💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد

صدای موسیقی کل بار رو پر کرده بود.

ا/ت همراه جانگکوک، تهیونگ، جین، نامجون، جیمین و یونگی وارد شد.

جین با خنده گفت:
— بالاخره رسیدیم! من فکر کردم تا برسیم صبح شده.

جیمین خندید:
— تو همیشه دیر می‌کنی، تقصیر ما نیست!

ا/ت کنار تهیونگ راه می‌رفت و با حرف‌های بامزه‌اش می‌خندید.

تهیونگ با شیطنت گفت:
— ا/ت، یه چیزی می‌خوام بهت بگم، ولی قول بده نخندی!

ا/ت خندید:
— همین که گفتی نخند، معلومه خیلی خنده‌داره!

تهیونگ شروع کرد تعریف کردن و ا/ت از خنده خم شد.

اما چند قدم عقب‌تر، جانگکوک ساکت ایستاده بود.

یونگی متوجه نگاهش شد.

— باز شروع شد؟

جانگکوک اخم کرد:
— چی شروع شد؟

یونگی لبخند زد:
— هیچی.

جانگکوک دوباره به ا/ت و تهیونگ نگاه کرد.

تهیونگ چیزی در گوش ا/ت گفت و ا/ت دوباره خندید.

جانگکوک زیر لب گفت:
— خیلی خوش می‌گذره...

نامجون که صدایش را شنیده بود، خندید:
— حسودی نکن، داداش.

جانگکوک سریع گفت:
— من حسودی نمی‌کنم!

جین از آن طرف گفت:
— آره، ما هم باور کردیم! 😂

همه خندیدند.

جانگکوک چیزی نگفت و روی صندلی نشست.

چند دقیقه بعد ا/ت آمد و درست کنار تهیونگ نشست.

جانگکوک نگاه کوتاهی به آن‌ها انداخت.

تهیونگ با لبخند گفت:
— ا/ت، فردا باید اون فیلمی که گفتم رو با هم ببینیم.

ا/ت گفت:
— حتماً!

جانگکوک لیوان آبش را روی میز گذاشت و گفت:

— تهیونگ، تو مگه فردا برنامه نداری؟

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

— چرا، دارم. چطور؟

— هیچی.

ا/ت به جانگکوک خیره شد.

— تو چرا امروز این‌قدر عجیبی؟

جانگکوک نگاهش را از او گرفت.

— من؟ عجیـب نیستم.

جیمین آرام به جین گفت:
— به نظرم امشب قراره یه اتفاقی بیفته.

جین خندید:
— منم همین فکر رو می‌کنم.

ا/ت هنوز داشت به جانگکوک نگاه می‌کرد.

برای اولین بار متوجه شد نگاهش به تهیونگ، اصلاً شبیه نگاه یک دوست معمولی نبود...

و این تازه شروع ماجرا بود.

اولین بارمه میگم درخواست هاتون رو مینویسم فرشته ها
دیدگاه ها (۲)

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

تکپارتی از جونگکوکا/ت با آستین پایین‌کشیده وارد خانه شد. فکر...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

فاصله یک لبخند تا جنون

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط