{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم؛

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم؛

من صبورم اما؛

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم؛

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب؛

و چراغی که تو را، از شب متروک دلم دور کند می ترسم؛

من صبورم اما؛

آه، این بغض گران صبر نمی داند چیست ...
دیدگاه ها (۷)

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

غریبه‌ای‌ستکه شب را با سایه‌ی خودش قسمت می‌کندموهای بادخورده...

رهایم نکن خدابدون تو دنیا عجیب جای ترسناکی‌ست،چقدر می‌ترسم ب...

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

خدا از ما نگیرد روزی شب‌زنده‌داری رانصیب ما کند یک بار دیگر ...

بگذار فصل پاییز بیاید،چرا که درونمان غم های زیادی‌ست و خانه ...

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!

واقعاً نمی‌دونم از کِی این‌همه خستگی نشست روی دلم…از کِی دیگ...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط