{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل
پارت ۱۶ (از زبان راوی)
مکان از اونجایی که یادتون باید توی کلبه الستور ...
سیم‌های واکس مثل مارهای برقی به سمتشون هجوم آوردن. لوسیفر خودش رو جلوی الستور انداخت و داد زد: «نه!»
الستور با عصبانیت گفت: «لوسیفر! گفتم پشت من بمون!»
لوسیفر: «اگه تو بمیری، من هم می‌میرم!»
واکس به این صحنه نگاه کرد. برای اولین بار... یه لحظه مکث کرد. توی مردمکش، صفحه تلویزیون قطع و وصل شد. بعد لبخندش کج شد و گفت: «...جالبه. پس تو هم مثل مادرت... برای عشق می‌میری.»
و سیم‌ها، مثل مارهای برقی، به سمتشون هجوم آوردن.
ولی این بار، واکس قصد کشتن نداشت. سیم‌ها به جای اینکه به قلبشون فرو برن، دور مچ‌ها و پاهاشون پیچیدن. محکم. آنقدر محکم که لوسیفر حس کرد خون توی رگ‌هاش داره می‌ایسته.
الستور تقلا کرد، ولی چاقوش از دستش افتاد. سیم‌ها دور گردنش هم پیچیدن و نفسی براش نذاشتن.
واکس آروم قدم جلو اومد. با همون کت و شلوار سیاه و موهای مرتب. مثل کسی که برای یه قرار کاری اومده باشه، نه یه جنگ.
واکس: «نمی‌کشمتون. نه الان. شما هنوز... به درد بخوردید.»
لوسیفر با چشم‌های پر از اشک و خشم بهش زل زد. گردنبند قرمز توی دستش هنوز می‌سوخت، ولی سیم‌ها اونقدر محکم بودن که نمی‌تونست تکون بخوره.
واکس دستش رو بالا آورد. یه سیم ضخیم‌تر از بقیه، از پشت سرش اومد و مثل یه مار غول‌پیکر دور هر دوشون پیچید.
واکس: «ببریدشون به قلعه. قفس‌های طبقه‌ی زیرین. و خوب مراقب باشن... این دو تا مهمون‌های خاص من هستن.»
و بعد... تاریکی.
اون سیم ها آن دو نفر رو توی یه قفس چرخ دار گذاشتن و سیم ها به شکل کوسه ای در آمدند و سلول محرک رو کشیدن ...
بعد از چندین ساعت به مکانی جدید و بویی نمناک و خون رفتند
در اطراف تعداد زیادی جنازه وجود داشت که باعث شد حال لوسیفر بهم بخوره و اشکش دربیاید
لوسیفر به الستور نزدیک شد و به مناظر دیگه نگاهی نکرد
بعد از رسیدن باز سیم ها اومدن و آن دو نفر رو بیهوش کردن ...
بعد از چند لحظه که به نظر کوتاه بود ولی چند ساعت طول کشیده بود ...
لوسیفر فقط حس کرد که زمین از زیر پاش کشیده شد. صدای نویز الکتریکی توی گوشش پیچید و همه‌چیز سیاه شده بود
وقتی چشاش رو باز کرد...
هوا سرد و نمناک بود. بوی آهن و سنگ خیس می‌اومد. لوسیفر روی زمین سرد و سنگی دراز کشیده بود. دستاش پشت سرش بسته شده بود و یه طناب ضخیم دور مچ‌هاش پیچیده شده بود.
سرش رو چرخوند. الستور کنارش بود. چشماش بسته بود، ولی نفس می‌کشید. زخم شونه‌اش هنوز باز بود و لباسش پاره.
لوسیفر آروم زمزمه کرد: «الستور... الستور بیدار شو...»
الستور پلکاش لرزید. آروم چشماش رو باز کرد. نگاهش به سقف سنگی و تاریک افتاد. بعد به لوسیفر.
الستور: «...اینجا دیگه کجاست؟»
لوسیفر: «نمی‌دونم. ولی... فکر کنم همون جاییه که واکس گفت. قلعه‌.»
الستور سعی کرد بلند بشه، ولی سیم‌ها دور پاهاش پیچیده بودن. لعنتی زیر لب گفت و دوباره به زمین تکیه داد.
از بیرون قفس، صدای قدم‌هایی می‌اومد. لوسیفر سرش رو چرخوند. یه راهروی طولانی با قفس‌های فلزی. و توی تاریکی، دو تا سایه به سمتشون می‌اومدن.
اولی ولنتینو بود. با همون پالتوی قرمز و لبخند کج. دومی ولوت بود. با موهای بلند و نگاهی سرد. ولوت یه گوشی توی دستش داشت و بی‌تفاوت به قفس نگاه می‌کرد.
ولنتینو جلوی قفس ایستاد و به میله‌ها تکیه داد.
ولنتینو: «خب، خب... ببین مهمون‌های عزیزمون بیدار شدن.»
لوسیفر از ترس عقب کشید. الستور با چشم‌های باریک بهشون نگاه کرد.
ولوت بدون اینکه از گوشیش چشم برداره، گفت: «ولنتینو، وقتت رو تلف نکن. واکس گفت فقط مراقبشون باشیم. کاری باهاشون نداشته باش.»
ولنتینو: «اوه، ولی این یکیشون خیلی ترسوئه... چقدر هم دوست‌داشتنی.» — به لوسیفر نگاه کرد — «واکس، اجازه بده یه کم... باهاشون بازی کنم.»
لوسیفر دستاش رو مشت کرد. گردنبند قرمز هنوز زیر پیراهنش بود. ولی سیم‌ها اونقدر محکم بودن که نمی‌تونست حتی دستش رو تکون بده.
الستور جلو اومد و سپر انسانی شد برای لوسیفر.
الستور: «شماها می‌خواید چی؟ اگه فکر می‌کنید ما از دیدن اون تپه‌ی جنازه‌ها ترسیدیم، سخت در اشتباهید.»
ولنتینو خندید. یه خنده‌ی مرموز.
ولنتینو: «ترس؟ نه، عمو واکس به ترس نیازی نداره. اون به ابزار نیاز داره. و شما دو تا، دقیقاً همون ابزاری هستید که برای رسیدن به اهداف بعدیش لازم داره.»
ولوت بالاخره از گوشیش چشم برداشت. نگاهی به قفس انداخت. بعد به ولنتینو.
ولوت: «ولنتینو. در رو قفل کن. واکس گفت امشب میاد. می‌خواد یه بازی جدید شروع کنه.»
ولنتینو با بی‌حالی در قفس رو قفل کرد و دست‌هاش رو به هم مالید.
لوسیفر داخل بغل الستور پنهان شد و الستور با نگاهی سرشار از تنفر و در عین حال وحشت پنهان، به هر سه‌ی اون‌ها خیره شد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

فصل ۱ قسمت سوم ولنتینو و برد تو اتاقش. لوسیفر روزی که پادشا...

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط