم و زانو زدم. لوسی بالای سرم ایستاده بود.
/ میدونی چیه؟ فکر میکنم تهیونگ ازت خسته شده. تو فقط یه اسباببازی بودی. حالا که من برگشتم، دیگه بهت نیازی نداره.نمیدونم چرا نگهت داشته
جوابی ندادم. دستهام تو آب سرد بود.
/ (بلندتر) با تو حرف میزنم،
· ب... ببخشید.
/ (خندید) ببخشید. همیشه میگی ببخشید. چه ترسویی.
لوسی خم شد. صورتش رو نزدیک صورت من آورد.
/ میدونی چرا ازت متنفرم؟ چون تو جای من رو گرفتی. تو هیچی نیستی. من سالها کنار تهیونگ بودم. تو فقط یه اشتباهی.
اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم.
شب، لوسی دوباره به تهیونگ گفت:
/ تهیونگی امشب هم پیش تو بمونم؟
تهیونگ نگاهی به من کرد. من گوشهی آشپزخانه ایستاده بودم. خسته. کوفته. موهام کوتاه. چشمهام خیس.
& (آروم) نه. امشب نه.
لوسی مکث کرد. اخم کرد.
/ چرا؟
& (سرد) حوصله ندارم.
لوسی نگاهش بین من و تهیونگ چرخید. یه چیزی تو چشمهاش برق زد. حسادت. بعد با لبخند سردی گفت:
/ باشه. ولی فردا شب. حتماً.
و رفت. تهیونگ هم رفت. بدون اینکه نگاهم کنه.
اتاق خودم. روی تخت دراز کشیدم. موهام رو زیر انگشتهام گرفتم. کوتاه بود. سرد بود. ولی هنوز زنده بودم.
و یه چیزی تو دلم میگفت که این تازه شروعشه. لوسی فکر میکرد منو شکسته. ولی اشتباه میکرد. من هنوز یه چیزی داشتم که اون نداشت. صبر.
- ۱۴.۵k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط