پارتی هشت نفره p⁸
فردای اون روز ا/ت اصلا میلین به صبحانه نداشت ، برای همین هم همه ی اعضا نگرانش شده بودن
تهیونگ:ا/ت چیزی شده ، به ما بگو اصلا دو روز هیچ چیزی نمیخوری . دلت چیزی میخواد برم برات بگیرم :)
ا/ت: نه چیزیم نیس، فقط از وقتی که باردار شدم خییلی چیزا رو دوست ندارم بعضی وقتا هم دلم درد میگیره
نامجون: خوب تو بارداری ، این یه چیزه طبیعیه که بعضی چیزا دلت رو بزنه دل دردت هم حتما به خاطر اینکه بچه شاید بهت لگد میزنه
شوگا: دوس داری بریم جایی ؟
ا/ت: امروز سونوگرافی دارم ، میشه یکیتون باهام بیاید
جیهوپ: من باهات میام :))
جیمین:من هم همینطور باهات میام.
ا/ت: آخه یکم هم خرید دارم فکر ، مطمئن باشم که حوصلتون سر نمیره
شوگا: پس اگه خرید داری من هم میام ، الان تو توی وضعی نیستی که بتونی چیز های زیادی بلند کنی مخصوصا سنگین
کوک: بابا این چه کاری بیاید با هم دیگه بریم بعد بریم گردش از اونجا هم .نظر؟؟؟
جین : اوکی پس میرم وسایل رو جمع کنم .
جیهوپ: ا/ت ، جیمین آماده شید بریم دکتر
ا/ت : الان پا میشیم
یه ساعت و نیم بعد
ا/ت : سلااامممم ما برگشتیم
جین:چی شد چی شد بچه چیه دختر یا پسرررر؟
ا/ت: آروم باش ، گفت که فردا بیام جواب رو بگیرم، بقیه کوشن
جین: داریم آماره میشیم بریم بیرون دیگه؟
ا/ت: آهان.بعد توی دلش گفت : من نمیخوام بیام حالم بده ، امروز از درد دل مردم.TT
همه سوار ماشین شدن و رفتن توی طبیعت ، تهیونگ آتیش روشن کرد
جین و جیهوپ هم رفتن ماهی گیری، نتمجون رفت دنبال میوه ی جنگلی شوگا هم به تهیونگ کمک میکرد کوک و جیمین هم مراقب ا/ت بودن.
جیمین به کوک گفت: کوک ا/ت رو نگاه کن رنگش پریده ، به نظرت حالش خوبه؟ من نگرانشم ، امروز هم توی راه هی یه جایی رو میگرفت. بهش گفتم چیزی میخوای گفت نه.
کوک: نامجون راست میگه این چیزا توی دوران بارداری طبیعیه حالا تا شب صبر میکنیم اگر ه لگد زد یا دردش گرفت میریم بیمارستان. تو فعلا برو به همه این خبر رو بده که آماده باشیم
جیمین: مگه جنگه که آماده باشیم؟
کوک: به هر حال ا/ت از صد تا جنگ هم مهم تره.
جیمین رفت و به همه این خبر و گفت
تهیونگ: ا/ت، میخوایم بریم توی جنگل با شوگا بگردیم؟
ا/ت: اوکی بریم
وقتی داشتن توی جنگل راه میرفتن یهوووو .... ا/ت دردش میگیره
ا/ت: وایییی .. دل.. دلم شوگا تتت..تهیونگ .. بچه ... بچه داره لگد میزنه ....... واییییییییییی
تهیونگ و شوگا شوکه شده بودن:|
شوگا:ا/ت دستت رو بده به من. بعد نفس عمیق بکشید. تهیونگ تو هم اون یکی دستش رو بگیر.
تهیونگ که هول شده بود خودش رو پرتاب کرد پایین : بچه ... بچه داره به دنیا میاد؟
شوگا: نه IQ تازه ۹ ماه مونده
ا/ت همینجوری داشت عرق میریخت و ناله میکرد و دست تهیونگ و شوگا رو از درد زیاد فشار میداد
شوگا : باید ببریمش بیرون از جنگل.
تهیونگ و شوگا به کمک همدیگه ا/ ت رو به زور بلند کردن و بردنش روی صندلی نشوندنش
کوک: چی... چی شده ، ا/ت چش شده ؟
شوگا: مثل اینکه بچه بهش لگد میزنه
جیمین : همینطور که گفتم شد. باید بخواب نیمش روی زمین ، شاید اینجوری دردش بخوابه
ا/ت از درد لگد های بچه داشت میمرد . اعضا همه هول شده بودن ، جیهوپ که هییی میخورد زمین.ولی جین هنوز داشت ماهی گیری میکرد و نمیدونست چه خبره
تهیونگ: ا/ت طاقت بیار با اینجاییم ، فقط و فقط نفس عمیق بکشید
ا/ت در حین نفس عمیق کشید دست های شوگا و تهیونگ رو جوری فشار میداد که شوگا گفت: فکر کنم دستم شکست
ا/ت انقدر بهش فشار اومده بود که بیهوش شد
شوگا با فریاد: ا/ت...ا/ت بیدار شو چشات رو باز کن
کوک: شوگا، ته زود باشید سوار ماشین شید بریم بیمارستان
جیمین: من هم باهاتون میام
کوک: بچه ها شما هم وسایل رو جمع کنید برید خونه
تهیونگ:ا/ت چیزی شده ، به ما بگو اصلا دو روز هیچ چیزی نمیخوری . دلت چیزی میخواد برم برات بگیرم :)
ا/ت: نه چیزیم نیس، فقط از وقتی که باردار شدم خییلی چیزا رو دوست ندارم بعضی وقتا هم دلم درد میگیره
نامجون: خوب تو بارداری ، این یه چیزه طبیعیه که بعضی چیزا دلت رو بزنه دل دردت هم حتما به خاطر اینکه بچه شاید بهت لگد میزنه
شوگا: دوس داری بریم جایی ؟
ا/ت: امروز سونوگرافی دارم ، میشه یکیتون باهام بیاید
جیهوپ: من باهات میام :))
جیمین:من هم همینطور باهات میام.
ا/ت: آخه یکم هم خرید دارم فکر ، مطمئن باشم که حوصلتون سر نمیره
شوگا: پس اگه خرید داری من هم میام ، الان تو توی وضعی نیستی که بتونی چیز های زیادی بلند کنی مخصوصا سنگین
کوک: بابا این چه کاری بیاید با هم دیگه بریم بعد بریم گردش از اونجا هم .نظر؟؟؟
جین : اوکی پس میرم وسایل رو جمع کنم .
جیهوپ: ا/ت ، جیمین آماده شید بریم دکتر
ا/ت : الان پا میشیم
یه ساعت و نیم بعد
ا/ت : سلااامممم ما برگشتیم
جین:چی شد چی شد بچه چیه دختر یا پسرررر؟
ا/ت: آروم باش ، گفت که فردا بیام جواب رو بگیرم، بقیه کوشن
جین: داریم آماره میشیم بریم بیرون دیگه؟
ا/ت: آهان.بعد توی دلش گفت : من نمیخوام بیام حالم بده ، امروز از درد دل مردم.TT
همه سوار ماشین شدن و رفتن توی طبیعت ، تهیونگ آتیش روشن کرد
جین و جیهوپ هم رفتن ماهی گیری، نتمجون رفت دنبال میوه ی جنگلی شوگا هم به تهیونگ کمک میکرد کوک و جیمین هم مراقب ا/ت بودن.
جیمین به کوک گفت: کوک ا/ت رو نگاه کن رنگش پریده ، به نظرت حالش خوبه؟ من نگرانشم ، امروز هم توی راه هی یه جایی رو میگرفت. بهش گفتم چیزی میخوای گفت نه.
کوک: نامجون راست میگه این چیزا توی دوران بارداری طبیعیه حالا تا شب صبر میکنیم اگر ه لگد زد یا دردش گرفت میریم بیمارستان. تو فعلا برو به همه این خبر رو بده که آماده باشیم
جیمین: مگه جنگه که آماده باشیم؟
کوک: به هر حال ا/ت از صد تا جنگ هم مهم تره.
جیمین رفت و به همه این خبر و گفت
تهیونگ: ا/ت، میخوایم بریم توی جنگل با شوگا بگردیم؟
ا/ت: اوکی بریم
وقتی داشتن توی جنگل راه میرفتن یهوووو .... ا/ت دردش میگیره
ا/ت: وایییی .. دل.. دلم شوگا تتت..تهیونگ .. بچه ... بچه داره لگد میزنه ....... واییییییییییی
تهیونگ و شوگا شوکه شده بودن:|
شوگا:ا/ت دستت رو بده به من. بعد نفس عمیق بکشید. تهیونگ تو هم اون یکی دستش رو بگیر.
تهیونگ که هول شده بود خودش رو پرتاب کرد پایین : بچه ... بچه داره به دنیا میاد؟
شوگا: نه IQ تازه ۹ ماه مونده
ا/ت همینجوری داشت عرق میریخت و ناله میکرد و دست تهیونگ و شوگا رو از درد زیاد فشار میداد
شوگا : باید ببریمش بیرون از جنگل.
تهیونگ و شوگا به کمک همدیگه ا/ ت رو به زور بلند کردن و بردنش روی صندلی نشوندنش
کوک: چی... چی شده ، ا/ت چش شده ؟
شوگا: مثل اینکه بچه بهش لگد میزنه
جیمین : همینطور که گفتم شد. باید بخواب نیمش روی زمین ، شاید اینجوری دردش بخوابه
ا/ت از درد لگد های بچه داشت میمرد . اعضا همه هول شده بودن ، جیهوپ که هییی میخورد زمین.ولی جین هنوز داشت ماهی گیری میکرد و نمیدونست چه خبره
تهیونگ: ا/ت طاقت بیار با اینجاییم ، فقط و فقط نفس عمیق بکشید
ا/ت در حین نفس عمیق کشید دست های شوگا و تهیونگ رو جوری فشار میداد که شوگا گفت: فکر کنم دستم شکست
ا/ت انقدر بهش فشار اومده بود که بیهوش شد
شوگا با فریاد: ا/ت...ا/ت بیدار شو چشات رو باز کن
کوک: شوگا، ته زود باشید سوار ماشین شید بریم بیمارستان
جیمین: من هم باهاتون میام
کوک: بچه ها شما هم وسایل رو جمع کنید برید خونه
- ۲۱.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط